سفر مرا به کجا می‌برد؟

یک: حاصل 3 هفته برنامه‌ریزی دقیق محمد شده بود جمع شدن 5 نفر از بچه‌ها که 2 نفرشان با هزار عذر و بهانه و شرط و شروط آمده بودند. قرار را محمد گذاشته بود. برنامه را او تنظیم کرده بود. از مسیر سفر گرفته تا پرینت تمام نقشه راه‌ها و دنگ پول سفر برای هر کدام از مایی که قرار بود 15 نفر باشیم و حالا بعد از 3 هفته با خود محمد شده بودیم 5 نفر که 2 نفرشان هنوز مردد بین ماندن و آمدن بودند.
کد خبر: ۴۲۱۶۰۲

محمد یکسالی بود که دانشگاه قبول شده بود و میان دوستان کم‌استعداد آن زمان ما پدیده‌ای بود در نوع خودش. نشانش هم قبولی در دانشگاهی معتبر در رشته‌ای معتبر در سال‌هایی که کنکور غول بود و سدی برای رسیدن به تمام آرزوهای دست نیافته.

محمد بی‌انگیزه و بی‌رغبت داشت به سبک مهندسین چک می کرد که کجای برنامه‌ریز‌یش اشتباه بوده که تنها 5 نفر آمده بودند.

بالاخره برنامه به هم خورد. دو نفر از آن 5 نفر خوشحال بودند و 3 نفرمان دلخور.

یک ماه گذشت. از سفر نرفته هزار رویا ساخته بودیم که اگر رفته بودیم چنین بود و چنان. همین حرف‌‌های نرفتن در جایی که درست 15 نفرمان حضور داشتند با پیشنهاد غافلگیرکننده یکی از آن جمع روبه‌رو شد. پیشنهاد این بود: مینی‌بوس از من. فردا ساعت 7 صبح همین جا. می‌ریم تهران محمد رو سوار می کنیم روانه می‌شیم یه سمتی!

شوخی نبود. جالب این‌که هیچ‌کس هیچ بهانه‌ای نیاورد. فردا ساعت 7 صبح همه مان همانجا بودیم. سوار مینی‌بوس قرمز با پرده‌‌های تازه انداخته مخمل سبز. ساعت 8 روانه شده بودیم. تازه نزدیک ظهر بود که به محمد زنگ زدیم. جالب‌تر از همه این‌که محمد جا نخورده بود و برنامه اش را تنظیم کرد تا ناهار را کرج با ما بخورد. شب را نوشهر 15 نفری چپیدیم توی مینی‌بوس. سفر بی‌برنامه شکل گرفته بود. هیچ‌کس ناراضی نبود. به همین سادگی.

هنوز در سفرم.

خیال می‌کنم

در آب‌های جهان قایقی است

و من ‌‌ـ‌ مسافر قایق ‌‌ـ‌ هزار‌ها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم

و پیش می‌رانم.

مرا سفر به کجا می‌برد؟

دو:

گاهی بی‌خودی آدم هوای جاهایی را می‌کند که هزار بار رفته است یا مثلا گاهی بی‌خودی هوس خواندن کتاب‌‌هایی را می‌کند که هزار بار خوانده است. کلمه به کلمه، لغت به لغت، بیت به بیت شعرها و داستان‌‌هایش را از حفظ می‌داند، اما باز هم هوای خواندنش را دارد. بی‌خودی هوس می کند دوباره بزند بیرون تا ترانه‌ای از خواننده‌ای، آهنگی از نوازنده‌ای را بشنود که سال‌‌هاست دارد گوش می‌کند و اصلا خسته نشده است. اصلا آدم گاهی «بی‌خودی» کارهایی می‌کند که هیچ‌گاه «با خودی»‌اش مزه نمی‌دهد! مثلا شبانه هوس می‌کند فردایش را روی مرداب انزلی توی قایقی بخوابد و به سر و صداهای عجیب و غریب مرداب دل بسپارد!

جایی که روزی روزگاری کودکان با شنا و بازی در دل آب‌های پاک این مرداب، بزرگ می‌شدند، نوعروسان نشسته بر لوتکاهای چوبین از دل سبز آن آب به خانه بخت راهی می‌شدند و جوانان پاروکشان بارهای سبزی و تولیدات محلی را به شنبه‌بازار و پیربازار حمل می‌کردند. به گواهی تاریخ، عمق مرداب چنان بود که حتی قایق‌های بزرگ بادبانی از دل مرداب می‌گذشتند و تا پیربازار سفر می‌کردند.

بی‌خودی هوای ماندن می‌کند روی این بهشت شمال. بی‌خیال و بی‌نگرانی از بی‌توجهی نسبت به دفع پساب‌ها و پسماندهای خانگی و صنعتی، سم و کود شیمیایی، ورود رسوبات ناشی از جنگل‌تراشی‌ها و غیره که بهشت را برایمان جهنمی کرده است.

یا آدم بی‌خودی هوای این را می‌کند که شبانه راهی کویر مرنجاب شود و شب روی رمل‌‌های داغ کویر راه برود، دراز بکشد و به آسمان دیوانه پر ستاره نگاه کند. زخمه‌‌های کمانچه‌ای را گوش کند که حتما نوازنده‌اش زیر همان آسمان پر ستاره کویر نشسته بوده و نواخته است.

به تماشای تپه‌های شنی بلند و جنگل‌های تاق بنشیند. کمی از آب زلال دل کویر به صورت بزند و بی‌شمار زباله‌‌های کویر را نبیند!

همانجا بی‌خودی روانه شود رو به دریاچه نمک. رو به دریای سفید زیبایی. دریاچه‌ای که رویای راه رفتن روی آب را تعبیر کرده است. راه برود و رد چرخ ماشین‌ها را روی چند ضلعی‌‌های منظم دریاچه نبیند.

یا بی‌هوا بزند به کوه، سکوت وهم‌انگیز شبانه کوه، هوش از سر آدم می‌برد. آدم را بی خودی گرفتار می‌کند. بیستون باشد یا نباشد فرقی نمی‌کند.

یا اصلا کوله‌بارش را ببندد برود ترمینال و با اولین اتوبوس هر جا که رفت، برود. چند ساعت بعدش چشم‌چشم کند توی جاده‌ای که قرار است او را جایی برساند که دلش می‌خواسته است بی‌خودی آنجا باشد.

آدم بی‌خودی هوس کارهایی می‌کند که با خودی‌اش مزه نمی دهد.

میثم اسماعیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها