گفت‌وگو با یک سابقه‌دار پشیمان

تازه معنی ‌زندگی را فهمیده‌ام

20 سال از زمانی که ‌بهرام ـ ن‌ مرتکب بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش شد، می‌گذرد و او تازه احساس می‌کند، توانسته خودش را پیدا کند و زندگی خوبی بسازد. بهرام در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۴۱۲۸۶۷

اول درباره اتهامت بگو این که چرا به زندان افتادی و چه مدت در حبس بودی؟

قبل از آن، باید یک سری چیزهای دیگر را بگویم. بعد از سربازی از شهرمان اصفهان برای کار آمدم تهران و راننده یک آدم پولدار شدم. همیشه ماشین مدل بالا زیرپایم بود و حقوق خوبی هم می‌گرفتم، اما دوست داشتم پیشرفت کنم تا این که یک روز به طور اتفاقی با دختر پولداری آشنا شدم. آن دختر خیال کرد ماشین مال خودم است. من هم به روی خودم نیاوردم و ما با هم دوست شدیم. حتی ‌بحث به ازدواج کشید.

همیشه پیش خودم خیال می‌کردم حالا که او عاشقم شده بالاخره یک روز واقعیت را می‌گویم و او هم مرا همان طور که هستم قبول می‌کند، اما یکی از دوستانم عقلم را سر جایش آورد و فهمیدم آن دختر به پول من دل بسته نه خودم. وقتی هم بفهمد من یک راننده آس‌و‌پاس هستم ولم می‌کند. آن پسر آنقدر گفت تا این که تصمیم گرفتم از آن دختر کلاهبرداری کنم.

چطور این کار را انجام دادی؟ پس عشق چه شد؟

آن موقع فکر کردم عشق که برای آدم آب و نان نمی‌شود. اگر می‌خواهم سری در سرها دربیاورم باید زرنگ باشم. بعد از کلی زمینه‌چینی به آن دختر گفتم، می‌خواهم خانه بزرگی بخرم، اما 5 تومان کم دارم. آن موقع 5 میلیون خیلی پول بود. آن را قرض گرفتم و دیگر سراغ او نرفتم تا این که چند وقت بعد، پلیس سراغم آمد و به زندان افتادم.

با آن پول چه کردی؟

کمی‌ از آن را دادم به یکی از دوستانم تا برایم سرمایه‌گذاری کند که البته همه‌اش را خورد و یک آب هم رویش. بقیه را هم گذاشته بودم بانک که مجبور شدم پس بدهم. یک سال در زندان ماندم تا این که بالاخره دوران محکومیتم تمام شد؛ البته با رضایت شاکی که بقیه پولش را بخشید.

چطور شد آن دختر حاضر شد رضایت بدهد؟

مادرم خیلی التماسش‌کرد. پدر و مادرم وقتی فهمیدند چه دسته گلی به آب داده‌ام آمدند تهران و کارهایم را پیگیری کردند. آنها را سر پیری به دردسر انداخته بودم.

حالا برویم سراغ دوران بعد از آزادی. وقتی از زندان بیرون آمدی چه کردی؟

رفتم شهر خودمان. آنجا در یک ساندویچی کار پیدا کردم. دیگر سر به زیر شده بودم. از آن هیجان و ولوله جوانی خبری نبود. ‌ رویم نمی‌شد در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم. هر وقت مهمان می‌آمد، خودم را قائم می‌کردم. انگشت‌نما شده بودم و یک سال بعد از این ماجرا مادرم گیر داد که باید زن بگیرم. او دختری را هم برایم نشان کرد ولی نخواستم. حقیقتش از آن دختر خوشم نمی‌آمد تا این که خودم با یک دختر جوان که روبه‌روی مغازه محل کارم خانه داشت آشنا شدم. پدر و مادرم همه کارها را انجام دادند؛ البته حرفی از سوءسابقه‌ام نزدند یعنی من اصرار کردم که به روی خودشان نیاورند. گفتم حالا که سر به راه شده‌ام دیگر دلیلی ندارد همه چیز را همه بفهمند. زندگی من و سنبل یک سال بیشتر دوام نیاورد . ما سر‌چند مساله کوچک با هم اختلاف داشتیم، اما وقتی او فهمید من قبلا سر یک دختر کلاه گذاشته‌ام به قول روزنامه‌های امروزی خواستگار قلابی بودم، پایش را در یک کفش کرد و درخواست طلاق داد. تازه به اتهام فریب در ازدواج از من شکایت هم کرد.

ولی مقصر خودت بودی. نباید پنهانکاری می‌کردی.

قبول دارم ولی دوست نداشتم به خاطر یک اشتباه از دختر مورد علاقه‌ام دور شوم. بعد از طلاق دیگر حال زندگی کردن نداشتم. دلم می‌خواست بمیرم. دیگر سر کار هم نرفتم. 3 ماه تمام خودم را خانه‌نشین کردم ولی پدرم خیلی در گوشم خواند که دنیا هنوز به آخر نرسیده است. من هم گفتم یک بار دیگر امتحان می‌کنم اگر شد که شد اگر هم نشد یک بلایی سر خودم می‌آورم.

بار و بندیلم را جمع کردم و دوباره آمدم تهران و این دفعه در حوالی میدان انقلاب در یک مغازه مشغول کار شدم. مدتی بعد کار بهتری در یک چاپخانه پیدا کردم و سال‌هاست که همانجا کار می‌کنم و فکر کنم اگر مشکلی پیش نیاید تا بازنشستگی هم آنجا بمانم.

پس از این نظر سر و سامان گرفتی. ازدواج چی؟ دوباره اقدام نکردی؟

چرا. زنم 4 سال از خودم کوچکتر است. او هم ازدواج دومش است. شوهر اولش فوت شده من همان اول رک و پوست‌کنده همه چیز را به او گفتم تا بعدا برایم دردسر نشود. خودش قبول کرد و حالا هم به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنیم. تازه در این یک سال خودم را پیدا کرده و فهمیده‌ام اصلا زندگی یعنی چه.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها