گفت‌و‌گو با مردی که شوهرخواهرش را کشت

آن قتل واقعا ناخواسته بود

مردی به نام کریم، متهم است شوهرخواهرش را به نام سعید به قتل رسانده و جسد او را با بنزین به آتش کشیده‌ است. هرچند او مدعی ‌است این قتل اتفاقی بود، اما رفتاری که بعد از قتل شوهرخواهرش داشت باعث شده کسی حرفش را باور نکند. کریم چند ماه بعد از قتل به جرمش اعتراف کرد و حالا نیز با حکم قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران به قصاص محکوم شده‌ است. گفت‌و‌گو با این مرد را بخوانید.
کد خبر: ۴۱۸۷۵۹

تو متهم هستی شوهرخواهرت را به قتل رساندی، جسدش را به آتش کشیدی و پول‌های او را به سرقت بردی و واقعیت را از پلیس مخفی کردی. این اتهامات را قبول ‌داری؟

قبول دارم که قتل انجام دادم، ا‌ما سرقتی در کار نبود و این اتهام را قبول نمی‌کنم.

پس چرا چنین اتهامی به تو زده ‌شد؟آیا این اتهام واقعی نیست؟

اولیای‌ دم از من عصبانی بودند و به همین خاطر به پلیس گفتند من سرقت هم کرده‌ام. در صورتی که واقعیت نداشت.

پدر مقتول می‌گوید پسرش 300 میلیون تومان پول داشت و تو برای سرقت آن پول‌ها شوهرخواهرت را کشتی.

به خدا این حرف درست نیست. پولی سرقت نکردم و علت قتل هم چنین چیزی نیست. پدر سعید از دست من عصبانی‌ است و من به او حق می‌دهم، اما سرقت کار من نبود. این درست نیست که چنین حرفی درباره‌ام
می‌زنند.

در این صورت توضیح بده چرا مرد جوان را کشتی؟

یک اتفاق بود. من فقط به سمت او یک مشت پرت کردم و فکر نمی‌کردم با این مشت او بمیرد. اصلا نمی‌دانم چرا مرد. ضربه‌ای نبود که باعث مرگ شود. نمی‌دانم چرا این بدبختی زندگی مرا گرفت.

از قبل اختلافی باهم داشتید؟

نه هیچ اختلافی نداشتیم. اتفاقا داشتیم با هم شام می‌خوردیم. برای این‌که حرفم را باور کنید از اولیای‌ دم بپرسید. آنها می‌دانند من و شوهر خواهرم چقدر باهم رفیق بودیم.

پس چرا با هم درگیر شدید؟ چه دلیلی برای درگیری وجود داشت؟

یک جر و بحث کوچک بود. او به من گفت زن‌ذلیل، من هم مشتی به صورتش پرت کردم و نمی‌دانم چه شد که او مرد.

از ابتدای ماجرا توضیح بده. چرا درگیر شدید و اصلا چرا با هم تنها بودید؟

من در خانه باجناقم بودم و قرار بود شب را آنجا بمانم. شوهرخواهرم با من تماس گرفت و گفت باید به خانه برگردم. گفت کار مهمی با من دارد. گفتم هر چه هست تلفنی بگو. قبول نکرد و جواب داد باید حتما مرا ببیند.

من هم زن‌ و بچه‌ام را در خانه باجناقم گذاشتم و به سمت خانه خودم حرکت کردم. ما فاصله زیادی با هم داشتیم و هر بار که به خانه باجناقم می‌رفتم، زن ‌و ‌بچه‌ام شب آنجا می‌ماندند.

گاهی هم خودم می‌ماندم و آن دفعه هم قرار بود بمانم. بالاخره به اصرار شوهرخواهرم به خانه‌ام برگشتم و در آنجا منتظر ماندم. او آمد، شام هم خریده ‌بود. داشتیم باهم شام می‌خوردیم که شوهرخواهرم به من گفت زن‌ذلیل و باهم درگیر شدیم.

یعنی همین یک کلمه باعث مرگ او شد؟

سر شام به شوهرخواهرم گفتم بگو چی‌ شده. او ماجرای درگیری با یکی از دوستانش را پیش کشید. من هم آن مرد را می‌شناختم، او مبلغ زیادی پول به سعید بدهکار بود و نمی‌داد. به همین خاطر هم داشت با من در موردش صحبت می‌کرد. یک دفعه عصبانی شدم گفتم چرا به خاطر چنین موضوعی من را به اینجا کشاندی.

قرار بود در خانه باجناقم کنار زن ‌و بچه‌ام بمانم.

خب می‌توانستی آنجا را ترک کنی. لازم نبود درگیر شوی؟

ما اصلا باهم دعوا نکردیم. وقتی به سعید اعتراض کردم به من گفت از زنت می‌ترسی، بعد با دستش پیشانی‌ام را هل داد و آن کلمه را گفت. البته یک شوخی بود. بعد هم مشتی به صورتش پرت کردم. می‌خواستم به صورتش بزنم، اما سعید سرش را چرخاند و مشت به گیجگاهش خورد.

یعنی با همان یک مشتی که به او زدی روی زمین افتاد؟

بله همان یک مشت. من ورزشکار بودم و مشت‌های قوی داشتم. البته اصلا نمی‌خواستم او را بکشم. فقط یک مشت به طرف او پرت کردم. ناگهان روی زمین افتاد. همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاد.

خب چرا او را بیمارستان نبردی؟

بالای سرش رفتم. نبضش خیلی ضعیف بود. قفسه سینه‌اش را مالش دادم و به او تنفس مصنوعی دادم، به هوش نیامد. سرش را که برگرداندم دیدم خون از دماغ و گوش‌هایش بیرون زد و بعد هم دیگر نبضش نمی‌‌زد.

شما این کارها را از کجا بلد بودی؟آیا دوره‌‌ای دیده بودی؟

در باشگاه یاد گرفته ‌بودم که وقتی کسی حالش بد می‌شود، باید چطور به او کمک کرد. سعی کردم به سعید هم همین‌طور کمک کنم اما نشد. او به هوش نیامد و مرد.

به هر حال باید او را به بیمارستان می‌رساندی. شاید پزشکان می‌توانستند او را احیاء کنند.

خیلی ترسیدم، شاید اگر کس دیگری بود این کار را می‌کردم، اما یک دفعه صورت خانواده سعید جلوی چشمم آمد و من هم دیدم واقعا نمی‌توانم جواب آنها را بدهم، به همین خاطر هم کار احمقانه‌ای کردم.

چرا جسد را سوزاندی. می‌توانستی از کسی کمک بگیری و موضوع را به او بگویی. در این صورت شاید مشکلات کمتری برای تو به وجود می‌‌آمد؟

حالم خیلی بد بود، خیلی عصبی بودم. به باجناقم زنگ زدم و گفتم خودش را به خانه‌ام برساند. وقتی آمد و جسد سعید را دید شوکه شد. خیلی ترسید. گفت بیا برویم خودت را به پلیس معرفی کن، اما من توجهی نکردم و گفتم کمکم کند جسد را مخفی کنم. او هم کمک کرد جسد سعید را که لای فرش پیچیده ‌بودم به حمام بردم.

همسر ‌و فرزندانت آن موقع کجا بودند؟

آنها خانه باجناقم بودند. شب را آنجا ماندند. من هم کنار جسد ماندم تا صبح شد. باجناقم هم به خانه‌اش برگشت.

صبح روز بعد چه کردی؟

رفتم مصالح خریدم و بعد جسد را روی سرامیک حمام گذاشتم و رویش را با سیمان پوشاندم. درواقع یک سکو درست کردم. بعد به خانه باجناقم رفتم و زن‌ و بچه‌ام را آوردم.

همسرت از تو نپرسید چرا حمام تغییر کرده یا این‌که سعید با تو چه کار داشت؟

پرسید. گفتم سعید دنبال طلبکارش بود. بعد هم گفتم در حمام سکو ساختم تا بچه‌ها راحت باشند.

در حالی که خانواده‌‌ات برگشته بودند، بعدا چطور توانستی جسد را از خانه خارج کنی؟

صبح آن روز خواهرم تماس گرفت و گفت سعید به خانه نیامده ‌است. من هم گفتم که دنبالش می‌گردم و گفتم به پلیس خبر بده. بعد چون سالگرد پدرزنم بود، خانواده‌ام را به خانه پدرزنم بردم.

گفتم دنبال کارهای سعید می‌روم و بعدا می‌‌آیم. بعد سکو را خراب کردم و جسد را لای کیسه‌ای گذاشتم و داخل فرش پیچیدم.

او را به تنهایی بلند کردی یا از کس دیگری کمک خواستی؟

نه از پسرهمسایه کمک خواستم. دوتایی آن را پشت وانتی که داشتم گذاشتم، مقداری هم وسیله پشت آن ریختم و بعد به سمت بیابان‌های اطراف بردم. کمی هم بنزین داشتم. آن را هم برداشتم تا آثار بر جای مانده از جسد را از بین ببرم.

تو جسد را سوزاندی. جنایت بر میت خودش یک جرم جداگانه است. اگر قتل اتفاقی بود، دلیلی نداشت این کارها را انجام بدهی.

قصدم سوزاندن جسد نبود. می‌خواستم آثار انگشت را از بین ببرم. درواقع می‌خواستم کیسه را بسوزانم. بنزین را هم روی کیسه ریختم و آتش زدم. فکر نمی‌کردم جسد بسوزد.

چطور شناسایی شدی؟

من و سعید رابطه دوستانه‌ای داشتیم. به همین خاطر هم وقتی پولش را بالا کشیدند از من کمک خواست و موضوع را به من گفت. پلیس هم پرینت تماس‌های سعید را بررسی کرده و چون بیشترین تماس‌هایش با من بود، بازداشتم کردند و من هم اعتراف کردم.

آیا تاکنون به این فکر کرده‌ای چه سرنوشتی در انتظار توست؟

بله می‌دانم. به قصاص محکوم شده‌ام. در صورتی که بعد از زندانی شدن متوجه ‌شدم اگر واقعیت همان شب مشخص شده‌ بود شاید حالا به جرم قتل شبه‌عمد محاکمه می‌شدم و قصاصی در کار نبود. اما حالا اولیای‌دم آنقدر عصبی هستند که حاضر نیستند مرا ببخشند.

آیا در این مورد با خواهرت صحبت کرده‌ای؟

من از خواهر و خواهرزاده‌هایم خواسته‌ام مرا ببخشند، اما او می‌گوید پدرشوهرش باید مرا ببخشد و اوست که تصمیم می‌گیرد چه اتفاقی باید بیفتد. از کرده‌ام خیلی پشیمان هستم. من هیچ قصدی نداشتم. این قتل یک اتفاق بود و درخواست دارم مرا ببخشند.

من چند فرزند دارم و اگر نباشم معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار آنهاست. همسرم جوان است، سرنوشت او برایم خیلی مهم است، زندگی خوبی داشتم و حماقتم باعث شد همه آن خوشبختی‌ها را از دست بدهم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها