در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی بیکار باشی و کاری برای گذران زندگی بدون هدفت نداشته باشی، به هر تفریحی رو میآوری تا وقتت را سپری کنی. من هم چارهای جز اینکه به نحوی زمان بیکاریام را پر کنم، نداشتم. 2 فرزند داشتم که هر دو مدرسه میرفتند و همسری که ناچار بود روزی 12 ساعت کار کند تا هزینههایمان را بپردازد و در این میان، فقط من بودم که بیکار همه وقتم را در خانه میگذراندم. ماهها بود از کارخانهای که کار میکردم، اخراج شده بودم و کار دیگری برایم وجود نداشت.
باید همه ساعات روز طوری پر میکردم تا از تنهایی و بیکاری رها شوم. وقتی فرزندانم، مرا با با بازیهای رایانهای آشنا کردند با خودم گفتم این بهترین راه برای گذراندن وقت فراغتم است. میتوانستم بازی کنم و همه روز را مشغول باشم. این بود که با وجود مخالفتهای شدید همسرم، پای رایانه خانهمان نشستم و بازیهای اینترنتی را به هر کار دیگری در زندگی ترجیح دادم؛ کاری که مرا روانه زندان کرد.
مارک بردفورد 46 ساله به اتهام اقدام به قتل نوجوان 14 ساله همسایهشان، دادگاهی شده است. بنابر مندرجات پرونده، این مرد که صاحب 2 فرزند است، پس از این که از باختن در یکی از بازیهای اینترنتی بشدت شاکی بوده، راهی منزل رقیب شده و اقدام به قتل کرده است.
به گفته ماموران پلیس، گرچه با میانجیگری مادر وحشت زده پسرنوجوان که هنگام وقوع حادثه در خانه حاضر بوده، او از مرگ نجات یافته اما بردفورد که بشدت عصبی است، به اتهام اقدام به قتل دادگاهی شده و به خاطر فشار دادن گلوی نوجوانی که توانسته در بازی رایانهای از او ببرد، دستکم 10 سال حبس خواهد شد. چیزی که به نظر بردفورد اتفاق بدی نیست؛ این که سالها در زندان بودن از بیکار ماندن در خانه بهتر است.
بیکاری دیوانهام کرد
وقتی از کارخانه اخراج شدم، زیاد ناراحت نبودم. سالها بود همیشه به عنوان کارگر کار میکردم و احساس میکردم خسته و ناتوان شدهام. واقعا احتیاج داشتم کمی استراحت کنم و به خودم برسم. همسرم که به عنوان صندوقدار بهطور پارهوقت در فروشگاهی کار میکرد، بناچار کارش را تمام وقت کرد تا بتواند در مدت بیکاری من از پس هزینههایمان بربیاید و من که از این وضع اصلا ناراحت نبودم در خانه ماندم.
او فکر میکرد که من هر روز برای پیداکردن کار، راهی کارخانههای مختلف میشوم اما حقیقت این بود که صبح زود از خانه خارج میشدم و تا عصر به پارکهای مختلف میرفتم و تمام تفریحات مجانی را امتحان میکردم. احساس میکردم برای اولینبار طی چند سال توانستهام آن طوری که میخواهم زندگی کنم و این برایم بسیار خوشایند بود. پولی که همسرم در میآورد تا حدی میتوانست زندگی حقیرانهمان را تامین کند و با وجود کمبودهایی، من از آن راضی بودم. کمکم این شرایط به نظرم ایدهال آمد، اما تنها مشکلی که وجود داشت، تنهایی و بیکار بودن بیش از حد بود که آزارم میداد. دوست داشتم هرطور که هست، وقتم را پر کنم، اما بالاخره از تفریحات مجانی هم خسته شدم. حاضر نبودم سر کار برگردم و از اینکه زنم کار میکرد و من و فرزندانم تامین میشدیم، خوشحال بودم. باید راهی پیدا میکردم تا اوقات خالیام را با آن پر کنم.
آشنا شدن با بازیهای رایانهای اینترنتی، بهترین اتفاق بود. من با اینترنت در بازیهایی که دهها نفر همزمان در آن مشغول به رقابت بودند، شرکت کردم و بشدت سرگرم شدم. این بهترین راه برای گذراندن وقتم بود.
درگیری به خاطر بازی رایانهای
ماموران پلیس با تماس زنی که ادعا میکرد فرزندش هدف حمله مردی که در همسایگیشان زندگی میکند قرار گرفته، راهی محل شدند. به گفته این زن که بشدت ترسیده بود، مرد همسایهشان پس از ورود به خانه آنها، یک راست به اتاق فرزند نوجوان او رفته و با دستانش قصد خفه کردن پسر را داشته که با مداخله این زن قبل از هر اتفاق تلخی، محل را ترک کرده است.
شان، پسر نوجوان هم که بشدت ترسیده بود و جای انگشتان دست این مرد روی گردنش دیده میشد، ادعا میکرد در بازی رایانهای اینترنتی توانسته این مرد را شکست بدهد و همین موضوع سبب عصبانیت بیش از اندازه بردفورد، همسایهشان شده است. ماموران که براحتی مهاجم را شناسایی کرده بودند؛ تنها دقایقی بعد، او را که درخانهاش پنهان شده بود، دستگیر کردند تا به اتهام ورود بدون اجازه به خانه همسایه و اقدام به خفه کردن نوجوان 14 ساله بازداشتش کنند. بردفورد که به محض دستگیری به اقدامش اعتراف کرد، راهی دادگاه شده تا بزودی در مورد حکم نهاییاش تصمیمگیری شود.
نباید میباختم
بعد از ماهها و هفتهها بازی با رایانه احساس میکردم به آن معتاد شدهام و دیگر برایم اهمیت زیادی نداشت که همسرم به خاطر بیکار بودن بیش از حدم با من حرف نمیزند و فرزندانم که زمانی از من حساب میبردند، دیگر هیچ حرف شنوی از من ندارند. اهمیت زیادی نداشت چون آنقدر سرگرم بازی میشدم که رفتارهایشان برایم قابل تحمل بود و گاهی با خودم فکر میکردم که میتوانم با نادیده گرفتنشان، زندگی را آنطوری که دوست دارم، ادامه بدهم.
عضو گروههای اینترنتی شده بودم که با چند نفر بازیهای جنگی مختلف را به شکل همزمان انجام میدادیم و برنده به عنوان یک قهرمان نزد دیگر بازیکنان شناخته میشد. تمام افرادی که در گروه من بازی میکردند، نوجوانانی بودند که به هردلیلی در مدرسه حاضر نمیشدند و وقت این را داشتند که ساعتها مثل من پشت رایانه بنشینند و بازی کنند. تقریبا همه آنها را میشناختم و با اینکه اسامی جعلی بود، بخوبی میدانستم حریفهایم چه کسانی هستند و چطور مرا شکست میدهند.
روز حادثه بشدت عصبی بودم. صبح همسرم مرا تهدید کرده بود که اگر تا یک هفته آینده کاری برای خودم دست و پا نکنم، مرا از خانه بیرون میاندازد و دیگر حاضر نیست مخارج مرا که هیچ سودی برای او و فرزندانش نداشتم، تامین کند. این حرفش برایم گران تمام شده بود و تحملش برایم سخت بود. از طرفی، اصلا دلم نمیخواست به زندگی کارگری برگردم و زندگی خستهکننده و طاقتفرسایم را ادامه بدهم و از سوی دیگر میدانستم همسرم تا جایی که میتوانسته، مرا تحمل کرده و دیگر راهی وجود ندارد که بتوانم بیش از این، او را معطل کنم.
باید سر کار میرفتم و این عذابم میداد. وقتی صبح باز هم مثل هر روز شروع به بازی اینترنتی کردم، تنها من بودم و حریفی که میدانستم چند خانه دورتر زندگی میکند و به خاطر تجربه زیادی که در بازی دارد معمولا برنده میشود.
با خودم عهد کردم که برنده شوم و برای یک بار هم که شده، به خودم ثابت کنم میتوانم از پس کاری که دوست دارم، بر بیایم. پیروزی در این بازی، میتوانست مرا به آرزویم برساند. وقتی بعد از ساعتها بازی بالاخره متوجه شدم که بازندهام و او بسیار بهتر و روانتر از من کار میکند، عصبانیتم را نمیتوانستم کنترل کنم. ساعتها سعی کرده بودم تا هر طور شده شکستش بدهم اما بیفایده بود و بالاخره بازی تمام شده و من به عنوان بازنده معرفی شده بودم.
حریف را میشناختم این بود که بدون معطلی راهی خانهاش شدم تا درس خوبی به او بدهم. وقتی صورت خندان و قیافه پیروزش را دیدم، به طرفش رفتم و با دو دستم سعی کردم خفهاش کنم. حالم را نمیفهمیدم و زمانی که به خودم آمدم، مادر پسرک را دیدم که بشدت مرا کتک میزد تا فرزندش را نجات بدهد.
از خانه شان که خارج شدم، میدانستم به دردسر بزرگی افتادهام اما از این که در زندان هم مجبور به کار کردن نیستم، خوشحالم و میتوانم آنجا هم راهی برای پر کردن اوقاتم پیدا کنم و از این بابت، هیجان زدهام. تنها مشکل دلتنگی برای فرزندانم است که امیدوارم دیدارهای آنها در زندان برایم کافی باشد. در این صورت دیگر هیچ مشکلی نخواهم داشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: