داستان زندگی یک مرد متهم به قتل

حالا واقعا به ته خط رسیده‌ام

نام: منصور، الف ـ مجرد سن و تحصیلات: 35 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۳۱۸۶۰

منصور به مواد مخدر اعتیاد دارد و قتل را هم در شرایطی انجام داده که تحت تاثیر مواد بوده است. او می‌گوید در خانواده‌اش هیچ‌کس اهل مواد نیست: «5 برادر و یک خواهر دارم که هیچ‌کدام‌شان معتاد نیستند. پدرم هم اهل این برنامه‌ها نبود. من یک برادر دیگر هم داشتم که فوت شد. اصلا زندگی من با همه‌شان فرق می‌کند. توی بد خطی افتادم و حالا ته خط هستم.»

منصور تا کلاس دوم دبیرستان بیشتر درس نخواند البته دانش‌آموز بدی نبود، ولی علاقه‌ای به تحصیل نداشت. خودش می‌گوید: «خیلی بازیگوش بودم همه می‌گفتند باهوش هستم، اما دل به درس نمی‌دادم. حواسم جای دیگری بود با چند نفر هم دوست شده بودم که با هم می‌رفتیم خوشگذرانی. همان‌ها باعث شدند ترک تحصیل کنم، یعنی باعث که نشدند خودم هم می‌خواستم این کار را کنم. یک جورهایی بیشتر به این فکر افتادم و بالاخره این کار را کردم.»

منصور تا زمانی که والدینش زنده بودند روزگار بهتری داشت، اما با مرگ آنها زندگی‌اش دگرگون شد. او داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «از همان اول هم با خواهر و برادرانم رابطه خوبی نداشتم. زیاد اهل این جور برنامه‌ها نیستم، برایم مهم نبود. کار خودم را می‌کردم و زندگی خودم را داشتم. فقط به خاطر پدر و مادرم در آن خانه مانده بودم تا این‌که اول مادرم فوت کرد و 3 سال بعد هم پدرم عمرش را داد به شما. بعد از آن دیگر بی‌خیال خواهر و برادر شدم و برای خودم زندگی می‌کردم.

نه من از آنها خبر داشتم و نه آنها از من، البته بی‌خبر بی‌خبر هم نبودیم، ولی خب کاری به کار هم نداشتیم. آن موقع‌ها خیلی تنها بودم بیشتر با دوستانم می‌پلکیدم که همه‌شان اهل مواد بودند، همان‌ها هم مرا معتاد کردند. اوایل حالی‌ام نبود چه به روز خودم می‌آورم، اما حالا فهمیده‌ام دستی‌دستی خودم را بدبخت کردم و به خاک سیاه نشستم.»

متهم به قتل مشاغل زیادی را تجربه کرده است و می‌توانست زندگی خوبی داشته باشد، ولی خودش فرصت‌ها را از دست داد. او می‌گوید: «در یک کفاشی کار می‌کردم. کارم را هم یاد گرفته بودم و درآمدی هم داشتم. زیاد نبود، ولی آنقدر بود که خرجم دربیاید اما از وقتی معتاد شدم دیگر خوب نمی‌توانستم کار کنم. بعد هم که آن قتل اتفاق افتاد من کارهای دیگری هم کرده‌ام؛ در معدن کار کرده‌ام، نانوایی و باغبانی. ای کاش به جای مواد به کار می‌چسبیدم حالا وضعم خیلی بهتر بود.»

افسوس خوردن دیگر فایده‌ای ندارد. به قول خود منصور کار از کار گذشته و او حالا متهم به قتل است، اتهامی که می‌تواند او را بالای دار بکشاند. متهم درباره قتل توضیح می‌دهد: «بهرام بچه محل‌مان بود. با هم رفیق بودیم و با هم مواد می‌کشیدیم، اما از من سرقت کرد. یک روز وقتی داشتیم مواد می‌کشیدیم هر دو گوشی موبایلم را دزدید. من فهمیدم کار اوست برای همین فردایش خواستم گوشی‌ها را پس بیاورد، اما حاشا کرد.

آنقدر مطمئن می‌گفت کار او نیست که خودم هم شک کردم، اما یکی دیگر از بچه‌ها که گوشی‌ها را دست او دیده بود خبرم کرد. دوباره با بهرام حرف زدم ولی کوتاه نمی‌آمد. بعد از چند روز فهمیدم گوشی‌ها را فروخته و مواد خریده. او بیکار بود و همیشه برای پول مواد لنگ می‌ماند، اما این ربطی به من نداشت. نباید دزدی می‌کرد. وقتی ماجرا را فهمیدم عصبانی شدم و دم در خانه‌‌شان رفتم و آنجا داد و بی‌داد راه انداختم. خانواده بهرام هم 110 را خبر کردند. ماموران آمدند و مرا از آنجا بردند، ولی هنوز دلم خنک نشده بود. می‌دانستم بهرام شب‌ها به پارک می‌رود و در آنجا مواد می‌کشد، من هم رفتم و تا دیدمش چاقو را کشیدم. او هم چاقو داشت. یک ضربه به من زد که اتفاقی برایم نیفتاد. من هم یک ضربه زدم، به شکمش و بعد هم فرار کردم. نمی‌دانستم مرده است یا زنده، بعدا که به بچه‌ها زنگ زدم گفتند تمام کرده.»

منصور مدتی را فراری بود تا این‌که گیر افتاد او می‌گوید: «وقتی فرار کردم به هیچ‌کس خبر ندادم کجا می‌روم، برای خودم کار می‌کردم و فکر می‌کردم آب‌ها از آسیاب افتاده و دیگر کسی توی نخ من نیست ولی اشتباه می‌کردم و بالاخره مرا گرفتند. من هم اعتراف کردم یعنی چاره‌ای نداشتم. اولش خواستم حاشا کنم ولی نشد. خیلی‌ها مرا موقع قتل دیده بودند.»

متهم حالا در زندان در انتظار جلسه محاکمه است و می‌داند فرجام خوبی در انتظارش نیست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها