در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تو به اتهام قتل دوسال است که در زندان هستی چرا اینکار را کردی؟
نمیدانم. باورش سخت است اما اصلا در حالت عادی نبودم. نمیدانم چرا اینکار را کردم. انگار تعادل روحی نداشتم.
مقتول را میشناختی؟
نه هیچ آشنایی بااونداشتم و نمیدانستم کیست. تا این که متوجه شدم مزاحم مادرم شده است.
یعنی اول او را کشتی و بعد متوجه شدی که مزاحم مادرت شده است؟
نه اینطور نیست. پدرم او را به من نشان داد و بعد متوجه شدم او کسی است که مزاحم مادرم شده است. البته یک ماه بود که میدانستم چه اتفاقی افتاده است و مادرم از مردی که به او حمله کرده شکایت کرده است.
ماجرای این مزاحمت چیست؟
یک ماه قبل از این حادثه، مردی به مادرم حمله کرده بود تا گردنبدش را بدزد اما نتوانسته بود. مادرم فریاد زده بود و چند نفر از کسانی که آنجا بودند به مادرم کمک کردند و از دست مردسارق نجاتش دادند.
خب مگر نگفتی مادرت شکایت کرده بود پس چراتو او را کشتی؟
فرار کرده بود و مدتی بود که خانوادهام دنبالش بودند. وقتی پیدایش کردیم نتوانستم خودم را کنترل کنم و به سمت او حمله کردم.
بیشتر توضیح بده چطور این اتفاق افتاد؟
من، پدرم، برادرم و پسرداییام در ماشین بودیم قرار بود هر کدام از ما یکجا برویم. من میخواستم به قزوین بروم و پسرداییام میخواست به مشهد برود و پدر و برادرم هم میخواستند سرکار بروند. ما پشت چراغ قرمز بودیم که پدرم یکدفعه مردی رابا انگشت نشان داد و گفت او کسی است که به مادرم حمله کرده و بعد هم با پلیس تماس گرفت. در این حین من که کنترل خودم را از دست داده بودم به سمت او دویدم و چند ضربه به او زدم.
چرا میخواستی او را بکشی؟
نمیخواستم بکشمش، به مادرم حمله کرده بود و من هم عصبی شدم البته نمیخواستم او را بکشم فقط میخواستم کاری کنم که بترسد و این کار را دیگر انجام ندهد. اما او کشته شد.
اما تو با قمه به مقتول حمله کردی؟
نه قمه نبود یک چاقوی بزرگ بود. ضمن این که چاقویی که با آن زدم در غلاف بود. این نشان میدهد که من واقعا نمیخواستم او را بکشم. فقط میخواستم کاری کنم که بترسد اما نمیدانم چرا غلاف شکست و این اتفاق افتاد.
پدرت مقتول را از کجا شناخت؟
2 نگهبان پارک او را شناخته بودند و پدرم با آدرسی که به دست آورده بود به مقابل خانهاش رفته واز او خواسته بود که خودش را به پلیس معرفی کند. حتی حکم جلب او را هم گرفته بود. مادرم هم وقتی او را دیده، او را شناسایی کرده بود.
مگر نگفتی پدرت با پلیس تماس گرفت. پس چرا خودت اقدام کردی؟
عصبی بودم و نمیدانستم که باید چطور خودم را کنترل کنم. اشتباه کردم و خودم را به این دردسر انداختم. خانوادهای را داغدار کردم و خودم هم اینطور گرفتار شدم.
اگر پشیمان هستی چرا در آن زمان فرار کردی؟
چون ترسیدم. وقتی او را غرق در خون دیدم وحشت کردم و فرار کردم. البته پدرم آنجا بود.
پدرت کاری برای مقتول کرد؟
بله آنطور که بعدا متوجه شدم پدرو برادرم او را به بیمارستان رساندند تا زنده بماند، اما او فوت کرده بود.
بعد از قتل فرار کردی و به کجا رفتی؟
اول به خانه خواهرم رفتم. با برادرم تماس گرفتم گفت که مرد جوان فوت کرده است و من از ترس فرار کردم. به اصفهان و بعد شیراز رفتم و بعد از چند روز هم به مشهد رفتم و از مرز خارج شدم.
یعنی کشور را ترک کردی؟
بله به افغانستان رفتم و برای مدتی در آنجا زندگی کردم.
چرا افغانستان؟
چون راحتتر میتوانستم از مرز خارج شوم و مدارک لازم نداشت. ضمن این که زبان آنها را بلد بودم و میتوانستم حرف بزنم و راحتتر کارپیدا کنم.
چه مدتی در افغانستان بودی؟
حدود یکسال. بعد دوباره به ایران برگشتم.
چرا برگشتی؟
دلم برای خانوادهام تنگ شده بود. فرار راه چاره نبود. آیندهای نداشتم. هیچ کاری نمیتوانستم بکنم و همیشه ترس و وحشت در زندگیام بود و راه درستی را انتخاب نکرده بودم و از همه بدتر بشدت عذاب وجدان داشتم.
بعد از این که از افغانستان برگشتی چه کردی؟
مدتی به صورت مخفیانه زندگی میکردم. بعد که به تهران آمدم خانوادهام از من خواستند خودم را معرفی کنم. چارهای هم نبود تا پایان عمرم که نمیتوانستم مخفی زندگی کنم. مرتب عذاب وجدان داشتم. هرشب مقتول را در خواب میدیدم و حال خوبی هم نداشتم. اگرخودم را به پلیس معرفی نمیکردم حتما خودکشی میکردم.
روزی که برای معرفی خودت به کلانتری رفتی فکر میکردی که ممکن است با مجازات قصاص روبهرو شوی؟
بله میدانستم. اما مرگ از زندگی که من دارم بسیار بهتر بود. زندگی مخفیانه خیلی آزارم میداد. به همین دلیل هم دل به دریا زدم یا دوباره به زندگی برمیگشتم یا اعدام میشدم. من آگاهانه خودم را به پلیس معرفی کردم.
2 سال است که زندانی هستی و محاکمه هم شدی. فکر میکنی چه حکمی در انتظار توست؟
قبل از محاکمه هم میدانستم که حکمی که برایم صادر خواهد شد اعدام است. شرایط سختی بود اما تصمیم گرفتم و پای حکم اعدام هم میایستم.
مادر مقتول در دادگاه گفت که تو دروغ گفتی و همین باعث شده که دیگر به رضایت فکر نکند. چه حرفی زدی که او ناراحت شد؟
مادر مقتول از این که من میگویم پسرش به مادرم حمله کرده است ناراحت بود. میگفت پسرش جوانی سالم و پاک بوده است و نباید من در مورد او اینطور صحبت کنم. در حالیکه واقعیت را گفته ام. او به مادرم حمله کرده بود. اگر اینکار را نکرده بود دلیلی برای فرار وجود نداشت.
بااین حال من احساس مادر مقتول را درک میکنم. او یک مادراست و برای این که از فرزندش دفاع کند هرکاری میکند. البته من هم درک میکنم.
خانواده ات برای نجات تو کاری کردهاند؟
بله آنها مقابل خانه مقتول رفته و التماس کردهاند اما اولیای دم قبول نمیکنند. قبل از جلسه محاکمه هم مادرم به پای مادر مقتول افتاد و از او خواست که من را ببخشد اما قبول نکرد. من احساس مادر مقتول را درک میکنم. با این که ازدواج نکردهام و فرزندی ندارم. گاهی که در زندان در مورد رفتار اولیای دم فکر میکنم به خودم میگویم اگر من هم بودم آنقدر ناراحت و عصبی میشدم. آنها حق دارند که از من جواب بخواهند. حق دارند که به انتقام فکر کنند. من اشتباه کردم زمانی که دست به قتل زدم 19 ساله بودم. دچار احساسات شدم و نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. مادرم برایم مهمترین کسی است که در زندگی دارم. من حتی پرخاش پدرم را نسبت به مادرم نمیتوانستم تحمل کنم. آن روز هم یکدفعه کنترل خودم را از دست دادم.
میگویی کاملا احساسی به این مساله برخورد کردی در حالی که در ماشینت یک قمه گذاشته بودی این به آن معناست که تو قصد داشتی او را بکشی؟
نه اینطور نیست. نمیخواستم کسی را بکشم. آن قمه را برای دوستم خریده بودم. من که توضیح دادم آن قمه مدتها بود که درماشین بود. حتی چاقو را از غلاف بیرون نیاورده بودم. این نشان میدهد که قصد نداشتم کسی را بکشم.
اما در ماشین آچارچرخی پیدا شده که به خون مقتول آغشته بوده است؟
بعد از این که قتل اتفاق افتاد پدرم قمه را برداشته و پشت ماشین در صندوق عقب گذاشته بود من فکر میکنم که خون چاقو به آچارچرخ مالیده شده است. چون هیچکس آنروز به آچارچرخ دست نزد.
6 سال از آن حادثه گذشته است. اولیای دم همچنان میگویند که به قصاص فکر میکنند و رفتار شما باعث شده که دیگر به رضایت فکر نکنند. حرفی با اولیای دم داری؟
آنها پسرجوانشان را از دست دادند ناراحت هستند. هیچ چیز نمیتواند دل شکسته یک مادر را به دست آورد. او تاپایان عمر داغدار فرزندش خواهد بود. آنها میگویند باید صبر میکردم تا دادگاه در اینباره تصمیم بگیرد. حرفشان هم منطقی و درست است. من باید تحمل میکردم. اما در آن زمان اصلا حالت عادی نداشتم. کنترل خودم را از دست داده بودم. آنقدر عصبی و پرخاشگر بودم که نمیتوانستم تصمیم درست بگیرم. وقتی داشتم به سمت مقتول میدویدم پسرداییام آمد تا مرا بگیرد، نتوانست و از دست او هم فرار کردم. این نشان میدهد که چقدر آشفته بودم. من فقط 19سالم بود نمیتوانستم تصمیم درست بگیرم.
اولیای دم میدانند که من در این مدت خیلی زجر کشیدم و خیلی ناراحت بودم. 4سال مخفیانه زندگی کردم که از این مدت یکسالش در افغانستان بود. شرایط آن کشور طوری است که حتی افغانها خودشان نمیتوانند آن را تحمل کنند.
آنروزها که در افغانستان بودم از روزهای زندان برایم بدتر بود. دوست دارم اولیای دم درک کنند که شرایط من آنقدر بد بود که تصمیم گرفتم به مرگ تن دهم، اما این زندگی را تحمل نکنم.
بنابراین از آنها درخواست بخشش دارم. به جوانی من رحم کنند. من را فرزند نادان خود بدانند و ببخشند، 6 سال مدت زمان کمی برای عذاب کشیدن نیست. من در تکتک روزهای آن اعدام شدهام، درخواست دارم مرا عفو کنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: