سؤالی که خواب را از سر همه پراند

چند نفر نیاز داریم که داوطلبانه وارد معبر بشوند و احتمال برخورد با مین زیاده، اونایی که داوطلب میشن دستشون رو ببرن بالا.
کد خبر: ۴۱۶۷۸۱

از نیمه شب گذشته بود حدود ساعت 2 یا 3 شب بود با صدای برپا - برپا از خواب پریدم و به دستور فرمانده گروهان شهید «داوود دانایی» به‌خط شدیم .

زمستان 62 آبادان منطقه بریم (قبل از عملیات خیبر) در یک مدرسه راهنمایی بودیم. من در آن موقع حدود 15 ساله بودم. هنوز چشمهایم به درستی باز نشده بود که خود را با لباس کامل و پوتین در صف گروهان دیدم وبعد از دستور از جلو نظام، گفتند: بشینید.

بچه‌های گروهان فلق از گردان امام حسین علیه السّلام جمعی تیپ 15 تکاوری امام حسن مجتبی علیه السّلام بودند که خیلی‌ها هنوز داشتند با خودشون کلنجار می‌رفتند که خواب از سرشون بپره. اما نیازی به این کارها نبود چون شهید دانایی یک سؤالی کرد که . . . .

شهید داوود دانایی گفت: برادران عزیز همه می‌دونیم هدف ما پیروزی اسلام و ایران عزیزه و ما هم جان بر کف در این منطقه اومدیم و همه خطرات رو به‌جان خریدیم، درسته؟ خوب، الآن به ما اطلاع دادند در منطقه و خط مقدم برای باز کردن معبر میدان مین مشکل پیدا کردند، چند نفر نیاز داریم که داوطلبانه وارد معبر بشوند و احتمال برخورد با مین زیاده. اونایی که داوطلب میشن دستشون رو ببرن بالا. یک سکوتی بر گروهان حاکم شد و ما تا اومدیم فکر کنیم: "آخه کی عملیات شد که ما نفهمیدیم؟ "، شهید دانایی دوباره گفت: چرا ساکتید؟

البته یکی از بچه‌ها که فامیلش دقیقاً یادم نیست و آرپی‌جی‌زن خیلی خوبی هم بود، بدون مکث دستشو برد بالا. ولی خوب، چند ثانیه طول کشید که همه گروهان دستشونو بلند کردند. فرمانده گروهان 10 نفر رو خودش انتخاب کرد و به همراه یک بیسیم‌چی و دو سه نفر از کادر گردان دستور حرکت دادند.

حالا تصور کنید چه حالی بر بچه‌هایی که جزو این ده نفر بودند و بچه‌هایی که ماندند حاکم بود. بعضی‌ها که ماندند اشک می‌ریختند. راستی، من جزو اون ده نفر بودم. راه افتادیم و در اون تاریکی شب ما رو یه مسافتی پیاده بردند و نزدیک یکی از مقرها دستور ایست دادند و فرمانده با بیسیم در حال صحبت با کسی بود که می‌گفت: مسافرا تو راهن.

بعد ادامه داد: خوب، پس مشکلی نیست، یا حسین. بعد رو به ما کرد و گفت:«بچه‌ها معبر باز شده، برگردید گردان!».

من یادم نیست دقیقاً چه حالی داشتم ولی فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم. وقتی برگشتیم مقر گردان تمام بچه‌ها به استقبال ما اومدن و دیگه کسی نخوابید. بچه‌های خوب بهبهانی مشغول به نماز شب و مناجات با معشوق خود شدند. صبح شد و مراسم صبحگاه برگزار شد. برادر یوسف حمیدی فرمانده گردان پشت تریبون میدون صبحگاه اومد و گفت:«من به شما بسیجیان مخلص و رزمندگان دلاور افتخار می‌کنم و از اینکه فرمانده این گردان و این نیروهای شجاع هستم به خودم می‌بالم. برنامه دیشب یک تکنیک فرماندهی بود برای آزمایش شما و فرمانده گروهان شما مطمئن شد که شما نیروهایی هستید که هیچ‌گاه از مرگ در راه دین و کشور ترسی ندارید».

در این لحظه صدای خنده و شعف بچه‌ها بلند شد و همه تکبیر گفتند. بعد از صبحگاه خدمت فرمانده گروهان هم رسیدند که دیگه از این تکنیک‌ها به‌کار نبره. یاد شهید داوود دانایی فرمانده رشید و دلاور بهبهان گرامی باد!

منبع-خبرگزاری فارس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها