خانه بروبچه‌ها

سیاهی

کد خبر: ۴۱۳۹۳۲

وقتی که استاد من انسانیت نداشت/ بر بوم صورتم سیاهی آمد و دوید/ رفتی تو هم، و سیاهی بعدِ رفتنت/ خندان شد و برای دلم نقشه‌ها کشید/ وقتی سیاهی رسید، از من گذشت و رفت/ آن‌قدر سیاه بودم که او هم مرا ندید.

فرید دانش‌فر

ماه تنهاست

نقشة جغرافیا رو گذاشتی جلوت، می‌خوای یه جا برای اقامت به قول خودت موقت (ولی به نظر من دائم[...]) انتخاب کنی و هی از من دربارة سازگاری منطقة انتخابیت با روحیه‌هات، آب و هوا، شرایط زندگی، فرهنگی و... می‌پرسی. منم زل زده‌ام به نقشة روبروی تو و برام فرقی نداره کجا رو واسه زندگی انتخاب کنی، چون انگشتت رو هر جا می‌ذاری عمیقترین جای جهانه که تو و انگشت روی نقشه‌ات، هیچ وقت به عمق فاجعه و اثر دوریت بر حال منِ تنها، پی نخواهید برد.

تصمیم گرفته‌ام بعد از این، هر موقع دل نازکم سراغی ازت گرفت، ماه آسمون رو نشونش بدم و بگم: نگاش کن؛ اونم مثل تو تنهای تنهاست.

کامران از بناب

(خودمونیم؛ انگشتِ رو نقشه؟! ...قدرت پی بردن به عمق فاجعه و دوری دیگران رو داره؟! پس دیگه...: مااااه، دربیااااد، که چی بشه؟ ...اصن می‌خواد اسییییر کی بشه؟!)

ای دل غااافل! دیدی؟

ما آدما چه سنگدل شدیم، پرنده رو از آسمون می‌گیریم و می‌ذاریم توی قفس، ماهی رو از دریا می‌گیریم و می‌ذاریم توی تُنگ و گُل رو از دشت می‌چینیم و می‌ذاریم توی لیوان. با این کار می‌خوایم زیبایی پرنده و ماهی و گل رو همیشه ببینیم ولی غافلیم از این‌که دیدن پرواز پرنده فقط توی آسمون لذتبخشه، ماهی رو توی دریا شناور دیدن قشنگه‌ و گل رو میون طبیعت بوئیدن زیباست.

زهرا چاوشی از اهواز

تصمیم کبرا

چشم که می‌گذاشتیم، شمع می‌رفت سراغ پروانه و گل می‌رفت بالای بلندی و دردها و کدورتها آب می‌شدند بین این بازیها و شادیهای کودکانه! باسواد که شدیم، بابا آبمان را داد، مادر نانمان را. چترمان را هم آن مرد آورد که در باران آمد؛ داس هم آورد و ما باز بهانه‌ای یافتیم برای درو کردن دردهایمان و اینها یادمان دادند هجی کردن الفبای راحتی را...!

دورِ گردون چرخید و دور دوم رسید، وقت پس دادن [آموخته‌هایمان از] الفباها. مسلح بودم به واژه‌هایی که تنها یادمان دادند در قالب چند کلمه، در قالب 32 حرف. نوشتم از فداکاری‌های ریزعلی، مهمان‌های کوکب، دروغ‌های چوپان دروغگو، حیلة روباه و سادگی زاغ، و پُر کردم سفیدی‌های کاغذ را از یاقوت‌های زیبای انار! اما زمانی که خواستند نشان دهم فداکاری‌ام را بی‌حیله و مکر و دروغ، تصمیمم را آن‌قدر طول دادم که هم سد پتروس شکست و هم قلب تمام آنهایی که زندگیشان را صرف من و ماهایی کرده بودند که بهترینها نصیبمان شود.

وقت تمام شد... ورقه‌ها بالا!

جوجه 15 روزه

باباااا پییییشرفت...! تو مرغ یا خروس بشیییی چی می‌شیییی؟! (همه سن و سالشون زیاد می‌شه، تو چرا اول، 5/18 روزه‌ای، بعد می‌شی 18 روزه، حالام 15 روزه؟! نکنه با این پارچه‌هائی درستت کردن که یه‌بار می‌شوری، کلی آب می‌رن؟!!)

چشم‌ها نه،پنجره‌ها را باید شست!

چند وقتی بود وقتی از پشت شیشة پنجرة خانه‌اش به بالکن همسایة روبروئی نگاه می‌کرد، از کثیفی لباسهای شسته شدة روی بند و شلختگی همسایه حرف می‌زد. مدتی بعد فهمید که شیشة پنجرة خانة خودش شسته نشده بوده!

فرناز امینیان

سهم فسیلیِ خیال

1-و آن شب از آسمان نور می‌بارید و من در آسمان خیالم، به فکر شهاب بودم و نمی‌دانستم چرا از این همه نور، سهم من تنها خیال شهاب بود!

2-من این‌جا روی خرابة آرزوهایم در خلأ ناباورانة احساسم میان مرز عشق و تنفر دست‌وپا می‌زنم. دیگر مدتهاست که خورشید با من بیگانه شده است و ابرها دیگر برای غربت چشمانم نمی‌گریند و گلهای اقاقیا دیگر برای شادابی روح خسته‌ام عطرافشانی نمی‌کنند. مدتهاست که رنگهای رنگین‌کمان با این‌جا قهر کرده‌اند و تنها صدای چکة قطره اشک‌هایی که بر زمین سرد می‌چکد سکوت مطلق را می‌شکند[...].

(بیا! این نهایت ذوق و استعداد منه. دادمش به تو با سلیقة دایناسوریت هر کدوم رو که خواستی انتخاب کن و چاپ کن. نگی زیااااد بود و نمی‌دونم و جا کمه و...)

بدون نام

(زیااااد که نبود! اما خب، هر جور حساب کنی، نمی‌دوووونم و جا کمه و... بذ بینم... سینماااام که نمیییی‌رم و تخمه‌م نمییییش‌کنم! اِوا... واستا بینم... سلیقة من دایناسوریه؟ چشمم روشن! چش...م و دلم روشن! تهمت؟ توهین؟ نسبت ناشایست به افرادِ غیر؟!! خیلی بدی! بد! بد! بد! آدم اسامیش خارجی باشه که طبق قانون دوم: هممممه‌شون می‌شن بدون نام، یه چیزی، سلیقه‌ش هم هر جور هس... باشه... ولی آخه دایناسوری...؟!! قحط سلیقه بود؟! سهم خودت که از نور، قسمتِ فسیل‌مآبانه‌شه چی؟ دیگه دوسِت ندارم! دیگه، دوستت ندارم! ببخشید، ببخشید! من تو دوران مزوزوئیک با یه عالم اورنی‌تورنگ و ماموت و دایناسور همبازی و همکلاس و همکار و همغاااار بودم! ...دُرست! سلیقه‌م که با آخرین متد قرون آتی هماهنگه که! این‌همه علاقه‌م به نگاه علمی، تفکر منطقی، فیزیک، شیمی! زیست‌شناسی! دیرین‌پژوهی! (هاااا؟! چی می‌گه؟! هی کلمات قلمبه سلمبه ردیف می‌کنه!) انسانیت، برابری، واقع‌بینی رو، نمی‌بینی؟ آقای فیلمبردار تاریخ! اسممُ نگفته بودم، سر جدّت صورتمم شطرنجی کن آبروم بیشتر از اینا نره...! اصن نگه دار همین‌جا پیاده می‌شم. با نهایت ذوق و استعداد، بچه مردمُ به گریه میندازن، خب می‌ره پی کارش دیگه! دِ!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها