من و داداشم و دوچرخه

کد خبر: ۴۳۵۶۲۰

یک روز صبح وقتی برای بازی‌کردن به حیاط خانه‌مان رفته بودم چشمم به دوچرخه افتاد که به دیوار تکیه داده شده، با تعجب اطرافم را نگاه کردم؛ باورم نمی‌شد که برادرم دوچرخه را تنها گذاشته باشد. فکری به سرم زد و با خودم گفتم الان بهترین فرصت برای دوچرخه‌سواری است. برای همین سریع خودم را به دوچرخه رساندم. خوب نگاهش کردم و دستی به آن کشیدم، چه لذتی داشت. خیلی تلاش کردم که سوارش بشوم، اما بلند بود و نمی‌توانستم. باید راه‌حلی پیدا می‌کردم. گوشه و کنار حیاط را نگاهی انداختم تا بلکه یک چیزی پیدا کنم تا بتوانم به کمک آن روی دوچرخه بنشینم. چند تا آجر در گوشه حیاط روی زمین‌ توجهم را جلب کردند و به نظرم آمد که می‌توانم با استفاده از آنها مشکلم را حل کنم. سریع آجر‌ها را آوردم و کنار دوچرخه روی هم چیدم، کمی تکان می‌خوردند، اما برایم اهمیت نداشت و باید هرچه زودتر کارم را انجام می‌دادم. روی آجر‌ها رفتم، کمی بلندقدتر شدم و دوباره سعی کردم سوار دوچرخه بشوم، اما آجرها هی تکان‌تکان می‌خوردند و تعادل نداشتم، ولی بی‌توجه به تلاشم برای سوارشدن ادامه دادم که یک دفعه آجر‌ها از زیر پایم در رفتند و روی زمین افتادم و دستم درد گرفت، اما هنوز به هدفم نرسیده بودم و باید بلند می‌شدم و کار را دنبال می‌کردم. داشتم به همین موضوع فکر می‌کردم که ناگهان دوچرخه تکانی خورد و افتاد روی پاهایم، حالا زیر دوچرخه گیر کرده بودم و نمی‌توانستم بلند شوم و اینقدر هم سنگین بود که زورم نمی‌رسید آن را کنار بزنم. نمی‌دانستم چه کار کنم. کم‌کم داشت گریه‌ام می‌گرفت و اشک در چشمانم جمع شده بود. از کارم پشیمان بودم و از خدای مهربان کمک خواستم «خدایا کمک کن از این زیر بیام بیرون، اشتباه کردم؛ دیگه از این کارا نمی‌کنم...»

زیردوچرخه گرفتار شده بودم و دست و پایم درد می‌کرد و هیچ راهی برای نجات نداشتم که یکدفعه صدایی آشنا گفت: بچه‌جون! مگه بهت نگفته بودم بهش دست نزن، ببین چه بلایی سر خودت آوردی.

سرم را به طرف صدا چرخاندم، داداشم بود. با بغض و‌خجالت گفتم: ببخشید... و زدم زیر گریه و همان‌طور که اشک می‌ریختم از او خواستم تا کمکم کند.

برادرم دوچرخه را بلند کرد و کمی دلداری‌ام داد و گفت: حالا نمی‌خواد گریه کنی، بلند شو و خدارو شکر کن که اتفاق بدتری برات نیفتاد.

‌بعد دست مرا گرفت و از روی زمین بلندم کرد و دوباره گفت: هر کسی به حرف بزرگ‌ترش گوش نده و بخواد یواشکی یه کاری بکنه عاقبتش همینه.

و من همین‌طور که سرم را پایین انداخته بودم، آهسته گفتم: «چَشم داداش دیگه گوش می‌کنم، فقط قول بده که دوچرخه‌سواری رو یادم بدی، باشه.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها