داستان آلفرد از می ۱۹۶۸ شروع شد، زمانی که رانهایش در یک تصادف رانندگی آسیب دید و باعث شد به قول دوستان و همکلاسیهایش راه رفتن او مثل راه رفتن اردک به نظر برسد، به همین خاطر برایش یک اسم مستعار ساختند، آقای پنگوئن. بعضیها از اینکه با چنین اسمی صدایشان کنند، ناراحت میشوند و برای بعضی افراد هم مهم نیست؛ اما دیوید حقیقتا به این پرندگان بیپرواز علاقهمند و مجذوب آنان شد.
بازنشسته بلژیکی در بروکسل و محله شائربیک زندگی میکند و بیشتر وقتش را در ۴۰ سال گذشته به جمعآوری یادگاریهای پنگوئنی گذرانده و به مرور زمان خودش هم باور کرده که یک پنگوئن است. خانهاش به موزه پنگوئن تبدیل شده بود که بیش از ۳۵۰۰ قطعه مربوط به این پرندگان زیبا در آن به چشم میخورد. اما همسر آلفرد اصلا از رفتار او راضی نبود و وقتی آلفرد به او گفت قصد دارد اسم شناسنامهایاش را هم به آقای پنگوئن تغییر بدهد، او و وسایلش را روانه خیابان کرد. آلفرد بعد از مدتی مجبور شد تمام مجموعهاش را به نفع یک تیم فوتبال محلی هدیه بدهد اما عقده روحی او نسبت به این پرندگان بیپرواز برایش گران تمام شد.
آقای پنگوئن در برنامههای تلویزیونی متعددی شرکت کرده است که شامل نمایش نخست «بازگشت مردخفاشی» در آمستردام سال ۱۹۹۲ میشود. با اینکه تعداد این برنامهها در سالهای اخیر کم شده است اما آشنایان و همسایگان هنوز هم او را به اسم موسیو پنگوئن میشناسند.
آلفرد فکر میکند ارتباطش با پنگوئنهای واقعی بسیار خاص است و آنها میتوانند گفتههای او را بفهمند. هر وقت به باغوحش میرود و سعی میکند صدای «آه، آه، آه ه» آنها را تقلید کند، جلو میآیند و جوابش را میدهند. او معتقد است در زندگی بعدیاش یک پنگوئن خواهد بود، چه در قطب و چه در باغوحش. آلفرد وصیت کرده بعد از مرگش او را در قطب به خاک بسپارند و لباس پنگوئنیاش را تنش کنند و تابوتش پر از نقش پنگوئن باشد. در حال حاضر سنگقبرش که به شکل 2 پنگوئن طراحی شده، ساخته شده است.
آسوشیتدپرس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم