جلال از همان کودکی در مسیری قرار گرفت که راه درستی برای زندگی نبود. پدر او به تریاک اعتیاد داشت و جلال و 3 خواهر و 2 برادر از کودکی شاهد مصرف مواد مخدر توسط پدر بودند. او میگوید: «بچه آخر خانواده هستم. قبل از من 2 برادرم معتاد شدند. یکیشان هم به خاطر قاچاق به زندان افتاد. اتفاقا تازه آزاد شده است.»
جلال در این شرایط نتوانست درس بخواند و در کلاس دوم راهنمایی از تحصیل انصراف داد. خودش میگوید: «با مدرسه حال نمیکردم کسی هم از من نپرسید چرا مدرسه نمیروی. یک روز همینطوری به سرم زد دیگر نروم و نرفتم. صبحها برای خودم در خیابانها میچرخیدم، پدرم که عین خیالش نبود، مادرم هم آنقدر سمن داشت که دیگر به یاسمن نمیرسید.»
پسر نوجوان از همان موقع نشانههای خلافکاری را بروز داد. سیگار کشیدن در آن سن کاری غیرمتعارف است. جلال مصرف مشروبات الکلی را هم به آن اضافه کرد. او میگوید: «چند تا دزدی خردهریز هم انجام دادم. مثلا یکبار دوچرخه دزدیدم. دیدم یک دوچرخه بیکار افتاده گوشه خیابان برش داشتم و در رفتم. آن را فروختم، پول زیادی نداشت، اما همانی که بود را با بچهها رفتیم پارک ملت قایقسواری.»
برای جلال که لذت داشتن پول توجیبی را نچشیده بود، پولی که از راه دزدی به دست میآورد، شیرین مینمود.
خودش میگوید: «خوشم میآمد، پیش بچهها دستم تو جیبم باشد. بستنی میخریدم. خرج سیگار و مشروبشان را میدادم، البته نه همیشه ، هروقت چیزی گیرم میآمد مثلا یکبار کیف مردی را دزدیدم که داخلش 45 هزار تومان بود، خیلی حال داد.»
پول خرج کردن و انجام سرقت برای پسر نوجوان راهی بود تا بتواند در جمع دوستانی که از خودش بزرگتر بودند محبوبیت به دست آورد و جسارتش را به اثبات برساند. در این بین خانواده او بیخبر از رفتارهای فرزندشان حتی نقش یک تماشاچی را هم بازی نمیکردند. جلال میگوید: «دو سه ماهی طول کشید تا پدرم فهمید مدرسه نمیروم، چیزی به من نگفت فقط گفت لااقل برو دنبال کار. من هم خیالم راحت شد چند روزی را در یک آرایشگاه جاروکشی کردم، اما آن هم حال نداد و بیخیال شدم.»
جلال بتدریج به یک سارق حرفهای تبدیل شد. او به سن بلوغ رسیده بود و رفتارهای پرخطر زیادی انجام میداد، نزاع و درگیری و تجربهکردن مواد مخدر فقط بخشی از این رفتارها بود. او درباره سرقتهایش میگوید: «با 2 نفر از بچهها افتادیم توی خط ماشین زدن. من خیلی زود یاد گرفتم سه سوت در هر ماشینی را باز کنم. هر چه داخل ماشین بود، برمیداشتیم یک نفر را هم پیدا کرده بودیم در خیابان... که مالخری میکرد. اموال را بزخری میکرد ولی چارهای نداشتیم، ولی وقتی تجربهمان بهتر شد پول بیشتری میگرفتیم تا اینکه یک شب دستگیرمان کردند.»
جلال و 2 دوستش آن شب توسط ماموران گشت شناسایی شدند. آنها سعی کردند فرار کنند، اما نتوانستند و به دام افتادند. جلال فعلا در بازداشت است، او میگوید: «به پدرم چیزی نگفتهام، اما یکی از خواهرهایم خبر دارد. رابطهام با او بهتر از بقیه بود. راستش دو سه ماهی میشد که تک و توک خانه میرفتم، اصلا کسی نمیپرسید این پسر کجا است و چه میکند. این هم از زندگی ما.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم