چگونگی سارق شدن پسر جوان

همه چیز از ترک تحصیل شروع شد

نام:‌ مهران ـ الف،‌ مجرد سن و تحصیلات:‌ 20 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان:‌ سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده:‌ در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۱۴۳۷۵

مروری بر پرونده و داستان زندگی مجرمان به خوبی نشان می‌دهد اکثر آنان افرادی هستند که ترک تحصیل کرده و بعد از آن نتوانسته‌اند برای زندگی‌شان برنامه‌ریزی کنند.‌ مهران هم یکی از این افراد است.

 او می‌گوید:‌ تا دوم دبیرستان بیشتر درس نخواندم، مخم نمی‌کشید. پدرم خیلی گیر می‌داد این کار را نکنم ولی من دیگر بریده بودم می‌خواستم بروم دنبال کار.‌ این روزها درس‌خوانده‌ها همه بیکار هستند خلاصه این‌که بعد از خلاص شدن از غرغرهای پدر و مادرم خودم را از شر مدرسه نجات دادم.‌

مهران یک برادر دارد که آن زمان دیپلمش را گرفته و سربازی‌اش هم تمام شده بود و دنبال کار می‌گشت.

خواهر بزرگ او هم ازدواج کرده بود.‌ جوان زندانی می‌گوید:‌ برادرم از صبح تا شب دنبال کار می‌گشت هر روز آگهی روزنامه‌ها را می‌خواند برای این اداره و آن اداره فرم پر می‌کرد ولی تا همین چند ماه قبل هم بیکار بود. خود پدرم هم کار درست و حسابی نداشت.‌ نقاشی ساختمان هم شد شغل.‌

یک روز هست یک روز نیست تازه اگر پولت را نخورند و از روی داربست پرت نشوی شانس آورده‌ای، می‌خواستم بزنم تو کار یک شغل آب و نان دار.‌ یکی از بچه محل‌ها در کار مشروب بود، خوب هم درمی‌آورد اتفاقا من هم اولین بار در خانه او مشروب خوردم.‌

مهران داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد:‌ بعد از مدرسه دیگر کاری برای انجام‌دادن نداشتم. خودم هم شغلی پیدا نکردم یعنی یکی دو جا رفتم ولی فایده نداشت. کارگری بود، کار مفت.‌ بیشتر با بچه‌ها بودیم و همین طوری هم سرقت‌ها را شروع کردیم.

یکی از بچه‌ها ماشین داشت شب‌ها راه می‌افتادیم در خیابان‌ها و مسافر سوار می‌کردیم و بعد برایش چاقو می‌کشیدیم.‌ البته 3 نفر را بیشتر خفت نکردیم. هم‌جرمم قبلا هم همین کار را کرده بود او شاکی زیاد دارد فکر کنم 5، 6 نفری بشوند.‌

این متهم و همدستش توسط ماموران گشت که به آنها مشکوک شده بودند،‌ دستگیر شدند.‌ مهران می‌گوید:‌ در خانواده ما تا حالا کسی زندان نیفتاده بود. پدرم آنقدر عصبانی است که می‌خواهد کله‌ام را بکند.

ولی دنبال کارهایم هم هست که زودتر آزاد شوم، شاید اگر ترک تحصیل نمی‌کردم این طور نمی‌شد، اما راستش را بخواهید دوست نداشتم مدرسه بروم درسم خیلی ضعیف بود از همان بچگی اهلش نبودم.

در خانه هم کسی نبود که تشویقم کند پدرم که خودش سواد خواندن و نوشتن را هم به زور دارد مادرم هم بی‌سواد است آن موقع‌ها کسی نبود که کمکم کند و به من دیکته بگوید. بعضی وقت‌ها خواهرم دیکته می‌گفت ولی او هم حال و حوصله درست و حسابی نداشت.‌

مهران فعلا نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود. او می‌گوید:‌ 2بار ما را برده‌اند دادسرا، یکی از شاکیان بدجوری از دست ما شکار است. آن روز می‌خواست کتکم بزند.

من هم که فعلا حرفی ندارم بزنم باید ساکت باشم تا رضایت بگیرم. نمی‌دانم چقدر باید زندان بکشم اما هر چقدر که باشد بعد از این‌که آزاد شدم دیگر دنبال خلاف نمی‌روم به دردسرش نمی‌ارزد. همین چند روز آنقدر سختی کشیدم که برای یک عمرم بس است.‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها