در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از زمان تشکیل پرونده تا زمانی که توانستی رضایت بگیری چه مدتی طول کشید؟
حدود 6 سال طول کشید. خیلی سخت گذشت.
تو در قتل یک سرباز مجرم شناختهشدی. آیا مقتول را میشناختی؟
نه نمیشناختم ضمن اینکه من تاپایان قتل هم نفهمیدم که ضارب بودم و اصلا یادم نیامد که چاقو را من زده باشم. چون چندنفردیگر هم آنجا بودند.
اما متهمان گفتهبودند که تو اقدام به قتل کردی؟
این حرف زده شد و چند نفری هم به عنوان شاهد آمدند و من را مجرم معرفی کردند، اما واقعا به یاد ندارم چه اتفاقی افتاد. چون اصلا با نقشه قبلی این کار را نکرده بودیم و قرار هم نبود کسی را بکشیم.
اینکه میگویی با نقشه قبلی دست به قتل نزده بودی درست است و در دادگاه هم ثابتشده اما چرا با خود چاقو حمل میکردی؟
چاقو مال من نبود همجرمم به من چاقوداد. او اول خودش یک ضربه زد بعد هم چاقو را به من داد که با آن از خودم دفاع کنم. بازهم تاکید میکنم که چاقو مال من نبود . فقط من هم چاقو نداشتم دیگران هم داشتند.
این دیگران چه کسانی هستند؟
2 نفر از دوستان مقتول که همراهش بودند چاقو داشتند ممکن است آنها زده باشند.
اما آنها دوستان مقتول بودند. دلیلی نداشت که او را بزنند؟
من نمیگویم که آنها بهعمد اینکار را کردهاند شاید نمیدانستند چه میکنند و قتل اتفاقی بوده است
.به هرحال دیده شده که ضربه از طرف تو به مقتول وارد شده است؟
شاید من در آن لحظه در حالت عادی نبودم و به همین خاطرهم یادم نمیآید آدم اگر حالت عادی داشته باشد که آدمکشی نمیکند من هم حالت عادی نداشتم.
پس قبول داری مرتکب قتل شدی؟
شاید اینطور باشد. به هرحال من از اولیایدم عذرخواهی میکنم.
توضیح بده چه اتفاقی افتاد که دست به قتل زدی؟
ما داشتیم از تیممان حمایت میکردیم گروه مقابل هم از تیمش حمایت میکرد دعوا کردیم و این اتفاق افتاد.
چیزی مصرف کرده بودید؟
من اول گفتم که مشروب خورده بودیم فکر میکردم که بااین حرف میتوانم به خودم کمک کنم اما واقعیت نداشت. ما مشروب نخورده بودیم و به خاطرکل کلی که باهم کردیم این دعوا شروع شد.
ضربه به کدام قسمت مقتول برخورد کرد؟
فکر میکنم یک ضربه به سرش خوردویک ضربه هم به صورتش.
چرا او را به بیمارستان نرساندی؟
خیلی ترسیده بودیم و همان لحظه فرارکردیم. اما بعد بازداشت شدیم.
در پروندهات آمده که توهمان لحظه اول اعتراف کردی؟
خدا آن روزها را برنگرداند خیلی روزهای بدی بود خیلی سختی کشیدم. داشتم دیوانه میشدم.
در جلسه محاکمهات مدعی شدی که مرتکب قتل نشدی و شاهدان دروغ میگویند. چرا؟
خیلی روزهای سختی را میگذراندم. زیرتیغ بودم. اصلا میدانید زیرتیغ بودن یعنی چه؟ وای خدایا چه حالی داشتم و چقدر ناامید بودم مثل آدمی که مرگ مغزی شده و فقط یک معجزه میتواند او را نجات دهد. من همان فرد بودم. حتی یک بار هم پایم به کلانتری باز نشده بود و حالا باید خودم را در زندان میدیدم. خیلی سخت گذشت.
پس سعی داشتی خودت را نجات دهی؟
بله سعی میکردم. هرکسی جای من باشد همین کار را میکند.دوستم که چاقو را به من دادهبود خیلی راحت آمد در دادگاه علیه من شهادت داد.
دیگران هم برای اینکه مشکلی برایشان پیش نیاید همین کار را کردند. خودتان را بگذارید جای من چه حالی به شما دست میداد.
چرا گریه میکردی؟
چون متهم به قتل بودم و تحمل زندان برایم کابوس بود. هر روز وقتی غروب میشد عصبی میشدم و با خودم میگفتم خدایا نکند فردا اعدامم کنند. این حالت وقتی که حکم در دیوان تایید شد بیشتر شد. هر لحظه ممکن بود بیایند و من را هم با اعدامیها ببرند.
شبهای اعدام شبهای بدی است آنقدر که نمیتوان در مورد آن حرف زد. میدانید چندبار مرگ را جلوی چشم خودم دیدم. حالم خیلی بدبود.
در چنین مواقعی به چه راهحلی متوسل میشدی؟
این فشار آنقدر سنگین بود که بیشتر داروی اعصاب مصرف میکردم. حتی خودکشی هم کردم چون نمیتوانستم تحمل کنم. میترسیدم،حالم بدبود. اعصابم خراب بود نمیتوانستم هرشب خواب مرگ با چوبهدار را ببینم. تصمیم گرفتم خودکشی کنم تا از این حالت خارج شوم.
خیلی از دست خانوادهات ناراحت بودی چرا؟
بیچاره مادرم خیلی تلاش کرد. او هربار که به دیدنم میآمد میگفت دفعه بعد که آمدم مطمئن باش برایت رضایت گرفتهام.
اما هربار دستخالی میآمد. من هم عصبانی میشدم. فکر میکردم مادرم دروغ میگوید برای رضایت اقدام کرده است. فکر میکردم من را فراموش کرده و فقط میخواهد به من امیدواری بدهد.
سالها پیش پدرم مرده بود و مادرم به تنهایی ما را بزرگ کرد. فکر میکردم هیچکس دلش برای من نمیسوزد.
آخرین باری که مادرم به دیدنم آمد گفت که اولیایدم مبلغی خواستهاند که در توانمان نیست آن را آماده کنیم. راست هم میگفت، من هم نمیخواستم ادامهبدهم، میخواستم بمیرم. هنوز هم میگویم مرگ بهتر از این زندگی آزاردهنده در زندان است. من آنقدر در زندان عصبی شده بودم که وقتی دادگاه به حرفهای من توجهی نکرد عصبی شدم و با داد و فریاد و گریه دادگاه را ترککردم.
هروقت یاد نگاه پراز اضطراب مادرم میافتم خیلی ناراحت میشوم. دلم برایش میسوزد
.در دادگاه قاضی تورا به صبر و آرامش دعوت کرد و از تو خواست که به خدا توکل کنی. حالا دیدی که توانستی رضایت بگیری؟
بله قاضی به من گفت به خداتوکل کن اگر تو آرام باشی و واقعا پشیمان شدهباشی خداوند به تو کمک میکند. از اولیایدم هم خواست حال وروز من را ببینند و درخواسته خودشان تجدیدنظر کنند. شاید همان لحظه حرف قاضی اثر نکرد اما یکی از مهمترین دلایلی که باعث شد تا آنها رضایت دهند همین موضوع بود.
توضیح بده چطور توانستی رضایت بگیری؟
اینکار مادرم و عموهایم بود. خیلی طول کشید و من کاملا ناامید بودم. باخودم گفتم بهتراست دیگر امیدوارم نباشم. مدتی بود که بامادرم حرف نمیزدم و به او تلفن نمیکردم. چندهفتهای هم بود که مادرم به دیدنم نیامده بود.
در یکی از روزهای ملاقات بود که ناامید گوشه سلولم نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که چطور خودکشی کنم که اینبار نجاتم ندهند. یکدفعه بلندگوی بند اسمم را خواند. به سالن ملاقات رفتم. مادرم آمده بود. با بداخلاقی نشستم که صحبت کنیم. به او گفتم برای چه آمدی؟ گفت آمدم که بگویم دیگر تمام شد. باورم نمیشد. گفتم لازم نیست امیدوارم کنی. گفت راست میگویم رضایت گرفتیم.
خسته شده بودم. گفتم با من بازی نکن. خندید و گفت بازی یعنی چه ما برایت رضایت گرفتیم. قسم خورد که رضایت گرفته است. میدانستم پولی که گفته بودند را نداشتیم بدهیم. مادرم برایم تعرف کرد که توانسته آنها را با پول کمتر راضی کند. خانه را فروخته و کمی هم قرض کرده است و به اولیایدم داده و آنها هم رضایت خودشان را
اعلام کردهاند
چه احساسی داشتی؟
حس عجیبی بود هم خیلی خوشحال بودم که از این بدبختی بیرون میآیم هم خیلی ناراحت بودم که چرا کاری کردم خانوادهام داراییشان را از دست بدهند و آواره شوند. از اینکه مادرم اینقدر سختی کشید ناراحت شدم. حس عجیبی بود. مثل آدمی که در تخیلاست. نمیتوانم درست توضیح بدهم. خلاصه اینکه حال خاصی بود.
بعد از اینکه شنیدی رضایت گرفتهای اولین کاری کردی چه بود؟
گریه کردم و مادرم را در آغوش گرفتم. بعد از ملاقات هم نمازشکر خواندم و بین زندانیان شیرینی پخش کردم.
تو بزودی از زندان آزاد میشوی و دوباره به خانه برمیگردی. چه برنامهای برای آیندهات داری؟
نمیدانم چه برنامهای دارم. راستش هنوز برنامهای ندارم. فکر میکنم چند روزی را در خانه کنار مادرم باشم. بعد به مسافرت بروم. شاید به شهرستان بروم تا اولیایدم را ببینم و از آنها تشکر کنم. بعد هم کار میکنم تاخرجی خانوادهام را تامین کنم.
تصمیم داری درس بخوانی؟
نمیدانم، فکر نمیکنم خیلی از زندگی عقبافتادم. امیدوارم بتوانم اشتباهاتم را جبرانکنم. باید کار کنم و زندگی مادرم را تامین کنم.
حرفی بااولیایدم داری؟
از آنها خیلی ممنونم که کمکم کردند، من را بخشیدندو ازخون فرزندشان گذشتند. من هم خیلی عذاب کشیدم.
واقعا تنبیه شدم. امیدوارم واقعا از صمیم قلب مرا ببخشند، تا بتوانم دوباره زندگیام را شروع کنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: