آنچه این پرونده را جالب میکرد این بود که همه اعضای خانواده زوجی که میخواستند از هم جدا شوند آمده و بشدت ناراحت بودند. خانواده مرد جوان او را متهم به بیمبالاتی میکردند و میگفتند که او بلد نیست با همسرش درست رفتار کند و خانواده زن جوان هم فرزند خودشان را متهم میکردند و میگفتند که تو بلد نیستی شوهرداری کنی، اما بهنظر میرسید این زوج تصمیم خود را گرفته بودند. آنها بدون توجه به گفتههای فامیلشان میخواستند جدا شوند. وقتی دادگاه تشکیل شد همه فامیل میخواستند داخل جلسه باشند، اما من اجازه ندادم چون نمیتوانستم به درستی به پرونده رسیدگی کنم. در نهایت این زوج آمدند و گفتند به خاطر اختلافاتی که با هم دارند نمیتوانند زندگی مشترکشان را ادامه دهند و باید از هم جدا شوند. آنها در مورد همه چیز خوب فکر کرده بودند. تصمیمشان را در مورد اموالشان گرفته بودند. مراحل قانونی را هم طی کرده و فقط منتظر بودند که حکم طلاق صادر شود. اصرار من برای اینکه آنها به این زندگی ادامه دهند فایدهای نداشت و آنها گفتند که چارهای بجز اینکه از هم جدا شوند وجود ندارد.
بعد از اینکه دادگاه تمام شد پدر و مادر این زوج وارد شعبه شدند. آنها با هم فامیل بودند و آن چیزی که ناراحتشان کرده بود این که طلاق این زوج ممکن است جوانهای دیگر فامیل را هم تحریک کند.
پدر دختر میگفت: چندین نسل است که در خانواده ما طلاقی رخ نداده و همه کسانی که در فامیل ازدواج کردهاند تا پای مرگ بر پیمان خود باقی ماندند. او میگفت: 150 سال است که خانواده ما هیچ طلاقی نداشته است. این وصیت جدم بوده که ما با خانواده عمویم وصلت کنیم تا پیوند خانوادگی شدید باشد و طلاقی در آن صورت نگیرد. به همین خاطر هم ما نسل اندر نسل عموزاده هستیم و همینطور هم ازدواج کردیم. زندگیها هم موفق بوده است. فکر نمیکردم این بار دخترم در برابر این رسم خانوادگی ایستادگی کند و کاری کند که آبروی خاندان ما برود.
دختر جوان هم حرفهایی برای گفتن داشت. او میگفت دوست نداشته که با کسی ازدواج کند که هیچ وابستگی به او نداشته و علاقهای بین آنها شکل نگرفته است.
دخترک میگفت: من درس خواندم و پیشرفت کردم. فوقلیسانس گرفتم و در زندگی برای خودم کسی شدم. دوست داشتم با کسی زندگی کنم که مثل خودم باشد. من انسان موفقی در زندگیام بودم، اما پدر و مادرم اصرار داشتند که من با عموزادهام ازدواج کنم. آنها به من میگفتند که اگر من با او ازدواج کنم زندگی خوبی در انتظارم خواهد بود. میدانستم که اشتباه است. میدانستم که این زندگی برایم جهنم خواهد بود. عموزادهام فوقدیپلم داشت و در کار توزیع سوسیس و کالباس بود. قبول دارم که پولدار بود، اما هرگز نفهمید که من در زندگی چه میخواهم.
بعد از ازدواجمان بود که فهمیدم او هم کسی دیگر را دوست داشته است. به او گفتم ما باید با هم زندگی کنیم در حالی که همدیگر را دوست نداریم و هر دو میدانیم تا پایان عمرمان عذاب خواهیم کشید. بیا این رسم بد خانوادگی که فقط باید با عموزاده ازدواج کرد را بشکنیم. من میدانستم که چند زوج دیگر هم در فامیل هستند که زندگی خوبی ندارند. من و شوهرم یکسال با هم زندگی کردیم. شوهرم دختری را که دوست داشت میدید و هر روز هم نسبت به روز قبل بیشتر به او وابسته میشد. از اینکه میدانستم اینطور به من خیانت میشود ناراحت بودم. نمیتوانستم تحمل کنم با اینکه خودم هم شوهرم را دوست نداشتم. بالاخره توانستم او را قانع کنم که از هم جدا شویم و گفتم که میدانم تاوان سنگینی باید پس بدهم، اما بهتر از این است که زندگی پر از دورویی را تحمل کنم.
رای طلاق صادر شد و بعد از 150 سال دختری که خانوادهاش او را گستاخ میدانستند از شوهرش جدا شد. او میدانست که ازدواج مجددش یعنی طرد شدن از سوی خانواده اما میگفت که زندگی آزاد میخواهد و هر تاوانی را هم برایش پس میدهد.
این دختر قصد داشت به خارج از کشور برود. البته بعد از بسته شدن پروندهاش من دیگر نمیدانم چه سرنوشتی داشت. با این حال باید بگویم اینکه گفته میشود زوجها باید تا جایی که میتوانند از طلاق پرهیز کنند و طلاق اتفاق خوشایندی در زندگی نیست درست اما به این معنا نیست که ما زندگی را برای فرزندانمان سیاه کنیم و آنها را در تنگنا قرار دهیم و وادارشان کنیم با فامیل ازدواج کنند، با این عنوان که ازدواج فامیلی دوام بیشتری دارد. ما باید بدانیم که نسل امروز خواستههایی دارد که ما و پدران ما نداشتیم، البته عشقهای قدیمی واقعیتر بود و با صنعتی شدن زندگی همه چیز رنگ باخته و زندگیها دیگر دوام گذشته را ندارد و زوجها با گذشت نیستند، اما باید بدانیم روشی هم که ما در زندگی انتخاب کرده بودیم روش موردپسند فرزندانمان نیست و آنها توقعات دیگری در زندگی دارند.
حسن عموزادی
قاضی دادگاه خانواده شعبه 208
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم