از بخار چای‌داغ تا قلعه‌الموت

شب‌نشینی‌کنار اوان

تکان‌دهنده بود. اتفاق مثل زلزله‌ای بی‌مقدمه آمده بود. نشسته بودیم به لیوان‌های پر از چای نگاه می‌کردیم؛ من و همسرم. کسی حرفی نمی‌زد. حرف زدن بعضی موقعیت‌ها را به ابتذال می‌کشد. در یک روز معمولی اوایل پاییز، در تهران، در دمای 17 درجه‌ سانتیگراد و رطوبت 35 درصد، در ارتفاع 1700 متر از‌سطح دریا و درست در لحظه‌ای که در آزادراه تهران ـ کرج یک دستگاه تاکسی سمند به علت سرعت غیرمجاز، حرکت بین خطوط و بی‌احتیاطی راننده با یک دستگاه پراید نقره‌ای برخورد کرد، من و همسرم همزمان از کار بیکار شده بودیم.
کد خبر: ۴۲۰۰۳۶

 خبر را آقای مدیر با طمأنینه، آرامش و اندکی اندوه ساختگی اعلام کرده بود. حالا نشسته بودیم، به آخرین مولکول‌های بخار که از لیوان‌های چای بلند می‌شد نگاه می‌کردیم و در سکوت به اقساط آخر ماه، اجاره خانه و دردهای بی‌درمان دیگر فکر می‌کردیم. 2 ساعت و 33 دقیقه‌ بعد از اتمام مراسم خیره شدن به لیوان‌های چای، ما طی اتخاذ تصمیمی انتحاری، ‌به همراه زوج جوان دیگری در پراید نقره‌ای‌مان نشسته بودیم و با احتیاط لازم و سرعت مجاز در آزادراه تهران ـ کرج به مقصد الموت حرکت می‌کردیم. در طول مسیر، آقایی از دستگاه پخش صوت خودرو به طور مکرر تذکر می‌داد که همه چیز آرام است و ما به شدت خوشبخت هستیم(!) اما از بین دو زن و دو مرد حاضر در خودرو کسی به او اعتنایی نمی‌کرد. هوا تاریک شده بود که نرسیده به قزوین سر پراید نقره‌ای را کج کردیم و وارد جاده الموت شدیم. هوای خوب، حضور در جمع دوستان، پیش‌بینی ناپذیری اتفاقات آینده‌ سفر و البته پیچ‌های صد و هشتاد درجه‌ای جاده کم کم داشت بی‌پولی، بی‌کاری و وضعیت نامعلوم اقساط و کرایه ‌خانه آخر ماه را از یادمان می‌برد. ما دو زوج بیکار در حال سفری برنامه‌ریزی نشده به سمت آبادی‌های منطقه الموت بودیم، در حالی که مجموع محتویات جیب‌های چهار نفرمان به 50 هزار تومان نمی‌رسید اما انگار داشت خوش می‌گذشت. رأس ساعت 2/52 بامداد، به دریاچه اوان رسیدیم. سرد بود و قورباغه‌ها مشغول هنرنمایی جمعی در آواز ابوعطا بودند. آتشی افروختیم و چادر را برپا کردیم. شبی بود که تا صبح لرزیدیم و گپ زدیم و خندیدیم. قورباغه‌ها هم تا صبح بی‌توجه به حضور ما تمرین آواز می‌کردند. در بین گفت‌وگوها، زوج همراه ما که خود اصالتا از اهالی الموت بودند، اطلاعات گسترده‌ای در ارتباط با این دریاچه در اختیارمان گذاشتند که در ادامه توجه شما را به متن مکتوب خلاصه‌ای از این گفتارها جلب می‌کنم: «دریاچه زیبای اوان در نیمه شمالی الموت، در دامنه کوه خشچال قرار دارد. این دریاچه که بیش از 70 هزار متر مربع مساحت دارد، در ارتفاع هزار و هشتصد متری از سطح دریا واقع شده‌است. آب دریاچه تنها از چشمه‌های زیرزمینی موجود در بستر آن تغذیه می‌شود و قلیان دایمی‌اش باعث صافی و زلالی آب شده‌است. در تابستان، این دریاچه محل ماهیگیری، آب‌تنی و قایقرانی و در پاییز، مأمن پرندگان مهاجر مانند قو، غاز، مرغابی و در زمستان با توجه به برودت هوا و یخ زدن سطح آن می‌توان رویش اسکیت بازی کرد». اینها را خط به خط از روی کتابی می‌خواندند که با چراغ قوه کوچکی روشن شده بود، انگار مثلا ما نتوانیم این اطلاعات را خودمان بخوانیم! دوستانمان در ادامه اطلاعات وسیع‌تری را درخصوص گیاهان، جانوران، تاریخ پیدایش و موارد دیگر مربوط به دریاچه اوان عنوان کردند که متأسفانه به علت چیره شدن خواب‌آلودگی بر ما، امکان نقل‌قول آنها وجود ندارد. صبح روز بعد، خود را در حال عکاسی از طلوع خورشید در آسمان بالاسر دریاچه یافتیم. فکر می‌کردیم مصیبت اتفاق افتاده، آن‌چنان که فکر می‌کردیم هم سهمگین نبوده است. در راه بالارفتن از کوه به قصد رسیدن به قلعه‌های آقای حسن صباح، از آنجا که به روح اعتقاد داشتیم، اندکی با روح ایشان به گفت‌وگو نشستیم. خوش‌مشرب و مردم‌دار بودند. پس از رسیدن به قلعه، به راهنمای قلعه پیوستیم و ایشان نیز اطلاعات جالب توجهی را درخصوص قلعه الموت در اختیارمان گذاشت که این «قلعه الموت یکی از منحصربه‌فردترین دژهای تاریخی ایران است که در منطقه رودبار الموت از توابع قزوین واقع شده است. حسن صباح به عنوان رهبر فرقه اسماعیلیه از این قلعه به عنوان پایگاه حکومت خود و ترویج عقاید اسماعیلیه بهره می‌برد. یکی از شگفتی‌های قلعه الموت، سیستم پیچیده آب‌رسانی با تنبوشه‌هایی به قطر 10سانتی‌متر است که از چشمه کلدر آب را به دژ رسانده و درحوض‌های سنگی ذخیره می‌کرده‌است. البته اطلاعات بیشمار دیگر که بر خلاف دوستمان از روی دفترچه‌ای نمی‌خواند و جالب‌تر این‌که اطلاعات آقای راهنما در آن دفترچه دیشبی هم نبود. آقای راهنما اطلاعات بسیار زیادی هم درباره‌ معماری و تاریخ قلعه عنوان کرد که متأسفانه از آنجا که مشغول تخمه شکستن بودیم (وتخمه‌هایش هم خوب بود) حوصله‌مان نرسید گوش کنیم. موقع پایین آمدن از ارتفاع قلعه، ما دو زوج سرخوش بودیم که قصد بازگشت به خانه و کاشانه نداشتیم. بنابراین آن شب را هم در طبیعت سحرانگیز الموت چادر زدیم و ماندیم. هنگام بازگشت در حالی که با سرعت مجاز و احتیاط لازم، در همان آزاد راه مذکور می‌راندیم، آقایی از دستگاه پخش صوت خودرو مداوماً متذکر می‌شد که همه چیز آرام است و ما بسیار خوشبخت هستیم. با او هم‌عقیده بودیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها