«پدرم هیچ وقت خانه نبود، مادرم هم زورش به من و برادرم نمیرسید. ما هر کاری دلمان میخواست میکردیم.» این را کیان میگوید، جوانی که به اتهام کیفقاپی دستگیر شده است.
پدر او راننده خودروهای سنگین است و مرتب در سفر، مادرش هم زنی کمسواد و خانهدار است. کیان میگوید: «ما از بچگی توی کوچه بزرگ شدیم، همان موقع هم که مدرسه میرفتم، تا زنگ میخورد میدویدم خانه. کیفم را میگذاشتم و تا شب با بچهها در کوچه بازی میکردم و در خیابانها میچرخیدم.
برادرم هم همینطور بود. من بچه بزرگ هستم و برادرم هم هر کاری را که من میکردم، تکرار میکرد. اصلا اهل درس و مشق نبودم تا دلت بخواهد تجدید آوردهام، همیشه پدرم را مدرسه میخواستند. اما او نبود و مادرم میآمد. بعضی وقتها آنقدر از دستم عصبانی میشد که کتکم میزد و بعد خودش گریه میکرد.»
کیان در کلاس دوم دبیرستان ترک تحصیل کرد، او توانست با یک جمله پدرش را برای رها کردن مدرسه قانع کند: «میخواهم کار کنم.» پسر جوان میگوید: «پدرم خودش دیپلم ندارد، مادرم هم تا ابتدایی خوانده، پس کسی نمیتوانست بگوید که چرا مدرسه نمیروی. من عشق رانندگی بودم، میخواستم آنقدر پول گیر بیاورم که یک پراید بخرم میخواستم اسپرتش کنم. کفاش را بخوابانم. شیشههایش را دودی کنم، اگزوزش را عوض کنم و... خیلی با ماشین حال میکردم پدرم هم رانندگی را یادم داده بود.»
کیان بعد از ترک تحصیل برخلاف وعدهای که داده بود، سر کار نرفت و هیچ شغل و حرفهای یاد نگرفت، خودش توضیح میدهد: «فقط دو سه هفته در یک مکانیکی ماندم، اما بعد بیخیال شدم و برای خودم میچرخیدم تا اینکه رفتم سربازی. آن موقع تفریحی سیگاری میکشیدم از سربازی که آمدم، مصرفم بیشتر شد.
بعد هم افتادم توی خط خلاف. یکی از بچهها هوندا 125 داشت، پلاکش را گلی کردیم تا بتوانیم کیفقاپی کنیم. ما فقط سراغ زنها میرفتیم چون زورشان کم بود و راحت میشد کیف را از دستشان درآورد.»
کیان بعد از 4 فقره سرقت در یک تعقیب و گریز دستگیر شد و اکنون در زندان است. او هیچ برنامهای برای آیندهاش ندارد و نمیداند چه سرنوشتی در انتظارش است. خودش میگوید: «باید ببینم چه پیش میآید.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم