سفرنامه اطعمه و اشربه

گفته‌اند یکی از تبعات سفر، افزون شدن اشتهاست. این از آن افاضاتی است که تا پای در راه نگذاری و کوله‌بار سفر نبندی، بر تو اثبات نشود و عمق مفهومش درک نکنی تا در دیار غربت گرسنگی بر تو غالب نگردد.
کد خبر: ۴۱۲۶۱۸

و اما بر سبیل عادت وقتی در تقویم، 2 روز تعطیل، رفیق شدند و کنار یکدگر نشستند، به اتفاق عیال و فرزندان و همراه با آن‌که عمری را در جاده و کوه و کمر گذرانده بود، راهی دیاری خوش آب‌وهوا، جای خوش کرده بر بلندی‌هایی سبز و زرد از خوشه‌های گندم رقصان در باد، شدیم.

پیشِ از سفر، بر سبیل گذشته عهد بسته بودیم که از اطعمه و اشربه میان راه نخورده و ننوشیم. پس بساط عیش در خانه مهیا کرده و در بقچه‌ای امروزین نهاده و راهی شدیم. با همسفران نیز گفتیم هرجای که ما و شما را خوش آمد و منظره‌اش از گذر مردمک چشم بر صفحه دل نشست، اتراق کنیم تا چاشت را به گونه‌ای غیر از آن‌چه در خانه می‌خوریم، تناول کنیم.

چنین شد و هنوز خورشید عالم افروز، چندان بلندا نگرفته بود که در میانه راه، کنار جویی و در سایه‌سار درختی بلند بنشستیم و سفره گسترانده و پنیر کارخانه‌ای بر نان لواش نهاده و به ضرب چای شیرین ریخته از کاسه‌ای بلند و فلاسک‌نام، پایین دادیم. ظرفی شیر نیز آورده بودند که ماندگاریش طویل‌المدت بود و گفتند تا بازش نکردی، هوای گرم بر آن رخنه نتوانستی کرد.

القصه راهی شدیم تا به دیار موعود رسیدیم و چون آن دوست بسیار سفر کرده از پیش تمهیداتی کرده بود، به دنبال جای نگشته و یک راست بر کاروانسرایی امروزین که هتلش خواندندی فرود آمده و بار و بُنِه را در اتاقکی نهاده و پس از کوتاه آرمیدنی، به شهر شدیم.

هنوز چندان در شهر نگشته و سر به این سوی و آن سوی نچرخانده بودیم و از میان درشکه‌های بی‌اسب این سوی و آن سوی نرفته بودیم که طفلان و پس از ایشان بزرگ‌ترهاشان آواز برآوردند که گرسنگی اندک اندک بر ما عارض شده و می‌رود تا توان‌مان زایل نماید.

پس به مطبخی که رستورانش خواندندی پای نهادیم؛ عندالورود بوی چیزی سوخته که بعدها دانستیم روغنی است چندبار مصرف شده، مشام‌ها را بیازرد. اما توان گرسنگی بیش از پاهای خسته بود. بر کرسی‌هایی صندلی نام، جلوس کردیم و برگه‌ای به دستمان دادند که منو نام داشت و نام برخی اطعمه و اشربه بر آن نوشته بودند و در برابر هر یک رقمی نگاشته.

کباب بود و بختیاری و جوجه‌ای با استخوان و بی‌استخوان که مرا عجب آمد از جوجه‌های آن دیار که بی‌استخوانند! یکی دیگر را هم شنیسل می‌خواندند. بگذریم، هر کس از یاران چیزی خواست که بیاورند تا گرسنگی بدان رفع کنیم.

مرا شادی‌ای پنهانی در دل رخنه کرده بود؛ چرا که به چشم خویش در راه رسیدن به این دیار نگریسته بودم قطار قطار گله‌های گوسفند را که چوپانی در پیش‌شان بود و سگی به حفاظت از پشت‌شان روان.

پس با خویش بگفتم کباب‌های این دیار بباید یگانه باشند در ظرافت و لطافت به هنگام پخت و خوش‌خوراکی در زمان تناول.

با این خیال تا آمدن آنها که گفته بودیم بیاورند، صبر کردیم؛ صبری که چندان هم آسان نبود. بالاخره آن‌که او را گارسون نامیدندی آمد با چند ظرف در دست؛ البته نه به چالاکی اوس احمد قهوه‌چی.

آمد و آنچه آورده بود بر سکوی بلندی که میز نامش نهاده بودند گذاشت. پس، از کم و کسر سفره پرسید و چون همه اسباب مهیا بدید، روانه شد و برفت سوی مطبخ.

ما هم که دیدن خوردن دیگران، سخت به وجدمان آورده بود، با ادوات خوردن، که قاشق و چنگال نام داشت، به ظرف‌ها روی نمودیم. اما چشم‌تان روز بد نبیند که آن‌چه در خیال بافته بودیم همه در همان یورش نخست پنبه شد. گوشت‌ها که کباب برگش گفتندی، چنان سرسخت و ناهمراه بودند که خستگی در بازوان نشست و نفس به شماره افتاد. آن یار همراه، گارسون را بخواند و این احوال باز گفت. مرد سری جنباند و بگفت که چون گوشت گوسفند به غایت گران شده و پخت اطعمه با آن، دخل و خرج را از سامان به در می‌کند، بناچار گوشت گوساله را جایگزین کرده‌‌ایم تا قیمت‌ها فزونی نگیرند.

چون سخن به قاعده می‌راند و حکما گفته‌اند که حرف حق را پاسخی نباشد، پس لب فرو بستیم و به جنگ با آن تکه‌های کباب گوساله‌‌ای سر نهادیم.

ساعات دیگر ، یکی از پی دیگری گذشتند و در شهر بدین سوی و آن سوی رفتیم و... تا هنگامه شام فرا رسید.

به مطبخ دیگری روان شدیم تا شکم‌های گرسنه را آرام کرده و سامان دهیم؛ آنجا هم منویی داشتند نوشته بر کاغذ دیگری و شکل و شمایلی گونه‌گون از آن اولی.

اما تفاوت تنها در کاغذ بود و خط؛ وگرنه همان‌ها که در اولی نوشته بود اینجا هم بود. کباب برگ و کوبیده و جوجه‌های با و بی‌استخوان و شنیسل و...

از این یکی گارسون بپرسیدیم که اطعمه محلی در اینجا چیست؟

گفت: فلان است و بهمان.

گفتیم: از همان بیاور.

گفت: ما فقط همین‌ها داریم.

گفتیم: پس آن فلان و بهمان را کجا توان خورد؟

گفت: این باید از بزرگان بپرسید که ما خود فلان و بهمان را در خانه می‌خوریم.

سرتان به درد نیاورم که تا پایان سفر به دنبال آن فلان و بهمان بودیم و اگر شما بیافتید ما هم پیدایش کردیم!

پس بدانستیم آنچه اهل فن گویند که اطعمه و اشربه از مهمات گردشگری در این دوران است، یا سخنی به گزاف بُوَد یا ما هنوز این مهم را ندانسته‌ایم.

القصه کار ما چنان برفت که روز آخر، همه از جمله کودک و بزرگ از آن همه اطعمه فروشی گریزان شده و دل به نان و ماست و پنیر و خربزه‌ای خوش کردیم و دل‌های صابون زده را وعده خانه دادیم که در خانه خودمان غذاهای خوشمزه بخورند.

آمیز جعفر سفردوست

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها