در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گلن همیشه با خودش فکر میکرد یک پدر خوب و یک شوهر ایدهآل فقط باید تلاش کند پول دربیاورد؛ پولی که در خانه و برای آرامش اعضای خانوادهاش خرج شود. برای رسیدن به این هدف، او بیش از 100 ساعت در هفته کار میکرد. فقط کار و کار و هیچ وقت از خودش نپرسیده بود این همه کار چه تاثیری روی زندگی همسر و بچههایش میگذارد؟
اما میشل نظر دیگری داشت؛ روزهایی که گلن از صبح تا نیمههای شب سر کار بود و فقط داشت پول درمیآورد، برای میشل دقیقههایی ناامیدکننده بود.
«من خیلی تنها و غمگین شده بودم. زندگی سخت و ناراحتکنندهای داشتم که هر روزش برایم به تلخی میگذشت. من و گلن هیچ وقت زمانی را برای با هم بودن نداشتیم؛ او همیشه سر کار بود و من هم تنها در خانه از بچههایم مراقبت میکردم. کمکم حس میکردم من هیچ نقشی در زندگی گلن ندارم. حالا دیگه ما بیشتر شبیه دو تا همخونهای شده بودیم، 2 نفر که فقط صورتحسابها را با هم پرداخت میکردند. اما تمام مسوولیتها با من بود؛ رسیدگی به دخترها و کارهای مربوط به آنها، کارهای خانه و...»
میشل احساس میکرد تنها مانده است و تنها چیزی که خوب میفهمید این بود که دیگر توان ادامه این زندگی را نداشت. برای همین یک روز همه چیز را رها کرد و گفت دیگر نمیتواند ادامه دهد؛ بچهها را برداشت و به خانه مادرش رفت تا پیش آنها کمی راحتتر زندگی کنند.
اما گلن نگاه دیگری به وضعیت موجود داشت؛ او نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است، نمیفهمید چرا همسرش از دست او عصبانی است.
«با خودم فکر میکردم من باید برای آنها چکار کنم؟! در یک خانه بزرگ زندگی میکردند، من که این خانه را برای خودم نمیخواستم، همه برای آنها بود، برای راحتی و آرامششان.»
اما حالا همین خانه بزرگ که با زحمتهای گلن خریداری شده بود، ساکت و خالی افتاده و احساس تنهایی او را بیشتر میکرد. با این همه تنهایی گلن با خودش فکر میکرد. میدانست چیزی در زندگی باید تغییر کند؛ تغییری اساسی که اتفاقا به کار هم مربوط نبود.
گلن با خدای خود صحبت میکرد و از او کمک میخواست: «خدایا من راه را اشتباه رفتهام، تو به من کمک کن راه درست را پیدا کنم.»
گلن دوست نداشت همسر و بچههایش از او ناراحت باشند؛ پس کارش را به عنوان یک مدیر رها کرد و در ردهای پایینتر مشغول شد. اولویت جدید او بودن کنار بچههایش و زندگی کردن کنار آنها بود.
«به زندگی آنها فکر میکردم. این بار عادلانه نبود که باز هم آنها درگیر عواقب تصمیمهای اشتباه من شوند. پس سعی کردم به روزهای گذشته برگردم؛ به زمانی که بچهها تازه به دنیا آمده بودند، به روزهایی که شاد بودیم. حالا میخواستم فقط پدر باشم، میخواستم پشتیبان و تکیهگاه دخترهایم باشم. حالا باید روزهایی را که نعمت پدر داشتن را از آنها گرفته بودم، جبران میکردم.»
گلن نامهای هم برای میشل نوشت، اما هیچ وقت جوابی دریافت نکرد. نامهها به میشل میرسید. ولی این میشل بود که هیچ یک از حرفهای او را باور نداشت. میشل فقط به طلاق فکر میکرد. او نمیتوانست دوباره زندگی خودش و دخترها را با مشکلی جدید روبهرو کند. اما گلن هنوز امیدوار بود میشل او را ببخشد؛ شب و روز دعا میکرد و از خداوند میخواست به او و خانوادهاش کمک کند.
پس از آن همه نامه، بالاخره یک روز میشل به گلن زنگ زد و قبول کرد با هم صحبت کنند. پس از مدتها فرصتی پیش آمده بود تا آنها با هم حرف بزنند و دقایقی را کنار هم باشند. میشل وقتی گلن را دید و حرفهایش را شنید، متوجه شد او واقعا تغییر کرده است.
«وقتی گلن را دیدم متوجه شدم واقعا تغییر کرده است. او دیگر مثل آن روزها نبود؛ زندگیاش، اخلاقش، روحیهاش، کارش و نظراتش همه تغییر کرده بود. پس میتوانستم یک بار دیگر به خودم و او فرصت بدهم؛ فرصتی برای زندگی کردن.»
امروز چند سال از آن ماجراها میگذرد؛ حالا میشل و گلن شاد و خوشبخت کنار هم زندگی میکنند و هر دو کاری خوب و آرام دارند.
«شیوه برخورد ما با هم نسبت به سالهای قبل خیلی تفاوت دارد. حالا ما فقط به یکدیگر احترام میگذاریم و با عشق با هم رفتار میکنیم.»
اما پس از همه این اتفاقات، گلن تجربههای خوبی به دست آورد: «هر وقت از خانواده خود دور شدید، بدانید چیزی هست که باید تغییر کند و هیچ چیز تغییر نمیکند مگر اینکه ما خودمان بخواهیم چنین تغییری ایجاد شود. پس تا دیر نشده است، برای خانواده خود کاری کنید؛ برای اینکه نعمت با هم بودن را از دست ندهید.»
مترجم: زهره شعاع
cbn.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: