در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
(1999) The winslow boy
پسر خانواده وینزلو
کارگردانی و فیلمنامه: دیوید ممت، براساس نمایشنامه راتیگان
فیلمبردار: بنوآ دولوم، موسیقی: آلاریک جنز، تدوین: باربارا تالیور، بازیگران: نایجل هاتورن، جرمی نورتهام، ربهکا پیجن، جما جونز و گای ادواردز.
در شهر لندن خانواده متمول وینزلو که شهرت و اعتبار دارند؛ یکشبه به بحرانی وحشتزا گرفتار میشوند. پسر کوچکتر خانواده به دزدی و اختلاس محکوم شده است، اما آرتو وینزلو پدر خانواده که مصمم به بیگناهی فرزندش است، تمام همت خود را صرف تبرئه و بیگناهی او میکند...
آنچه که دیوید ممت برای ساختن یک فیلم در نظر داشته؛ نمایشنامه بینقص ترانس راتیگان بوده است. از آنجا که خود ممت در حال حاضر پراعتبارترین نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر در دنیاست، طبیعی است برای ساخت فیلم سراغ نمایشنامههای قدیمی برود.
ضمن اینکه پیش از این نیز در سال 1948 برای اولینبار فیلم بسیار معروف و خوشساخت پسران وینزلو به کارگردانی آنتونی اسکوئیت ساخته شده بود و خود ترنس راتیگان هم برای ساخت این فیلم از روی نمایشنامه خودش سناریو نوشته بود.
پسر خانواده وینزلو، قصه و روایتی درباره دروغ و حقیقت و مرز بین این دو است. جایی که دروغ میتواند مانند آوار، داشتنیها را زیر خود مدفون کند و فقط اراده و عزم واقعی و باور راستین به پیروزی حقیقت است که میتواند ادامه مبارزه برای بیرون ماندن از سیاهی همین آوار را تضمین نماید.
دروغها، دروغهای دیگر میزایند و در زندگی وینزلوها کار به جایی میرسد که دیگر تفاوت بین روز از شب از کسی برنمیآید؛ از بس که باران شایعات برایشان چون صاعقههایی بیتوقف باریده است، اما تلاش رئیس خانواده برای اعاده حیثیت ستودنی است. اگر سکانس اول فیلم را دیده باشید میتوانید به نوع شخصیت و ذات آرتور وینزلو پی ببرید. او به همراه خانواده از کلیسا به منزل بازمیگردد تا بتواند راس ساعت مقرر خواستگار دخترش را بپذیرد، اما یک صبح دلنشین تبدیل به کابوس میگردد.
همان هنگام که صحبت از عروسی و جشن و سرور در خانه است، خبر دزدی کوچکترین پسر خانواده هم به آرتور میرسد، خبر دزدی رانی، دانشجوی کالج نیروی دریایی که متهم است یک چک و حواله به ارزش 5 میلیون شیلینگ از صندوق آموزشگاه دزدیده است.
هنگام رویارویی با بحران و مخمصه زمان زایش تهمتها و بریدن دلبستگیهاست. حالا چه چیز بدتر از رویارویی با بحران بیآبرویی است؟ اعتبار 100 ساله خانواده گشادهدست و مومن به مقدسات و پر از اعتبار اجتماعی و تاریخی وینزلو قرار است برای یک اتهام سنگین یکشبه جایش را به بیآبرویی و سرافکندگی بدهد. یک چک 5 میلیون شیلینگی در لندن سال 1912 بسیار ارزشمند است. چرا باید رانی وینزلوی محجوب و دوستداشتنی؛ کوچکترین پسر آرتور وینزلو؛ شهروند با کمالات لندنی که جزو ثروتمندان و متمولان هم حساب میشود دست به این دزدی بزند؟
دیوید ممت به ظرافت مرز بین دروغ و حقیقت و ایستادگی برای رسیدن دوباره به این نعمت بیهمتای آبرو را در فیلمش نشان داده است. وینزلوها برای پرداخت تمام هزینههای دادگاه و همچنین جریمهها آن هم برای جرمی که هنوز ثابت نشده، دار و ندارشان را به حراج میگذارند. اما دستیابی به آبرو همان رسیدن به آرامش ابدی است و به قول پدر خانواده چه باک که بشر بیش از این برای آبرو و حفظ آن هزینه کند؟
close encounters of third kind (1977)
برخورد نزدیک از نوع سوم
فیلمنامه و کارگردانی: استیون اسپیلبرگ
فیلمبردار: ویلموش زیگموند، موسیقی: جان ویلیامز، تدوین: مایکل کان بازیگران: ریچارد دریفوس، فرانسوا تروفو، تری گار، ملیندا دیلون.
یک سفینه فضایی در ایندیانای آمریکا به زمین مینشیند و به نظر میرسد ماموریتی دوستانه دارد. چند اتفاق عجیب و غریب در نقاط مختلف دنیا رخ میدهد که بیارتباط با موجودات فضایی و قدرت سرشار آنها نیست. در حالی که مردم محلی در نقاط متفاوت سعی دارند با این سفینه ارتباط برقرار کنند، اما مسوولان دولتی مدام سعی بر مخفیکاری دارند و به هیچ اخباری اجازه نشر نمیدهند. در این میان یک دانشمند علوم کیهانی و یک کارگر شرکت برق با یکدیگر آشنا میشوند و سعی میکنند با سفینه و موجودات فضایی ارتباط برقرار کنند...
برخورد نزدیک از نوع سوم ساخته اسپیلبرگ، انقلابی در سینمای علمی ـ تخیلی به وجود آورد. اگر سینماگر فقید استنلی کوبریک پیش از این در سال 1968 اودیسه فضایی: 2001 فیلمی براساس روانشناختی و معناشناختی انسان ساخت؛ اسپیلبرگ با برخورد نزدیک از نوع سوم، فضاییها را به زمین آورد و به نوعی آنها با رفتار شناختیشان بازدید زمینیها را پس دادند. فیلم هرگز به ساختههای مشابه و پیشین توجهی نداشت و آنچه روایت فیلم است، مهر دوستی و محبت است نه وحشیگری و تجاری بودن صرف داستانهای معمول فضایی، فروش فیلم شگفتانگیز بود و به نوعی برای اولین بار بود که یک داستان تخیلی ـ فضایی روایتی انساندوستانه را عرضه میکرد. اسپیلبرگ 7 سال پس از این و در 1982 با ساخت فیلم ماندگار ئیتی؛ روایت دوستی زمینیها و فضاییها را به کاملترین شکلی ارائه داد.
سکانسهای به یادماندنی در این فیلم بسیارند، اما 3 سکانس بیشتر به یاد میماند؛ یکی مربوط به سکانس معرفی دکتر کلود لاکومب فرانسوی است که ماموریت دارد روی سفینهای متعلق به ناسا به نام آونجر تحقیق کند. آونجر در 1945 در فضا ناپدید شده بود، اما گزارشاتی دریافت شده بود که همین سفینه در بیابانی نزدیک ایندیانا دیده شده است. نقش دکتر لاکومب را سینماگر فقید فرانسوا تروفو ایفا میکند. صحنهای که برای اولین بار به زمین نشستن سفینه فضاییها را شاهد هستیم که یک مامور نیروگاه برق به اسم روی تنها شاهد ماجراست نیز بسیار عالی کار شده است. سکانس ربوده شدن دختر جیلیان، یکی از اهالی ایندیانا توسط فضاییها را به این اضافه کنید. در ادامه جیلیان و روی دچار الهاماتی میشوند و مدام به فضاییها نزدیکتر میگردند.
تعلیق در برخورد نزدیک از نوع سوم حربهای اساسی و تاثیرگذار برای برانگیختگی حس همذاتپنداری تماشاگر است که اسپیلبرگ با چیرهدستی از آن در فیلمش استفاده کرده است. او در ابتدا دستش را رو نمیکند و تلقی تماشاگر از فضاییها را به همان چیزی محدود میکند که پیش از این در ذهن داشت. موجوداتی که آمدهاند بکشند و ببرند و غارت کنند، اما کارگردان در ادامه با ظرافت تمام این پیشزمینهها را در ذهن تماشاگر از بین می برد.
central station(1998)
ایستگاه مرکزی برزیل
کارگردان: والتر سالس
فیلمنامه: ژائو امانوئل کارنیهرو، مارکوس برنشتاین، فیلمبردار: والتر کاراوالهوا، موسیقی: آنتونیو پینتو و ژاک مورلنبام، تدوین: ایزابل راتری، فیلیپه لاسدرا. بازیگران: فرناندا مونتهنگرو، ماریلیا پرا، وینسیوس دالیویرا، سویا لیرا، اوتون باستوس.
در ایستگاه مرکزی قطار در شهر ریودوژانیرو، دورا زنی سالمند به کار نامهنویسی مشغول است. اگرچه پیش از این دورا شغل معلمی را تجربه کرده، ولی به هرروی اهل همین شهر است و با خشونتهای جاری در محلههای فقیرنشین آن خوگرفته است.
دورا ویژگیهای عجیبی دارد که در برخورد اول حتی میتوان او را بیوجدان و خالی از هرگونه احساس نامید. برای مثال دورا هرگز نامههایی را که مینویسد پست نمیکند. بهزعم او عدم ارسال نامهها هم برایش صرفه اقتصادی دارد و هم اینکه گیرندههای عمدتا بیسواد نامهها چه نیازی به آن دارند. از طرف دیگر صددرصد مشتریهای دورا از فقیرترین ساکنان یا حومهنشینان ریودوژانیرو هستند.
یک روز که مادری جوان همراه پسر کودکش به دورا مراجعه میکنند، واقعه دردناکی اتفاق میافتد. مادر جوان از دورا میخواهد نامهای برای شوهرش بنویسد که در آن از او میخواهد دوباره باهم زندگی کنند و گذشتهها را به فراموشی بسپارند. ولی هنگامی که زن جوان همراه کودکش به نام خوزه ایستگاه را ترک میکند، زیر اتوبوس میرود و میمیرد. خوزه که کسی را ندارد دوباره پیش دورا برمیگردد. دورا که اصلا اهل این حرفها نیست و بیزار از همه آدمهاست ابتدا تصمیم میگیرد خوزه را بفروشد، اما سپس پشیمان شده و تصمیم میگیرد پسر را به پدرش در شمال شرقی برزیل برساند، اما این سفر هرگز ساده نیست.
یکی از شاعرانهترین و احساسیترین فیلمهای دهه 90 همین فیلم ایستگاه مرکزی است. روایتی دردمندانه، بیآن که حس ترحمجویی تماشاگر را گدایی کند یا ترفندهایی را در ریختن اشک آنها به کار گیرد و بخواهد با شعارهای کلیشهای تماشاگر را به دیدن فیلم ترغیب نماید.
دست برقضا فضای فیلم حداقل تا سکانس چهارم تاریک و سیاه است و والتر سالس به صورت عریان تمام خشونتها و بیرحمیهای دنیای درونی و بیرونی انسانها را به قول معروف روی داریه میریزد، اما به همه گوشزد میکند که قضاوت درباره انسانها کاری ساده نیست. شمایل ظاهری آدمها و حتی اقدامات و رفتارهایشان نمیتواند دلیلی برای قضاوت نهایی درباره آنها باشد.
هویت و ذات آدمی میتواند ـ اگرچه سخت و طاقتفرسا ـ تغییر یابد. در ایستگاه مرکزی بسیاری از کاراکترها در نگاه اول ممکن است پست و فرومایه و حتی بیوجدان جلوهگری کنند، اما زمان همه چیز را برای قضاوت نهایی در اختیارمان میگذارد. مهمترین نکته اما در درگیر بودن تعداد زیادی از کاراکتر در قصه ایستگاه مرکزی است. ابتدا به ساکن فقط شخصیتهای دورا؛ زنی سالمند و خوزه کودک 9 ساله برایمان روایت میشوند، اما وقتی هر دو رهسپار سفر میشوند دیگر آدمها نیز برای تماشاگر دارای هویت میشوند. حتی آن راننده اتوبوس که به دورای مسن و بدخلق اظهار علاقه میکند، میتواند بخشی مهم از داستان باشد و همین طور تکتک برادران خوزه میتوانند آدمهای مهم این روایت نام بگیرند و چرا؟ چون زندگی همه آدمها وابسته به هم هست. حتی آدمهایی که هرگز یکدیگر را ندیدهاند در یک برخورد ساده میتوانند پایههای یک دوستی عمیق را پیریزی کنند. ایستگاه مرکزی روایتگر همین برخوردها و همین دوستیهاست.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: