قسمت پایانی - قتل مرموز خانم وکیل- این ماجرا:

انتقامگیری خونین

در شماره‌های قبل خواندید کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری مسوول تحقیق درباره قتل یک وکیل به نام روشنک خادم در دفتر کارش واقع در مقابل مجتمع اسکان شده‌اند.
کد خبر: ۴۲۱۸۵۴

زمان حادثه منشی مقتول به نام ماهرخ در محل کارش حضور نداشت. یک پیغام ضبط شده روی گوشی منشی ثابت می‌کند خود روشنک به او مرخصی داده و گفته بود مهمانی دارد که می‌خواهد با او تنها باشد. ماهرخ به ادعای خودش روز قتل مرخصی ساعتی گرفته بود تا گوشی موبایل بخرد، بعد از آن در مسیر محل کارش این پیغام را شنیده و به خانه بازگشته بود.

علاوه بر این روی میز مقتول 2 استکان چای وجود داشت که آثار انگشت روی هر دو آنها پاک شده بود و این نشان می‌داد قاتل خودش برای صحنه‌سازی استکان‌ها را آنجا گذاشته و مجبور شده هر دو‌شان را پاک کند تا حقیقت فاش نشود. از سوی دیگر یک پرونده از دفتر وکالت به سرقت رفته بود که کارآگاه با پیگیری آن به یک زندانی فراری مشکوک می‌شود اما به اثبات می‌رسد این مظنون زمان قتل در ایران حضور نداشته و کارآگاه اکنون به ماهرخ مظنون شده است.

سرگرد شهاب حدس‌هایی زده و شم پلیسی‌اش با گذشت این همه مدت از تشکیل پرونده تازه به کار افتاده بود. ستوان ظهوری برای این‌که از رئیس‌اش عقب نماند شش دانگ حواسش را به این پرونده داده و غرق در محاسبات خودش شده بود. او به این فکر می‌کرد که ماهرخ به دروغ گفته بود روز قتل حدود ساعت یک ظهر گوشی جدیدش را خریده در حالی که فروشنده اطمینان داشت خرید قبل از ساعت 12 انجام شده است. یعنی ماهرخ در فاصله ساعت 12 تا 3 بعدازظهر که روشنک روی گوشی‌اش پیغام گذاشته و او را مرخص کرده، کجا بود و چه می‌کرد؟ اصلا چرا منشی باید درباره ساعت خرید گوشی دروغ بگوید؟ فکر کردن فایده‌ای نداشت. این معما پیچیده‌تر از آن بود که ستوان از عهده‌اش بربیاید به همین خاطر ترجیح داد دستور رئیس را اطاعت کند و دنبال راننده آژانسی بگردد که ماهرخ را روز حادثه به فروشگاه موبایل رسانده بود. این کار شاید در نگاه اول از پیدا کردن سوزن در انبار کاه هم سخت‌تر بود، ولی ظهوری یک راه‌حل خوب برایش سراغ داشت. او می‌خواست کارش را از محل زندگی دختر جوان شروع کند.

شهاب این بار او را همراهی نکرد و ستوان خودش تنهایی عازم تحقیقات محلی شد. کارآگاه در این مدت روی تخته وایت‌برد اتاقش یکسری شکل‌های عجوج معجوج کشیده و تقریبا معما را حل کرده بود، البته آنچه در پس ذهنش می‌گذشت فقط یک فرضیه بود. فرضیه‌ای که اگر صحت آن ثابت می‌شد، باید ماهرخ را یکی از باهوش‌ترین قاتلان چند سال اخیر لقب می‌دادند. خط‌خطی‌های کارآگاه که تمام شد احساس خستگی مفرطی به او دست داد. انگار که با احسان قائم‌مقامی 10 دست پشت سر هم شطرنج بازی کرده و هر دفعه او را مغلوب کرده باشد. همان موقع یک سرباز با سینی چای وارد شد. دیگر وقت استراحت فرارسیده بود و شهاب باید کمی سلول‌های خاکستری مغزش را به حال خودشان می‌‌گذاشت تا شیطنت کنند و افکار او را به هر کجا که می‌خواهند ببرند اما هنوز چای سرد نشده، ستوان زنگ زد. لحنش شبیه به ارشمیدس بود، زمانی که فریاد می‌کشید: یافتم! یافتم!

کارآگاه همان‌طور که به حرف‌های دستیارش گوش می‌داد از پشت پنجره به یک کلاغ نگاه می‌کرد که سعی داشت تکه غذایی را از چنگ یک بچه گربه درآورد. نزاع برای بقا، اصلی بود که در دنیای حیوانات جواب می‌داد اما سرگرد همیشه به این فکر می‌کرد که چرا جوامع انسانی هم دستخوش همین بازی شده‌اند. آن هم بازی شومی که نه فقط برای بقا بلکه به خاطر زیاده‌خواهی درگرفته بود و این مسابقه مهلک هر چه زمان جلو می‌رفت، بی‌قاعده‌تر می‌شد. ستوان پشت گوشی فهمید کارآگاه در عالم دیگری سیر می‌کند. برای همین صدایش را بالاتر برد: می‌گویم راننده آژانس را پیدا کردم. رفته سرویس. منتظر هستم برگردد.

‌صبر کن تا من هم خودم را برسانم.

کارآگاه به زحمت از زیر انبوه کاغذهایی که روی میزش لم داده بودند یک خودکار پیدا کرد و آدرس را نوشت. آژانس، سر کوچه محل زندگی ماهرخ بود.شهاب وقتی رسید که راننده هم برگشته و ناهارش را هم خورده بود. او همه داستانی را که برای ستوان تعریف کرده بود تکرار کرد: این خانم که می‌گویید، همیشه از ما ماشین می‌گیرد. معمولا طرف‌های اسکان می‌رود اما آن روز بردمش میدان ولیعصر و بعد هم سر تقاطع وصال و طالقانی پیاده شد. البته قبلش یک سر رفتیم میدان راه‌آهن. آنجا توقف داشتم. بعد رفتیم ولیعصر و دوباره برگشتیم راه آهن و آخر سر هم همانجا که گفتم پیاده شد.

شهاب بدون این‌که لحنش دستوری باشد، راننده را مجبور کرد سوار ماشین شود و آنها را به میدان راه‌آهن ببرد: می‌خواهم دقیقا همانجایی را نشانم بدهی که ماهرخ را پیاده کردی.

راننده آژانس با این‌که سن و سالش کمی بالا بود،حافظه خوبی داشت و 2 مامور را دقیقا به همان کوچه فرعی برد و حتی خانه‌ای را که ماهرخ داخلش رفته بود نشان داد. شهاب تلفنی با رئیس اداره صحبت کرد و ستوان فقط همین‌قدر دستگیرش شد که تا چند دقیقه دیگر بچه‌های عملیات از زمین و آسمان روی سر ساکنان خانه خراب می‌شوند و همه‌شان را می‌گیرند. او خواست جزییات بیشتری را از کارآگاه بپرسد اما جلوی راننده نمی‌شد.

3 مرد بعد از میدان راه‌آهن راهی خیابان وصال شیرازی شدند و راننده همانجایی که ماهرخ را پیاده کرده بود، نشان داد. سرگرد تشکر کرد و پیاده شد. ظهوری هم چاره‌ای جز تبعیت نداشت. شهاب نگاهش را دورتادور چهارراه چرخاند و بالاخره چیزی را که می‌خواست پیدا کرد و یک راست راهی آژانسی شد که نیمی از تابلو‌اش از آن زاویه پشت یک آبخوری سیمانی بزرگ پنهان شده بود. شهاب داخل رفت و خودش را معرفی کرد. مسوول پذیرش خیلی خونسردانه جواب داد: چه کمکی می‌توانم بکنم؟

کارآگاه عکس ماهرخ را از ستوان گرفت و به جوانک نشان داد:شما 17 تیر احتمالا به این خانم ماشین دادید. اسمش ماهرخ عدل است. احتمالا مقصدش حوالی ساختمان اسکان بوده.

مسوول پذیرش طوری به کارآگاه نگاه کرد که انگار منظور او را متوجه نشده است.این بار ظهوری توضیح داد و جوانک گفت: خب من باید چه کار کنم؟

کارآگاه از کوره در رفت و به پسر جوان تذکر داد باید اول عکس را با دقت ببیند و اگر نشناخت در دفترش نگاه کند. مسوول پذیرش خودش را جمع و جور کرد: یادم که نمی‌آید. اجازه بدهید دفتر را ببینم.

آن روز کسی به نام ماهرخ آژانس نگرفته بود اما در ساعت موردنظر یک دختر به اسم مریم خوارزمی حضوری به آنجا رفته و برای ساختمان اسکان ماشین خواسته بود. ستوان به یاد آورد خوارزمی نام خانوادگی مادر ماهرخ است. تیر کارآگاه به هدف خورده بود. او تلفنی هماهنگی‌های لازم را انجام داد تا منشی بازداشت شود.

20 دقیقه بعد از این‌که 2 همکار به اداره رسیدند، ماهرخ برای بازجویی آماده بود. کارآگاه می‌دانست به تله انداختن دختری با این ذکاوت کار ساده‌ای نیست. پس به جای این‌که از او بخواهد قتل را گردن بگیرد و جزئیات نقشه‌اش را شرح بدهد، خودش نتایج تحقیقات را به زبان آورد. البته قبل از آن سری به اتاق فرمانده زد و مطمئن شد در آن خانه نزدیک میدان راه‌آهن یک قاچاقچی اسلحه زندگی می‌کرد و الان دستگیر شده و حتی اعتراف کرده به ماهرخ کلت فروخته است. کارآگاه با دست پر به اتاق بازجویی رفت و نطقش را شروع کرد:

تو از قبل با روشنک اختلاف داشتی. این اختلافات آنقدر زیاد بود که رهام، برادر روشنک، هم از آن خبر داشت. برای همین هم نقشه قتل را کشیدی. صبح روز حادثه اول به میدان راه‌آهن رفتی تا کلتی را که از قبل سفارش داده بودی بخری اما سلاح هنوز آماده نبود، برای همین به میدان ولیعصر رفتی و یک گوشی منشی‌دار خریدی بعد دوباره به میدان راه‌آهن رفتی. کلت را تحویل گرفتی. در خیابان وصال پیاده شدی. با اسم جعلی یک آژانس دیگر گرفتی و به دفتر وکالت رفتی. در آنجا با تهدید، روشنک را مجبور کردی با موبایلت تماس بگیرد و برایت پیغام بگذارد. بعد هم او را کشتی و استکان‌های چای را روی میز گذاشتی. ولی نقشه‌ات ناقص بود. تو می‌دانستی یکی از زندانیانی که فرار کرده طرف پرونده روشنک است. برای همین پرونده او را دزدیدی تا ما به آن مرد مشکوک شویم. فکر کردی چون دست‌مان به آن کلاهبردار نمی‌رسد این پرونده هم بی‌نتیجه می‌ماند.

ستوان ظهوری همین طور به رئیس‌اش چشم دوخته بود و از تعجب داشت وا می‌رفت. سرگرد این همه اطلاعات را چطور به دست آورده بود؟ واقعا که کارش حرف نداشت. ماهرخ وسط حرف‌های شهاب پرید و با لبخندی گفت: داستان قشنگی تعریف کردید ولی این قتل ربطی به من ندارد.

انکار فایده‌ای نداشت. راننده آژانس، فروشنده اسلحه و مسوول پذیرش آژانس دوم با ماهرخ رودررو شدند و همگی علیه‌اش شهادت دادند. دختر جوان به پایان خط رسیده بود و باید اعتراف می‌کرد.

من و رهام عاشق هم بودیم ولی روشنک نمی‌گذاشت با هم ازدواج کنیم. می‌گفت ما از 2 طبقه مختلف هستیم و به هم نمی‌خوریم. روشنک با آن کارش مرا تحقیر کرد، خردم کرد، می‌خواستم سر به تنش نباشد برای همین هم نقشه قتلش را کشیدم. بقیه ماجرا را که خودتان می‌دانید دیگر نیازی نیست تعریف کنم.

او به هق‌هق افتاده بود و سرگرد اجازه داد کمی آرام شود تا بتواند راحت‌تر حرف بزند، به همین خاطر بقیه بازجویی به روز بعد موکول شد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها