معمای سه زن؛ این ماجرا : قسمت پایانی

یک تیر برای رسیدن به دو نشان

در شماره‌های قبل خواندید مردی به نام تیمور با گرفتن پول از زنی به نام رویا مامور انجام یک قتل می‌شود. او بعد از ارتکاب جنایت می‌فهمد مقتول همان رویاست و در واقع این زن سفارش قتل خودش را داده است.
کد خبر: ۴۳۱۸۵۲

کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری برای رازگشایی از این نوع خودکشی مرموز با پیرزنی که همسایه رویا است، صحبت می‌کنند و می‌فهمند این زن دخترش هاله را به سختی و به تنهایی بزرگ کرده اما دختر در جوانی معتاد شده و از خانه گریخته و بعد جسدش زیر پل سیدخندان که در نزدیکی محل قتل خود رویا هم هست، پیدا شده بود.

نکته مرموز در این ماجرا این است که زنی پلیس مبارزه با مواد مخدر را با یک گزارش صوری به محل جنایت کشانده بود و تیمور مقابل چشم پلیس، رویا را به قتل رساند و همان موقع دستگیر شد.

کارآگاه حدس می‌زند آن زن ناشناس هم خود رویا بوده، اما می‌خواهد در این‌باره بیشتر تحقیق کند و از طرفی بفهمد مقتول برای چه تیمور را برای این خودکشی انتخاب کرده بود در حالی که راه‌های ساده‌تری هم برای استقبال از مرگ وجود دارد.

کار پرونده تقریبا تمام شده و گره اصلی باز شده بود و از این به بعد فقط باید جزییات بیشتری به پرونده اضافه می‌شد تا ابهام و پرسش بی‌جوابی باقی نماند. سرگرد شهاب، صبح زود دستیارش را دنبال نوار صدای زن ناشناس که در مرکز فوریت‌های پلیسی ضبط شده و موجود بود، فرستاد و خودش در این مدت با یکی از همکارانش که پرونده‌ای پیچیده و لاینحل داشت کمی تبادل نظر کرده و راهکارها و فرضیه‌هایی را که به ذهنش می‌رسید، گفته بود.

شهاب کمتر از این کارها می‌کرد و بچه‌های اداره بیشتر او را به عنوان مردی بداخلاق و مغرور می‌شناختند، اما امروز حال کارآگاه خوب بود. خلاصه این‌که اوضاع وفق مراد بود مگر این‌که ستوان ظهوری بعد از بازگشتش خبری بدی می‌داد و کام او را دوباره تلخ می‌کرد ستوان با دست پر برگشت.

آن زن در روز قتل 3 بار با پلیس 110 تماس گرفته و با اطمینان آدرس محل قتل را داده و گفته بود قرار است در آنجا یک محموله بزرگ مواد رد و بدل شود. شهاب و دستیارش نظری درباره صاحب صدا نداشتند و باید نوار را برای پیرزن همسایه و تیمور پخش می‌کردند. تیمور در دسترس بود برای همین اول او برای تشخیص صدا انتخاب شد و سه چهار مرتبه پشت سر هم نوار را گوش داد. خودش بود، رویا. تیمور از وقتی خودش را می‌شناخت در کارهای خلاف بود؛ قاچاق مواد، از خرده تا عمده، سرقت، باجگیری و... اما هیچ وقت این طور رو دست نخورده بود. کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد.

ـ ‌یک زن این طور من را بازی داد. یکی نیست بگوید خانم می‌خواستی خودکشی کنی سم می‌خوردی چرا من را گرفتار کردی. خودش سفارش قتل داده، خودش پلیس را خبر کرده و خودش کشته شده این دیگر نوبر است.

تیمور راست می‌گفت. نه کارآگاه شهاب و نه هیچ‌کدام از افسران جنایی دیگر در عمر کاری‌شان با چنین ماجرایی مواجه نشده بودند. البته شهاب هنوز صد درصد مطمئن نبود متهم درباره صدای رویا حقیقت را می‌گوید.

او از آن آدم‌های هفت‌خطی بود که حتی اگر می‌گفت ماست سفید است هم باید به او شک می‌کردی. پس دو همکار یک‌بار دیگر راهی خانه رویا شدند تا از پیرزن هم سوال کنند. ستوان در طول مسیر، شاهکارش را رو کرد و به کارآگاه گفت: غلط نکنم این ماجرا یک سرش به هاله و مردن او ربط دارد.

خود سرگرد از مدت‌ها قبل به این نتیجه رسیده بود، اما ذوق دستیارش را کور نکرد و این طور نشان داد که فکر خودش تا به حال به اینجا نرسیده بود. شهاب معمولا چنین فداکاری‌هایی نمی‌کرد ولی امروز برای او روز دیگری بود و خیلی از رفتارهایش غیرعادی می‌نمود.

پیرزن از این‌که دوباره با دو افسر جنایی رودررو می‌شد، اصلا احساس خوبی نداشت به نظرش دفعه قبل هم پرحرفی کرده و اسرار همدمش را بی‌دلیل فاش کرده بود، اما مثل این‌که راه فراری برایش وجود نداشت. کارآگاه چنان قاطعانه او را مجبور به گوش دادن نوار کرد که پیرزن حتی نتوانست یک غر کوچک بزند. او با اطمینان کامل گفت صدای رویاست.

ـ صدایش را خوب می‌شناسم مخصوصا وقتی «ش» می‌گوید.

پیرزن زیر گریه می‌زند. او انگار تا حالا باور نکرده بود، همسایه‌اش کشته شده یا خودکشی کرده یا شاید هم هر دوشان. این فکر، کارآگاه را یاد همان درخت دوران کودکی انداخت و از چنین مقایسه‌ای دلش گرفت آن زیبایی کجا و این پلشتی کجا. ستوان از پیرزن پرسید عکسی از هاله دارد، جواب منفی بود و آنها باید دوباره به خانه رویا می‌رفتند، اما پیرزن این دفعه سرسختانه مقاومت کرد و شهاب چاره‌ای ندید جز این‌که حکم تفتیش بگیرد.

همین کار تحقیقات را یک روز عقب انداخت و صبح روز بعد کارآگاه با چرخشی 180 درجه‌ای نسبت به روز قبل دوباره به همان سرگرد خشک و بداخم تبدیل شد. او و ستوان با دقت تمام خانه رویا را گشتند هم عکس هاله را پیدا کردند هم عکس‌هایی از تیمور که مخفیانه و با موبایل گرفته شده بود. رویا مدت‌های طولانی در تعقیب تیمور بود. دو همکار هر چیزی را که احتیاج داشتند با خود بردند و این بار به پیرزن که با چشمانی اشکبار تماشایشان می‌کرد، زحمت ندادند.

در اداره بعد از ناهار کارآگاه پشت میزش چرت 20 دقیقه‌ای زد و احساس می‌کرد ذهنش خیلی خسته است و در این شرایط نه می‌تواند درست فکر کند و نه قضاوت‌هایش منطبق با واقعیت است. بعد از آن دستور داد تیمور را برای بازجویی مجدد آماده کنند. خلافکار حرفه‌ای که اول کار سینه جلو می‌داد و قلدری می‌کرد، حالا دیگر موش شده بود. می‌دانست کارش زار است. قبل از این‌که معلوم شود رویا چه توطئه‌ای را سر هم کرده هنوز امید داشت با کمک این زن از چوبه دار نجات پیدا کند، ولی حالا دیگر دستش به جایی بند نبود. کارآگاه عکس هاله را جلوی او گرفت: «این را می شناسی؟»

تیمور نیم‌نگاهی انداخت و روی برگرداند. بعد دوباره به عکس زل زد و با تعجب پرسید: «این چه ربطی به قتل دارد؟»

ستوان همان‌طور که به سمت متهم می‌رفت، گفت: «باید به استحضار حضرت عالی برسانم همه این دردسرها به خاطر همین دختر خانم است.» بعد طوری که انگار فراموش کرده است، خطاب به قاتل گفت: «اسمش چه بود؟» تیمور احساس می‌کرد در برزخ گرفتار شده است نه راه پیش داشت و نه راه پس. باید اسم را می‌گفت؟ سکوت می‌کرد؟ اسمی دروغی از خودش درمی‌‌آورد تا وانمود کند او را اشتباه گرفته است؟ کار درست چه بود؟

کارآگاه منتظر سبک سنگین کردن‌های متهم نماند و او جواب دستیارش را داد، البته آگاهانه و با هدف: «هاله. هاله فهیمی. دختر رویا. رویا فهیمی همانی که خودش را به دست این آقا کشته و حالا ایشان باید تاوان قتل را پس بدهد.»

پاس‌کاری‌های رئیس و مرئوس شش، هفت دقیقه‌ای طول کشید و تیمور در این مدت در سکوت مطلق فقط گوش می‌داد. اعصابش به هم ریخته بود. حالت آدمی را داشت که نوک یک برج بلند، سرگیجه گرفته است.

بالاخره طاقتش تمام شد، با مشت به میز کوبید و گفت: «هاله را می شناسم خوب هم می‌شناسم، اما نمی‌دانستم دختر رویاست، یعنی از کجا باید می‌فهمیدم. هاله از خانه فرار کرده بود. یک مدتی خانه من بود به او مواد می‌دادم، اما پولش ته کشید و بدهی‌اش زد بالا من هم انداختمش بیرون. بنگاه خیریه که نداشتم. بعد هم نفهمیدم چه بلایی سرش آمد.»

حدس کارآگاه درست بود. رویا با چیدن این برنامه می‌خواست انتقام مرگ دخترش را از خودش و تیمور بگیرد. ستوان ظهوری در تمام 2 روز بعد به تحقیقات محلی پرداخت. از دوستان تیمور، اهالی و کسبه محل، آنهایی که هاله را می‌شناختند و خلاصه هر کسی که ممکن بود به این ماجرا ربط پیدا کند بازجویی کرد تا این‌که بالاخره این پازل تکمیل شد.

رویا بعد از مرگ دخترش زندگی را بی‌فایده دیده بود و دو خودکشی ناموفق داشت، اما بعد به این نتیجه رسید که بهتر است انتقام بگیرد، برای همین با جست‌وجوی زیاد و طولانی تیمور را پیدا کرد و با یک تیر دو نشان زد هم خودش را خلاص کرد و هم تیمور را در مخمصه‌ای انداخت که آخرش مرگ است. شهاب دوست نداشت این پرونده رسانه‌ای شود، چون احتمال داشت این نوع قتل‌ها رواج پیدا کند برای همین با رئیس اداره صحبت کرد تا اجازه اطلاع‌رسانی ندهد.

او هنوز نمی‌توانست درباره رویا درست قضاوت کند. او یک مادر بود و احساس مادرانه با هیچ معیاری قابل سنجش و توصیف نیست. شهاب هنوز از فکر این ماجرا بیرون نیامده بود که به او از قتل تازه‌ای خبر دادند، جنایتی فجیع و تکان‌دهنده. جسد مقتول را در حالی که مثله شده بود، در حاشیه تهران پیدا کرده بودند.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها