در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کیوان میتوانست به مردی خوشبخت تبدیل شود و زندگی آرامی داشته باشد، اما با خطاهایی که انجام داد، سرنوشت خود را دگرگون کرد. او فرزند چهارم خانواده و نور چشمی پدر و مادر بود. کیوان توضیح میدهد: قبل از من 3 خواهرم به دنیا آمده بودند ولی پدر و مادرم دوست داشتند یک پسر هم داشته باشند. وقتی من به دنیا آمدم آنها خیلی خوشحال شدند و حاضر بودند برای خوشبختیام هر کاری بکنند اینها را بعدها مادرم برایم تعریف کرد.
پدر کیوان وقتی او هنوز کودک بود،فوت شد و زندگی خانواده را دستخوش ناملایمات کرد. مرد زندانی میگوید: پدر من در یک کارگاه کار میکرد بعد از مرگش مادرم مجبور شد به جای او سر کار برود. کارگری میکرد، از نظافت تا دوخت و دوز تا کارهای خرد و ریز دیگر. برای همین چیزها بود که هر سه خواهرم زود شوهر کردند هر کدامشان 16ـ15 سالگی رفتند سر خانه و زندگی خودشان. من هم اول دبیرستان ترک تحصیل کردم و افتادم دنبال کار.
کیوان از سر حسرت آهی میکشد و ادامه میدهد: مادرم خیلی اصرار کرد مدرسه را ول نکنم او حاضر بود تا جان دارد کار کند ولی من بچسبم به درس. به حرفش گوش نکردم هیچ وقت به حرفش گوش ندادم. بعد از چند سال به سرم زد بیایم تهران. فکر میکردم اینجا پول ریخته و یک نفر مثل من میخواهد که جمعاش کند. مادرم خیلی خواهش و التماس کرد که نیایم ولی باز هم گوش نکردم.
کیوان برنامههایی برای زندگی و آیندهاش داشت که بیشتر شبیه سراب بود. او وقتی به تهران آمد فهمید از آن رویاهای رنگی خبری نیست و چه بسا زندگی در پایتخت سختتر از شهر خودشان هم هست. او میگوید: با هزار بدبختی در یک کارگاه تولیدی لباس کار پیدا کردم خوبیاش این بود که جای خواب هم داشت. هیچ وقت از کارگاه بیرون نمیرفتم. صبح تا شب کار میکردم وشب تا صبح هم همانجا میخوابیدم. خیلی تنها بودم، دلم گرفته بود، همیشه غصه میخوردم تا اینکه بچهها کار دستم دادند.
غم غربت کیوان را از نظر روانی بههم ریخته و بیماریهای جسمی را نیز در او موجب شده بود. مرد جوان داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: غیر از من 3 نفر دیگر هم بودند که شبها در کارگاه میماندند. آنها برای اینکه غم و غصهام را فراموش کنم، قرصهایی به من دادند و بعد از مدتی فهمیدم معتاد شدهام.
گرفتار شدن کیوان در دام اعتیاد ناآگاهانه بود، اما او میتوانست خطایش را جبران کند. مرد جوان میگوید: مادرم خیلی دوست داشت با دخترخالهام ازدواج کنم و حتی صحبتهایی هم در این باره شده بود. او چند بار برایم پیغام فرستاد که به شهر خودمان برگردم و در آنجا ازدواج کنم و بمانم ولی به حرفش توجه نکردم. دخترخالهام هم با مرد دیگری ازدواج کرد. اگر به شهر خودمان برمیگشتم و به حرف مادرم گوش میدادم، حالا اینجا نبودم.
کیوان البته مدتی بعد در تهران ازدواج کرد. او در اینباره توضیح میدهد: بوتیکی بود که همیشه از ما خرید میکرد. صاحب بوتیک دختر جوانی بود و من از او خوشم آمد و وقتی فهمیدم او هم بیمیل نیست، خواستگاری کردم و خیلی زود با هم ازدواج کردیم. آن موقعها هنوز اعتیادم زیاد نشده بود و نسرین از این موضوع چیزی نمیدانست. ما خیلی زود بچهدار هم شدیم. الان یک دختر دارم که خیلی وقت است او را ندیدهام.یک حادثه دست کیوان را پیش همسرش رو کرد و باعث شد نسرین تصمیم به طلاق بگیرد. مرد زندانی میگوید: پایم شکست و خانهنشین شدم. درد زیادی داشتم برای همین هم مواد بیشتری مصرف میکردم. یک روز موقع مصرف شیشه زنم ناگهان سر رسید و همه چیز را فهمید. بعد از آن هم گفت ما دیگر نمیتوانیم با هم زندگی کنیم. پدر و مادر او فوت شدهاند برای همین همراه بچهام به خانه برادرش رفت و درخواست طلاق داد. از آن به بعد حال من بدتر شد. دیگر نمیتوانستم کار کنم، برای همین شروع کردم به خرده فروشی مواد تا اینطوری خرج اعتیادم را هم درآورم، ولی بالاخره دستگیر شدم و الان نمیدانم چه اتفاقی برایم میافتد. مادرم سال پیش فوت شد و من بیشتر از همه از این ناراحت هستم که نتوانستم پسر خوبی برایش باشم و وقتی به من نیاز داشت زیر دست و بالش را نگرفتم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: