در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ناامید و زخمی و سرد، توی خلوتش نشسته/ اون که با یه بُهت نیلی، لحظة مقدسُ کشت/ توی لک بودن سزاشه، تا به سندون نکوبه مشت/ اون غریبه نیس میدونی برگی که زیر پا افتاده/ توی خنجر خوردنِ از دوست و دشمن استاده/ اینجوری نبود تا دیروز.../ اون که ابریه نگاهش با یه بغض پِی بهانهس/ اون که میمیره واسه تو شاعر همین ترانهس/ اینجوری نبود تا دیروز...
علیرضا ماهری
خواب و بیدار
ضعیف شده بود؛ این را خودش بهتر از هر کسی میدانست. حالا دیگر نیازی نبود کسی کنارش بنشیند و برایش توضیح بدهد که چه اشتباهی کرده و این اشتباه چه ضرر بزرگی به او زده است. این را من فهمیده بودم و برای همین بود که وقتی روی نیمکت پارک نشستیم، حرفی به او نزدم و ترجیح دادم خودش شروع کند.
دو سال خوابیده بود؛ دو سال که به هیچ گذشت، دو سال حواسش به هیچکس -حتی خودش- نبود. حالا مثل کسی که اول صبح بسختی و بآرامی چشمهایش را باز میکند، داشت به برگ زردی که روی درخت، تکان تکان میخورد نگاه میکرد.
آرام برگشت به سمت من و گفت: «میدونی چیه؟ هر کسی ممکنه توی زندگی اشتباه بکنه اما کسی برنده است که اشتباهش رو تکرار نکنه. میدونی چی میگم؟»فرید دانشفر
آخآخآخ! من یکی که بَسیییی خووووب میفهمم چی میگه. اونهمه اشتباه قدیمم رو... اگه زودتر متوجه شده بودم، اگه زودتر دست به کاریادگیری و آموزش و اصلاح شده بودم... آخآخآخ!
آخ جون... بعد از مدتها: یه انتقاد!
اولاً من نمیتونم یکی دو ماه صبر کنم؛ هم بچهم رو اجاقه، هم نامهام نوبره و هم اینا و اونا [...] دوماً رو نگهشدار تا بعد. سوماً وقتی میگم سلیقهت دایناسوریه درست میگم دیگه! از اون همه متن تُپل، همین دو تا رو انتخاب کردی؟ چهارماً اگرم قهر کنی به من مربوط نیست، خودت ضرر میکنی. بدتم میآد بیاد. میخوای بخواه نمیخوای میرم متنام رو یه جا دیگه چاپ میکنم. حالا میرسیم سرِ [اون] دوماً [که گفتم نگهشدار:] جناب، شما که اینقدر دم از دفاع از زبان شیرین فارسی میزنید، به من بگید فرق ایکس و مجهول چقدره؟ نه واقعاً چقدره؟ من از این آدمای لوسِ [...] جیغجیغو نیستم که بگم چرا اسمم رو عوض میکنی. بابا یه مجهول میزدی تنگ نامهم، بیصاحب نمونه[...].
مجهول
یُخده یوااااشششش! دِ... یه نفس عمیقی بکش... یه لیوان آب سردی بخور... آخه عصبانیتم شد کار؟ من که میلیونها سال با غارنشینا و دایناسورای عصر حجر، تو قبیلة آدمخورا زندگی کردهم و برای یه لقمه نون، اونم بدون گوشت، مجبور شدهم آدم بخورم! الآن تفکرات پسامدرن و فرهنگی رو مبنای زندگیم کردهم، تو که تو عصر تمدن و تکنولوژی و مدرنیته زندگی میکنی دیگه چرا بابام جان؟ از اون سه تا متن کوتاه و یه دونه تپُلش، اونم با این محدودیت جا، من همون تُپله رو با یکی از کوتاها چاپ کردهم که! حواست نیس؟ پس کجا رفت که نیس؟ زیر پستخونه، قانون اول، اونجا که میگه «اگه به من بود» رو ندیدی؟ «هر چه میخواهد دل تنگت بگو» رو نخوندی؟ معنای «هر چی» رو میدونی نازنینِ مادر؟ میدونی شامل اسم و پِسم! نظر و سلیقه و... خلاصه «هر چه» که بگی میشه ماااادر؟! شیرم حلالت نباشه اگه فکر کنی باهات قهرِ قهرم ماااادر! آخه من، منّت هر کسی رو هم میکشم که ولو از راه نرسیده، ببینم استعداد بالقوهای، تفکر خلّاقی، بیان جذابی، نگارش روونی، یا حتی نگرش متفاوتی داره. اسمش هر چی باشه و سلیقهش هر جور؛ ولی حق انتخاب بین منتکشی من یا ارسال نوشتهش برای جاهای دیگه که با خودشه. اگه دوست داشتی، ایکس و مجهول، فرقی برام نداره؛ هر دو خارجیاند! هر دو هم با معنای خاص خودشون وارد زبان فارسی شدهاند و تو معیار پاسداشت زبانِ من، نه تنها تلویزیون، سماور، فِر، ماوس، مبل، صندلی... ایکس، ایگرگ، جزو کلمات زبانن، مورددار و غیر مورددار هم معانیِ بیمعنائی دارن. بیا یه دقیقه بشین، یه خرده آب سرد بخور، یه دور دیگه قوانین صفحه رو دقیقتر بخون، یه نمه که احصاب پحصابت آروم شد، شاید خودتم متوجه شدی که این چیزا دست من و خواست من نیس. (دیدی چی شد؟ میخواستم جواب این بچهم: «امید، بچة 21 ساله از کرج» یا اون بچهم: «احمد از هندیجان» رو بدمهاااا... نشد! کاش درک کنن و یه نمه بیشتر منتظر بمونن. از انتقادت ممنونم و منم همچنان منتظر نظرت میمونم).
بُرجمانخراشسازی!
شهرداری چنباری بهش تذکر داده بود که باید تخریب بشه! یه جای مخروبهای که هیچ استفادهای ازش نمیشد، با درهای پوسیده، شیشههای شکسته، دیوارههای ترک برداشته؛ چندین سال بود که خالی بود!بالاخره یه روز شهرداری اومد سراغ «دلش» و با خاک یکسانش کرد! حالا قراره به جاش برج ساخته بشه!
حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان
هیچ خودش رو ناراحت نکن! یه روز بُرجکِ اون بُرجه رو هم میزنن. از اینور دلت خنک میشه، ولی از اونور جای برجه، آسمونخراش ساخته میشه!
مشتریهائی از جنس پسرخاله!
روزی با دوستام تو مغازهمون صحبت از دیدن و ندیدن نیمة پُر لیوان بود. برای تجسم [بهتر مسئله هم...] یه لیوانی رو تا نصفه پر از نوشابة خنک کرده بودیم و عوض مشکلات زندگی، توی لیوان چند تکه یخ ریخته بودیم و رفته بودیم [به] عمق مسئله تا به یه نظر مشترک جمعی برسیم، که یهو یه مشتری وارد مغازه شد و «با اجازه» و «بفرمائید» گفتن، شروع به خوردن نوشابة خنک کرد!
همگی ما [که تو عمقِ] این مسئله [مونده بودیم] بعد [از] چند لحظه سردرگمی و حیران موندن، یه خنده و قهقههای از دل کردیم که [مشتری رو، همینطور] مات [و مبهوت] کرده بود!
کامران از بناب
کامی جان، سهراب سپهری پیغام داده که بهت بگم: به این که نمیگن تجسم نیمة پر یا خالی لیواااان! میگن تصویری از سادگی و خاکی بودن و زودی پسرخاله شدن! دقت کن دیگه مادر!
تندیس
(یه بار یه اس.ام.اس. برام اومده بود: «سنگی که طاقت ضربههای تیشه رو نداره، هرگز تندیس نمیشه». پیش خودم گفتم: حالا اگه یکی نخواد تندیس بشه، کی رو باید ببینه؟ و این عبارات به ذهنم رسید:)
اگر تمام سنگها/ با ضربانِ تیشة فرهاد/ تندیس شوند!؟/ دیگر/ سنگ روی سنگ/ بند میشود؟/ دامان کوه، از این حرف شیرین برآشفت...
محمد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: