در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خورشید عمود میتابید، با این وجود عرق سردی روی پیشانی ستوان نشسته بود. صدای بوق ماشینهای سنگین مثل متهای در مغز دو همکار فرو میرفت و آنها در سکوت به روبهرو، جایی که بخار بنزین، سرابگونهای را ساخته بود، چشم دوخته بودند. بیشتر از یک ساعت بود که از اداره راه افتاده و بیشتر زمان را در ترافیک گیر افتاده بودند، اما بالاخره رسیدند. آن طور که از کلانتری آدرس داده بودند، جسد در یک ساختمان متروکه پیدا شده بود. ساختمانی ته یک کوچه بنبست. کوچه تابلو نداشت، اما سرش یک مکانیکی بود، آن هم متروکه. با تابلویی که از سمت چپ غش کرده بود و هر لحظه احتمال داشت از آن بالا یک راست روی مغز یک عابر فرود بیاید. سرگرد ماشین را سر کوچه پارک کرد و پیاده به طرف ساختمان رفتند. کوچه آسفالت نداشت و کارآگاه خیلی خوب رد سهچرخهای را که تا جلوی ساختمان ادامه داشت، شناخت. از این سهچرخههایی بود که ضایعات جمع میکنند. مقابل ساختمان متروکه یک سرباز لاغر ایستاده بود. تازه میخواست مخفیانه سیگارش را روشن کند که کارآگاه را دید و غلاف کرد. ستوان خود و رئیساش را معرفی کرد و داخل رفتند. جسد بیشتر از 10 تکه شده بود و هیچ مدرک شناسایی نداشت. یعنی در این پرونده یک گام عقبتر از همیشه بودند و باید هویت قربانی را هم روشن میکردند. آن هم فقط با یک مشخصه ظاهری، خال گوشتی سمت چپ گونه. در محل جنایت هیچ نکته دیگری وجود نداشت و کارگر افغان که جسد را بعد از حدود 4 روز پیدا کرده بود نیز فقط همان چیزهایی را میگفت که میشد با چشم دید.
ستوان خیلی بدحال شده بود. احساس میکرد دلش آشوب است. کارآگاه هم همین احساس را داشت، اما باید خودشان را کنترل میکردند. اینبار ظهوری پشت فرمان نشست و از همان اول چشمش دنبال یک دوربرگردان بود که به سمت اداره برگردد ولی کارآگاه برنامه دیگری داشت و گفت: «همین طور آرام از کنار جاده برو».
هرچند ستوان دلیل این خواسته را نفهمید و نخواست بپرسد ولی خود شهاب توضیح داد: «قاتل سهچرخه داشته و بعد از این که جسد را انداخته از همین جاده به راهش ادامه داده، باید ببینیم این دور و اطراف کسی هست که ضایعات بخرد. شاید بتوانیم رد قاتل را پیدا کنیم».
2 همکار تا ورودی قیامدشت رفتند و همین مسیر را برگشتند. کارشان تا ساعت 7 شب طول کشید تا این که بالاخره پرسان پرسان گاراژ مورد نظرشان را پیدا کردند. البته گاراژ نبود یک زمین بایر بزرگ بود که هر گوشهاش ضایعات را کپه کرده بودند. بیشتر مواد پلاستیکی بود و البته قوطیهای فلزی هم در چند جا دیده میشد. مردی لنگان لنگان جلو آمد، سیگارش را طوری گوشه لب گذاشته بود که انگار کابوی است و آنجا غرب وحشی. با لحن تندی پرسید: «فرمایش؟»
ستوان سیگار مرد را از گوشه لبش برداشت و به زمین انداخت: «از اداره آگاهی آمدهایم».
هیچ تغییری در چهره مرد ایجاد نشد، انگار نشنیده است. باز سوالش را تکرار کرد و کارآگاه گفت دنبال مردی میگردد که با سهچرخه برای او ضایعات میآورد. مرد نیشخندی زد طوری که به شهاب برخورد، اما خودداری کرد و چیزی نگفت.
ـ تا دلت بخواهد از این آدمها اینجا میآیند و میروند. همین جا منتظر بمان هر کدام را که خواستی سوا کن.
او خیال نداشت کمی مودبانهتر رفتار کند. تشر زدن هم معمولا در این جور مواقع افاقه نمیکرد. کارآگاه اسم و مشخصات همه سهچرخهداران را پرسید و مرد گفت نمیداند. آنها را فقط به قیافه میشناسد و برایش اصلا مهم نیست اسمشان چیست و بچه کدام محل هستند.
ستوان که حسابی از کوره در رفته بود، زبانش را در دهان چرخاند، به آسمان نگاهی انداخت و گفت: «مثل این که دوست داری تو را هم ببریم. میدانی که کمک کردن به قاتل چه جرم سنگینی دارد؟»
ـ قاتل؟
مرد اهل هر برنامهای هم که بود، از این کلمه خوف داشت. کمی خودش را جمع کرد. واقعا ارزشش را نداشت به خاطر محمود خودش را به دردسر بیندازد. مگر محمود که بود؟ یک ضایعات جمعکن ساده. حالا از بقیه بهتر کار میکرد و جنس بهتری میآورد، درست ولی دیگر آنقدر نمیارزید که آدم بخواهد به خاطرش حبس بکشد. او دو همکار را به دفترش دعوت کرد. دفتر در واقع اتاقکی از حلبی بود که یک پنکه لکنتی سهپره، گوشه سمت چپ و یک چوبلباسی زنگ زده سمت راستش جا گرفته بود. یک میز چوبی با صندلی کهنه و زهوار دررفته و یک نیمکت روبهرویش از دیگر وسایل داخل دفتر بود. روی نیمکت، زیلوی نخنما شدهای انداخته بودند که کارآگاه حتم داشت لانهای برای شپشهاست برای همین ترجیح داد بایستد، اما ستوان برای این که نشان بدهد مرد شرایط سخت است بدون هیچ ابایی روی نیمکت یله داد. مرد هم پشت میز مدیریتیاش نشست و شروع کرد به خاراندن صورتش. حدود 2 دقیقه طول کشید تا زبان باز کند و اسم محمود را بگوید.
ـ از من نشنیده بگیرید. جا و مکانش را هم نمیدانم. هر روز همین موقعها سر و کلهاش پیدا میشود. به گمانم دنبال او میگردید.
او از کجا فهمیده بود که محمود قاتل است؟ این سوال، هر دو مامور را به فکر فرو برد و بالاخره شهاب آنرا پرسید.
ـ هفته پیش دوشنبه یا سهشنبه وقتی برایم جنس آورد، ته یکی از گونیهایش پر از خون بود. تعجب کردم ولی گفتم اینها را از لابهلای آشغال جمع کرده پس شاید خون گوسفند باشد.
کارآگاه به قولش عمل کرد و برای این که معلوم نشود چه کسی محمود را لو داده است همراه ظهوری از گاراژ بیرون رفت. آنها آن طرف خیابان در ماشین کشیک دادند و قرار شد هر وقت محمود سر رسید گاراژدار خودش را سرگرم لامپ جلوی در کند تا آنها او را بشناسند و تعقیبش کنند.
این انتظار تا 9 شب طول کشید و خبری از محمود نشد. عجیب بود. او هر روز میآمد. حتما فرار کرده بود. حالا باید او را چطور پیدا میکردند. گاراژدار همین طور که داشت کرکره را پایین میداد، یک اسم دیگر گفت: «گلمحمد. افغانی است. چند بار با هم دیدمشان. صبح زود بیایید پیدایش میکنید ولی من حرفی نزدهام».
دو همکار صبح روز بعد ساعت 6 صبح جلوی گاراژ حاضر شدند. قرار، همان قرار دیروز بود. این بار به جای لامپ، قرار بود مرد جارو دستش بگیرد. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که گلمحمد پیدایش شد و ستوان او را 2 خیابان بالاتر گیر انداخت. مرد افغان اجازه اقامت نداشت، برای همین رنگش پرید. او حاضر بود خودش دودستی محمود را تحویل بدهد به شرطی که کاری به کارش نداشته باشند. او ماموران را تا جلوی خانه محمود همراهی کرد. خودش نبود زنش در را باز کرد. کارآگاه بدون اینکه خودش را معرفی کند سراغ محمود را گرفت.
ـ رفته سرکار.
ـ ولی دیشب نیامد گاراژ.
ـ دیگر ضایعات جمع نمیکند پیکان خریده در خط قیامدشت ـ سهراه افسریه کار میکند.
پیکان خریده؟ با چه پولی؟ از ظاهر خانهاش که برنمیآمد پول خرید خودرو داشته باشد. زن توضیح داد: «3 روز است که خریده. از همین همسایه سر کوچه خودمان».
او با انگشت به خانهای اشاره کرد و بعد مردی را صدا زد: «خودش است. خدا پدرش را بیامرزد. تخفیف هم داد».
کارآگاه با اشاره سر، ستوان را سراغ فروشنده پیکان فرستاد. ظهوری خودش را معرفی کرد و او را به جایی کشاند که از دید همسر محمود خارج باشد. او درباره معاملهشان پرسید. فروشنده ترسیده و به لکنت افتاده بود، اما بالاخره همه چیز را تعریف کرد: «میخواهم برگردم شهر خودمان. پولهایم را جمع کردهام که زمین بخرم. چند وقتی بود که میخواستم ماشین را بفروشم. چشم محمود را گرفته بود ولی پول نداشت. هفته پیش بود که گفت پولش جور شده. همه را اسکناس داد، نه چک و نه تراول».
به احتمال زیاد محمود پول ماشین را از مقتول دزدیده بود. برای همین هم کار بانکی نداشت. کارآگاه و دستیارش سر خط رفتند تا محمود را گیر بیندازند. موفق هم شدند، آن هم بدون معطلی. وقتی رسیدند محمود با دو سه خطی دیگر سر نوبت بگومگو میکرد. او را دستبند به دست با خودشان بردند.بازجویی از محمود ساعت 5 بعدازظهر شروع شد. تقریبا شکی وجود نداشت او قتل را انکار خواهد کرد. همین کار را هم کرد، اما گفت ماجرای جسد را میداند.
ـ خودم انداختمش آنجا.
سرگرد از این که محمود به این راحتی مقر آمده بود، شوکه شد و بیصبرانه منتظر شنیدن بقیه حرفهای متهم ماند.
ـ من بیشتر در سعادتآباد میچرخم. آن روز در خیابان پرواز یکم یک گونی پر از قوطی نوشابه گرفتم، اما بین راه به سرم زد داخلش را نگاه کنم. قوطیها را که کنار زدم جسد را دیدم از ترسم انداختمش در آن ساختمان و فرار کردم.
ادعای محمود هیچ پایه و اساسی نداشت و قابل اثبات نبود. البته درهمین موقع محمود مدارک محکمی را رو کرد: «قیافه کسی را که گونی را به من داد یادم است. خانهاش را هم بلدم. بخواهید نشانتان میدهم». این کار باید فردا انجام میشد. قبل از آن هم شهاب باید یک کار عقبافتاده را انجام میداد و سری به فهرست گمشدگان میزد تا ببیند کسی را شبیه به مقتول با آن خال گوشتی گونه چپ پیدا میکند یا نه، او امیدوار بود با این کار هویت مقتول را بفهمد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: