نگاهی به رابطه‌جوانان و خانواده در گذر نسل‌ها

می‌خواهم روی پای خودم بایستم

کد خبر: ۴۱۸۳۸۰

چیزی که مارسل پروست نویسنده توانای فرانسوی به آن اشاره کرده ‌نه تنها بخوبی بیانگر حال و روز او در زمان خلق این اثر شگفت‌انگیز است بلکه هنوز که هنوز است و با گذشت چند‌ سال از خلق این اثر می‌توان حرف‌های او را به یکی از مشکلات جوانان این روزها تعمیم داد. «مهربانی رنج‌آمیز» تناقض تکان‌دهنده‌ای است که بسیاری از جوانان نسبت به خانواده‌های خود دارند و نمی‌دانند با این کار نه تنها به خود ضربه می‌زنند بلکه خانواده خود را نیز همیشه در «حالت هشدار» نگه می‌دارند.

شاید بتوان نام دیگر این حالت هشدار را وابستگی فراوان جوانان به خانواده دانست. وابستگی که شاید نمود بیرونی آن تنها در مورد بعد مادی و اقتصادی، خود را نشان بدهد و بدتر این‌که دیگر وجوه این وابستگی به صورت پنهان در فرد رشد می‌کند.

1

هفتاد، هشتاد سال پیش، وقتی که پسر بزرگ حاج احمد مسگر به دنیا آمد، ‌حاجی به همه اهالی راسته بازار مسگرها ولیمه داد و سجده‌شکر به جا آورد که کسب و کار و مایملکش بی‌وارث نخواهد ماند. پسر حاج احمد، بزرگ که می‌شد، می‌آمد وردست پدر فوت و فن مسگری را یاد می‌گرفت و بعد از حاجی هم چراغ دکان مسگری را روشن نگه می‌داشت.

حسین آقا پسر حاج احمد هم حاجی را مأیوس نکرد و شد حسین آقای مسگر. حسین آقا از وقتی عقل‌رس شد، می‌دانست کار و بارش چه خواهد بود و از کجا نان خواهد خورد. فوت و فن مسگری را از پدر آموخت و مثل حاج احمد سری در سرای مسگرها بلند کرد.

شغل و کسب و کار، مفهومی خانوادگی داشت. پسرها معمولا پی شغل پدرها را می‌گرفتند و علاوه بر میراث‌خواری املاکشان، وارث شغل و اعتبار پدر هم می‌شدند. خانه‌ها بزرگ بود و خانواده‌ها گسترده. حسین آقا بعد از ازدواجش هم در خانه‌ پدری ماند و توی دو اتاق گوشه‌ حیاط زندگی کرد. شام‌ها را در اتاق پنجدری دور سفره‌ای بزرگ که همه‌ اهل خانواده دورش بودند، می‌خوردند. دخل و خرج پدر از پسر جدا نبود. آنها با هم «یک خانواده» بودند.

آن چیزی که امروز وابستگی یا استقلال فرزندان از والدین می‌خوانیم‌، آن روزها چندان محل اعتنا نبود. دور از انتظار و تصور بیشتر اعضای جامعه بود که فرزندان راه خود را بروند و از پدر و مادر دور شوند. پدر تا وقتی زنده بود ریاست واحد خانوادگی را بر عهده داشت، خانواده‌ای که سه نسل را در خود جا می‌داد.

اگر جامعه را مجموعه‌ای از واحدهای به هم پیوسته بدانیم، آن روزها جامعه مجموعه‌ای از افراد نبود، سلول‌های جامعه را خانواده‌ها تشکیل می‌دادند. امروز این افراد هستند که جامعه را می‌سازند. آن وقت‌ها اسم و رسم هر کس را عضویتش در یک خانواده تعیین می‌کرد. حسین آقا تا وقتی جوان بود،‌ بزرگ‌ترها او را با صفت پسر حاج احمد می‌شناختند. روال طبیعی امور تلقی می‌شد که هرکس پیوندهای عمیق خانوادگی‌اش را حفظ کند و هر که چنین نمی‌کرد، به احتمال زیاد انگشت‌نمای خاص و عام می‌شد.

در نسل‌های بعدی اما چیزهای زیادی تغییر کرد. پسرهای حسین آقا و پسرهای پسرهایش، نه فوت و فن مسگری آموختند و نه علاقه‌ای به روشن نگه داشتن چراغ دکان مسگری حاج احمد مرحوم داشتند. دنیا عوض شده بود. حالا پسرها فکر می‌کردند حق دارند راهشان را در زندگی خودشان انتخاب کنند. دنباله‌روی پدر برای آنها تن‌دادن به نوعی اجبار بود. حفظ شکوه و عظمت و اعتبار خانواده، به اندازه موفقیت و پیشرفت فردی اهمیت نداشت و شکل خانواده تغییر کرد.

از این به بعد بود که خانواده‌ای در جامعه شکل گرفت و قوام یافت که به آن «خانواده‌هسته‌ای» می‌گویند. خانواده‌هسته‌ای تنها متشکل از پدر و مادر و فرزندان است. در این خانواده، فرزندان پس از ازدواج از خانواده‌پدری جدا می‌شوند و دنبال سرنوشت و علایق و سلایق خودشان می‌روند.

مطابق با این شکل جدید زندگی خانوادگی، فرزندان می‌کوشند از همان اوایل نوجوانی نوعی استقلال فردی را تجربه کنند و این که پدر و مادر در امور شخصی و خصوصی‌شان دخالت کنند را برنمی‌تابند. وابستگی به پدر و مادر در دوران جوانی دیگر نه تنها یک ارزش‌نیست، بلکه در حکم یک ضد ارزش، اکنون باعث انگشت‌نما شدن آدم‌ها می‌شود.

چیزی که ارزش استقلال فردی را در فرهنگ عمومی گسترش داد، اهمیت یافتن فرد در برابر خانواده بود. فرهنگ جامعه از جمع‌گرایی به فردگرایی رسید و خانواده دگرگون شد.

حسین آقا تا زنده بود چراغ دکان مسگری را روشن نگه داشت. بازار مسگرها از رونق افتاده بود و یکی یکی وراث مسگرهای پیر، مغازه‌های میراث خانواده را می‌فروختند و سرمایه‌کسب و کاری دیگر می‌کردند.

2

اگر آن‌طور که بعضی‌ها می‌گویند پول و اقتصاد همه چیز را تعیین می‌کرد، شاید هرگز شکل و ترکیب زندگی خانوادگی این‌چنین عوض نمی‌شد. چیزی در فرهنگ مردمان تغییر کرده بود. پدران امروزی عموماً نه تنها از پسران انتظار ندارند راه و روش خودشان را در زندگی پیش گیرند، بلکه هر چه را در توان دارند به کار می‌بندند که زمینه‌موفقیت و انتخاب فردی جوان‌ها را فراهم کنند.

از وقتی ورود به دانشگاه و کسب مدرک تحصیلات عالیه در ایران تبدیل به یک ارزش فرهنگی شده است، هر خانواده‌ای می‌کوشد همه توان مالی و عاطفی‌اش را به کار گیرد تا فرزندش وارد دانشگاه شود.

در گذشته پسری که از دوره‌نوجوانی کنار دست پدر کار می‌کرد، جز حفظ میراث خانوادگی، خود عامل مولد ثروت در خانواده ‌و نیروی کاری بود که در خدمت خانواده قرار داشت و کمک حال پدر در تأمین مخارج زندگی به شمار می‌رفت. امروز جوان‌هایی که آرزوهای والدینشان را محقق می‌کنند و به دانشگاه وارد می‌شوند، تا سال‌های دهه‌سوم زندگی‌شان هم نان‌خور پدر به شمار می‌روند. پیش از این جوان‌هایی به این سن و سال دیگر برای خودشان یک پا استادکار شده بودند.

جوان‌های امروزی انتظار دارند، بعد از این‌که تحصیلات دانشگاهی‌شان هم تمام شد و خانواده‌پدری خرج دوره‌تحصیل و شهریه دانشگاه را متقبل شد، پدر و مادر برای ازدواج با همسری که خودشان انتخاب کرده‌اند، دست به کار شوند، خانه‌مستقلی برایشان تهیه‌ و سرمایه‌ای برای یک کسب و کار تازه در اختیارشان قرار دهند.

چیزی که امروز استقلال جوانان از خانواده می‌نامیم، جریانی یک‌طرفه است. جوانان حق خود می‌دانند از حاصل دسترنج خانواده برخوردار شوند، بی‌آن‌که کمکی کرده باشند و سهمی در کسب درآمد و سرمایه خانواده داشته باشند.

3

این یک‌سویگی ناعادلانه در استقلال جوانان از خانواده تنها در حوزه‌پول و اقتصاد نیست که این روزها عمومیت یافته است. در روابط عاطفی جوان‌ها با پدرها و مادرها‌، خصوصا آن وقت که سنی از آنها می‌گذرد هم جریان دارد.فرزندان یک عمر زیر چتر حمایت عاطفی خانواده هستند. پدران و مادران بی‌چشمداشتی با آنها مهربان‌اند، اما این حمایت عاطفی نیز یک سویه است. به محض استقلال کامل فرزندان از خانواده پدری و تشکیل واحد خانوادگی جدید، پیوندها تا حد بسیار زیادی سست و حتی گسسته می‌شود. جوان‌ها دیگر کاری به کار پدر و مادر سالخورده ندارند.

سالخوردگی زمانه‌ناتوانی دوباره است و ناتوانی زمینه نیاز به حمایت عاطفی بیشتر. والدین سالخورده نیاز دارند، حاصل عمرشان، فرزندانشان در سال‌های پایانی عمر در کنارشان باشند. مرگ در تنهایی، کابوس است؛ کابوسی که این روزها کم در اطرافمان با آن مواجه نمی‌شویم.

اجداد ما در کنار فرزندان و نوه‌هایشان چشم بر دنیا می‌بستند. آنها تا زنده بودند، احترام و اعتبار داشتند و در دوران کهولت به عنوان بزرگ خانواده مورد ستایش بودند. مرگ در چنان موقعیتی به زندگی طولانی و سخت آنان معنا می‌داد. آنها در نقطه صفر، وقتی که هیچ‌کس در کنارشان نیست، با دنیا وداع نمی‌کردند. پدران و مادران امروز چشم‌انداز تلخی را پیش رو دارند. آنها همه عمر در کار پرورش فرزندانی هستند که پایان کار، در حساس‌ترین لحظات در کنارشان نخواهند بود.وضعیت اجتماعی آشفته‌ای داریم. در گذشته وابستگی جوانان به خانواده، با ساختار اجتماعی جامعه تناسب داشت. تغییر در رابطه‌جوانان با خانواده مثل تغییر در بسیاری از ابعاد زندگی اجتماعی ما، تغییری ناهمگون بوده است؛ استقلال یک طرفه‌جوانان از خانواده، فشار مضاعفی که بر پدران و مادران وارد می‌شود، انتظارهای روزافزون مادی و معنوی فرزندان از خانواده پدری و تنها ماندن پدران و مادران در دوران سالخوردگی.

حاج احمد مسگر در اوج عزت و احترام از دنیا رفت. در بستر مرگ فرزندان و نوه‌ها در کنارش بودند و حاصل زندگی‌اش را در توجهی که به او می‌کردند، می‌دید و می‌مرد.

حسین آقا اما یک روز در دکان از رونق افتاده ‌مسگری‌اش، تنها بود که مرد.

سالار کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها