بیا همدیگر را بدزدیم

کد خبر: ۴۳۶۹۰۳

با خودم می‌گویم، باران که ببارد ـ که حتما می‌بارد ـ دو نفرمان می‌دویم تا آخر باران، می‌دویم زیر چتری یک نفره و آسمان با تمام ابرهایش، با تمام خورشید و ماه و ستارگانش نمی‌تواند خیس‌مان کند، که پسر همسایه با انگشت اتهام نگاه ببارد و به شیطنت بخندد.

با خودم می‌گویم با تو می‌توانستم البرز را جابه‌جا کنم، اقیانوس آرام را به تلاطم بکشانم. نگاه گرم تو یخ‌های قطبی را آب می‌کرد، آنگاه تمام دریاها مد برمی‌داشتند تا دست‌های ما. تا وضو بگیریم و نمازمان را ـ من و تو ـ به جماعت بخوانیم.

با خودم می‌گویم اگر کنارت بودم، اگر پشت پنجره‌ها، انتظار کار هر شبه‌ات بود آنگاه:

آسمان را به شانه می‌بردم

ماه را شب به خانه می‌بردم

تا در کنار پنیر و ریحان با قرص ماه روزه سکوت‌مان را افطار کنیم، آنگاه تو لبخند بباری من جوانه بزنم، زندگی جوان شود، جهان امتداد پیدا کند تا بهشت.

با خودم می‌گویم اگر بودی کلماتم سکندری نمی‌خوردند، نگاهم لکنت نمی‌گرفت و شیرینی حرف‌هایم باعث می‌شد چایت را بدون قند بخوری.

اما خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم جهانم از تو پر شده است، نام تو را هزار بار روی دفتر اندیکاتور اداره‌مان نوشته‌ام و تلفن همراهم تنها می‌تواند شماره تو را بگیرد.

مهربان من تو هستی، این را کلماتم می‌گویند که امشب کلیم نیستند، این را زبانم می‌گوید که امشب سکندری می‌خورد، این را نگاهم می‌گوید که در تنهایی می‌بارد و در جمع آفتابی است.

زندگی ما «بازی ابر و باد و باران است»، یاد توست آنچه در جانم بیتوته کرده است، این من نیستم که می‌نویسم. من می‌بارم، تو می‌نویسی شرح بارانی شدنم را در بهاری که در مویرگ‌هایم قدم می‌زند.

یادت می‌آید؟ می‌گفتی من وضو می‌گیرم تو نماز بخوان، یادت می‌آید غصه می‌خوردی که ناهارم دیر نشده باشد که آفتاب سیاهم نکند و با باد پاییزی سرما نخورم؟ یادت می‌آید تمام اتوبان را انتظار می‌کشیدی با چای دم کرده گلستان و نان و پنیر و ریحان و کوکو سبزی تا باهم روزه فراقمان را افطار کنیم. ؟

ببین این منم، همان پیرمردی که کودک درونش «بیش‌فعال» است، این منم، پیرمردی که کودکانه سر روی تنهایی‌اش می‌گذارد و بهارانه‌هایش را در سکوت می‌بارد.

ببین این منم مردی که آماده است تا دزدیده شود، مردی که در خانه‌اش را باز گذاشته است تا زحمت در زدن را به تو ندهد، چراکه می‌داند لت‌های در، دندان‌های بهم فشرده دیوارند و تو، زلال‌ترین مخلوق خدایی که با لبخند در راه آمدنی. اصلا بیا همدیگر را بدزدیم، چطور است ها؟!

امروز در آستانه اشک و لبخند ایستاده‌ام و با خودم می‌گویم بزرگ شو مرد، بزرگ‌تر از دلت، بزرگ‌تر از کودکی که در درون تو بازیگوش است، به خودم می‌گویم بهار در راه است، باران در راه است، هرچند زبان ابرها، مثل زبان تو که روزی زبده‌ترین زبان تاریخ بود، بند آمده است و قطرات باران مثل کلمات تو سکندری می‌خورند. با خودم می‌گویم باران باش تا اگر خواستی بر گلی، گیاهی، سنگی نباری، نتوانی.

با خودم می‌‌گویم به خودت بگویم، ما در تابستانی‌ترین فصل عمرمان باران را تجربه کرده‌ایم با پیراهنی که در بعدازظهری غمگین خشک شده بود. ما آفتاب را تجربه کرده‌ایم در یک صبح پاییزی و نیمه سرد و ماه را کنار سفره زندگی‌مان چون قرصی نان به عدالت بین خودمان به تقسیم نشسته‌ایم. پس زندگی‌مان را به باد نسپاریم، به توفان نسپاریم، به گردباد هم.

زندگی ما با باران پیوند خورده است. باران در راه است. آماده شویم، ببین آسمان از پرنده تهی شده است و تمام ابرها از قبله می‌آیند و «ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می‌شود.» ‌ما می‌توانیم هم ماه را به خانه بیاوریم و هم آسمان را به شانه. ما می‌توانیم فقط باید دو قدم از خودمان فاصله بگیریم و چند قدم برای هم برداریم در صبحی که از نگاهمان آغاز می‌شود. ما می‌توانیم همدیگر را بدزدیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها