جسدی در کنار رودخانه وایس

ساعت 35/14 روز سه‌شنبه 25 ماه مارس بود. کمیسر جان کاردل در دفتر کارش مشغول مطالعه پرونده کشف جسد زن جوان حدودا 27 ساله‌ای بود که به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. جسد این زن جوان مجهول‌الهویه ساعت 6 عصر روز قبل در حاشیه رودخانه وایس در کیلومتر 9 ، کشف شده بود.
کد خبر: ۴۱۴۳۴۸

جیمز کنی پیرمردی که به همراه نوه‌اش برای ماهیگیری به اطراف رودخانه رفته بودند، هنگام برگشت به خانه، جسد زن جوان را پیدا و به پلیس اطلاع داده بودند.

هیچ مدرکی دال برشناسایی هویت مقتول پیدا نشده بود. برای همین جسد زن جوان به عنوان مجهول‌الهویه به پزشکی قانونی انتقال یافت و تحقیقات برای شناسایی وی آغاز شد. تصاویر و فیلمی که از جسد زن جوان توسط ماموران پلیس جنایی تهیه شده بود، حکایت از آن داشت که وی قبل از مرگ بشدت مورد ضرب و جرح قرار گرفته و سپس با یک تکه طناب آبی رنگ خفه شده است. مقتول لباس راحتی خانه به تن داشت و خبری از کفش و جوراب در پاهای او دیده نمی‌شد.

گزارش‌های اولیه افسران تحقیق نشان می‌داد مدت زمان زیادی از وقوع قتل نگذشته، ضمن این که قتل در محل دیگری اتفاق افتاده و جسد به این محل انتقال داده شده است.

غیر از ملحفه سفید رنگ که ظاهرا برای انتقال جسد مورد استفاده قرار گرفته بود، چیز مشکوک دیگری در صحنه جنایت کشف نشده بود. گزارشی هم که دال بر یافتن سرنخی از این جنایت مرموز باشد توسط ماموران به دست نیامده بود.

ماموران کلانتری منطقه در اولین گام پس از کشف جسد، تحقیقات برای شناسایی هویت مقتول را آغاز کرده و پرونده را نیز برای بررسی در اختیار کمیسر گذاشتند. کمیسر همان طور که در حال بررسی پرونده بود، با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشت. از آن سوی خط، از کلانتری 187 ، به او اطلاع داده شد که مرد جوانی به نام جیمی پابلو با مراجعه به کلانتری اعلام کرده که از روز گذشته همسرش از خانه خارج و دیگر بازنگشته است. باتوجه به عکس همسرش که به ماموران ارائه داده و اعلام مشخصات وی به نظر می‌رسد که همسر گمشده این مرد به نام الیزابت کیس، همان جسد زن مجهول‌الهویه‌ای است که روز گذشته در اطراف رودخانه کشف شده است.

رئیس کلانتری 187 ادامه داد: جیمی پابلو بسیار سراسیمه است و اعلام می‌کند تمام شب را منتظر همسرش بوده و وقتی به خانه مراجعه نکرده به جستجو پرداخته و چون نتیجه‌ای نگرفته به پلیس پناه آورده است.

کمیسر پس از شنیدن گزارش رئیس کلانتری 187، از وی خواست تا آن مرد را ابتدا برای شناسایی هویت مقتول به پزشکی قانونی و سپس برای بازجویی به دفتر او بفرستد.

رئیس کلانتری نیز پاسخ مثبت داد و گفت: هم‌اکنون او را همراه یک مامور به پزشکی قانونی و سپس نزد شما خواهم فرستاد.

کمیسر سپس از او تشکر کرد و مجددا به کنکاش در پرونده پرداخت.

ساعت حدود 5 عصر بود که مرد جوان قد بلند به همراه یک مامور پلیس وارد دفتر کمیسر شدند.

مامور پلیس بعد از احترام نظامی خود را گروهبان ویلیامز معرفی کرد و مرد جوان همراهش را جیمی پابلو.

وی گفت: جیمی در پزشکی قانونی جسدی را که دیروز پیدا شده بود شناسایی کرد. این زن به نام الیزابت کیس همسر وی است که بنا به اظهارات جیمی از دیروز ظهر که خانه را ترک کرد به طور ناگهانی مفقود شد.

کمیسر نگاهی به جیمی که شلوار جین و پیراهن سرمه‌ای به تن داشت انداخت. چهره جیمی برافروخته و افسرده بود.

کمیسر ضمن اظهار تاسف از واقعه پیش آمده به جیمی تعارف کرد که بنشیند. وقتی جیمی روی صندلی جابه‌جا شد، کمیسر از مامور کلانتری تشکر کرد و از او خواست بیرون از اتاق منتظر بماند. آن‌گاه رو به جیمی که صورتش را در میان دستانش پنهان کرده بود، از او خواست تا از زندگی‌اش با الیزابت بگوید: جیمی بعد از یک سکوت نسبتا طولانی با صدای گرفته و غم زده‌ای گفت: من و الیزابت یک سال پیش ازدواج کردیم. هر دو قبلا یک ازدواج ناموفق داشتیم. البته من از ازدواج اولم یک پسر 5 ساله دارم که با مادرش زندگی می‌کند و قرار است نزد من برگردد. در این رابطه هم با الیزابت صحبت کردم اما او با این مساله کنار نمی‌آمد و از این جهت هم اختلاف ما شروع شد.

وی افزود: من و الیزابت در کنار هم خوشبخت بودیم. به همدیگر علاقه داشتیم و آرزوهای طول و درازی برای آینده داشتیم که این حادثه دلخراش رخ داد و الیزابت بی‌رحمانه به قتل رسید.

جیمی بعد از یک نفس عمیق ادامه داد: این اواخر وقتی همسر اولم اعلام کرد که دیگر توانایی نگهداری از پسرمان ادوارد را نداردو باید نزد من برگردد، الیزابت بشدت با این موضوع مخالفت کرد و از همان زمان هم اختلافات و بگومگوهای ما شروع شد. چاره‌ای نداشتم. ‌باید پسرم را به خانه می‌آوردم و از او مراقبت می‌کردم. اما الیزابت اصلا زیربار نمی‌رفت. از طرفی رفتار و کردار او هم این اواخر به کل تغییر کرده بود. رفتارش غیرعادی شده بود. به خانه و زندگی نمی‌رسید و بیشتر وقتش را در خارج از خانه می‌گذراند. وقتی هم به او اعتراض می‌کردم با وقاحت اعلام می‌کرد که همین است. اگر ناراحتی از هم جدا شویم.

متاسفانه الیزابت از مشکل به وجود آمده برایم، سوءاستفاده می‌کرد. حتی یکی دو بار او را با یک مرد ناشناس دیدم. وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم گفت آن مرد همکارش است.

خلاصه زندگی ما طی 3ـ‌2 ماه اخیر به کلی تغییر کرد و دائم با همدیگر درگیری داشتیم و اختلافمان هم روز به روز بیشتر می‌‌شد. من به دنبال چاره‌ بودم. چند بار با الیزابت صحبت کردم. اوضاعم را برایش توضیح دادم اما او حرف خودش را می‌زد. واقعا روزهای سختی برای من سپری شد تا این که این اتفاق برای الیزابت رخ داد و برمشکلات و بدبختی‌های من افزود.

وی ادامه داد: الیزابت هر وقت می‌خواست بیرون می‌رفت و هر وقت می‌خواست به خانه برمی‌گشت. وقتی به او اعتراض می‌کردم بنای داد و فریاد می‌گذاشت و جنجال به راه می‌انداخت. البته هدف او از این کار این بود یا مرا وادار به جدایی کند یا این‌که قید پسرم را بزنم. همیشه هم تکرار می‌کرد که بین من و پسرت باید یکی را انتخاب کنی. اولش در نظر داشتم هرطور شده زندگی‌ام را حفظ کنم. چون واقعا به الیزابت عشق می‌ورزیدم. اما وقتی رفتار ناشایست او را دیدم که بی‌بند و بار شده و اهمیتی برایم در زندگی‌اش قائل نیست، قید او را زدم و تصمیم به جدایی از او گرفتم. چرا که تحمل او دیگر برایم سخت شده بود. او کاملا از من و زندگی بریده بود. و فقط فکر خودش و خوشگذرانی‌هایش بود. در آخر هم سرش را در راه رفتار ناشایستش داد. او با افرادی رفت و آمد می‌کرد که شایستگی رفاقت و دوستی را نداشتند. جانش را هم در این راه گذاشت.

جیمی در مورد آخرین خروج او از خانه گفت: دیروز ساعت 2 بعدازظهر بعد از این‌که تلفن همراهش زنگ زد، سراسیمه کیف پر از طلاهایش را برداشت و با عجله و بدون آن‌که خبری به من بدهد، خانه را ترک کرد. حتی دم در از او پرسیدم کجا می‌روی؟ چیزی نگفت. آخرین جمله‌اش این بود که زودتر از 9 شب برنمی‌گردم. بدون بردن اتومبیلش رفت. بعد از رفتن او یک ساعتی استراحت کردم. بعد هم بیرون رفتم و مقداری وسیله خریدم. ساعت 8 شب بود که به خانه برگشتم و بعدازظهر هم هرچه منتظرش شدم خبری از او نشد. ساعت حدود 10 شب بود که چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم اما خاموش بود. تمام شب را بیدار به انتظار او نشستم اما خبری نشد. با این‌که خیلی آزاد بود، اما سابقه نداشت شب به خانه نیاید.

چون کسی هم در اینجا نداشت خیلی نگران شدم. صبح به محل کارش رفتم اما سر کار هم نرفته بود. از همکارانش سراغش را گرفتم کسی خبری از او نداشت. مرخصی هم نگرفته بود. به سراغ تعدادی از دوستانش رفتم آنها هم خبری از او نداشتند. از همه بدتر تلفن همراهش خاموش بود. هرلحظه که می‌گذشت نگران‌تر می‌شدم تا این‌که وقتی خبری از او نشد به کلانتری مراجعه و موضوع گم شدن او را اطلاع دادم که بعد هم متوجه شدم او به قتل رسیده است.

جیمی لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با صدای بغض‌آلودی ادامه داد: با این‌که با الیزابت اختلاف داشتم اما واقعا او را دوست داشتم و هرگز راضی به مرگ او نبودم. تنها مشکل الیزابت این بود که موقعیت مرا درک نکرد و در دام افرادی افتاد که چنین حادثه وحشتناکی را برایش رقم زدند.

مسلما کسانی که کمر به قتل او بستند، همان‌هایی بودند که او را وسوسه کرده و از راه درست منحرف کردند. متاسفانه الیزابت هم نه خواست و نه توانست حرف‌هایم را بفهمد و از آنها دوری کند. بارها به او نسبت به نشست و برخاستش با کسانی که دور و برش را گرفته بودند، هشدار دادم اما توجهی نکرد تا چنین عاقبتی را برای خودش رقم زد.

وی خاطرنشان کرد: قاتل با یک نقشه از قبل تعیین‌شده، او را از خانه با طلاهایش بیرون کشید و پس از ارتکاب جنایت،‌ طلاهای او را ربوده و جسدش را از شهر خارج و در کنار رودخانه وایس رها کرده است. وقتی در کیلومتر 9 این حادثه برایش پیش آمد متوجه شدم. بیچاره الیزابت فریب خورد و زندگی‌اش را به فنا داد.

جیمی در مورد شغلش گفت: در یک شرکت حمل و نقل کار می‌کنم و الیزابت هم در شرکت تبلیغاتی مشغول به کار بود. در آمد هردومان خوب بود و زندگی‌مان در رفاه و آسایش سپری می‌شد. اصلا مشکل مالی نداشتیم. این اواخر الیزابت یک خودروی آخرین مدل خریده بود که الان هم در پارکینگ است. کمیسر نیم‌ساعت از جیمی بازجویی کرد، آن‌گاه دوباره شروع به ورق زدن پرونده کرد و لحظاتی بعد گروهبان ویلیامز را صدا زد و گفت: جیمی پابلو به جرم قتل عمد همسرش بازداشت است ...

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید جیمی پابلو قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری جیمی به جرم قتل همسرش داشت. اگر داستان را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها