در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد؛ چند بار پلک زد و به دور و برش نگاه کرد.
پسر جوانی، تقریبا هم سن و سال خودش روی یکی از صندلیهای جلویی نشسته بود. از آنجا فقط میتوانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد .
به پسر خیره شد و مثل همیشه خیالپردازیهایش را شروع کرد.
چه پسر خوشتیپیه! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی. سه تیغه هم که کرده حتما ادکلن خوشبویی هم زده.
چقدر عینک آفتابی بهش می یاد... یعنی داره به چی فکر میکنه؟
آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش یا به کارخونه باباجونش فکر میکنه...
آره. حتما همین طوره. اینا که مثل ما نیستن؛ فکراشونم مثل فکرای ما نیست.
مطمئنم باباش خیلی پولداره . از اون جووناس که با دوستاشون قرار میذارن برای شام برن یه رستوران شیک. اونجا هم کلی با هم میخندن و از زندگی و جوونیشون لذت میبرن، زمستونا هم میرن اسکییا چهمیدونم یه کشور خارجی... چقدر خوشبخته!
یعنی خودش هم میدونه؟ میدونه که چقدر خوشبخته و باید قدر زندگیشو بدونه؟!
دلش برای خودش سوخت. احساس کرد چقدر بدشانس است و زندگی چقدر به او بدهکار. احساس بدبختی کرد. از زندگی خودش بیشتر بدش آمد. دلش میخواست پسر زودتر پیاده شود...!
ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. هنوز مشتاقانه نگاهش میکرد، قدبلند و خوشتیپ بود .
پسر با گامهای استوار به سمت در اتوبوس رفت. در میانه راه، مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد .
یک، دو، سه و چهار... لولههای استوانهای باریک، به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ ساختند...
سرش را پایین انداخت... اتوبوس حرکت کرد؛ صدای عصا در پیادهرو و ذهن او میپیچید. از آن به بعد سعی کرد هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگیرد و به خاطر چیزهایی که دارد خدا را شکر کند .
***
این ماجرا شاید فقط یک قصه باشد؛ اما نمیتوان راحت از کنارش گذشت. ما هر روز آدمهایی را میبینیم که فقط غصه نداشتهها را میخورند و در سایه سنگین این غصه، داشتههایشان را از یاد میبرند. آنها آنقدر به زندگی دیگران چشم دوختهاند که دیگر نمیتوانند زندگی خود را درست ببینند. این ندیدن هم سرآغاز اشتباههایی شده که زندگی را به کامشان تلخ کرده است.شاید آنها یا ما از یاد بردهایم که هرکس مسیری در زندگی دارد که باید آن را درست بپیماید. ارزش در این است که ما راه زندگی خود را درست ببینیم و درست گام برداریم.
فکر کردن به موضوعاتی مانند اینکه پدر من پولدار نبوده و پدر آن دیگری پولدار است؛ تنها بر سایههای سنگین زندگی میافزاید و بس.
خوب است از یاد نبریم که ما همه انسانیم و انسانها در قبال آنچه دارند، مسوولند.
یادمان نرود هر که بامش بیش برفش بیشتر و یادمان نرود انسانها در پرتوی تلاش و فعالیت میتوانند بسیاری از خواستهها را برآورده کنند.
یادمان باشد بهتر و درستتر فکر کنیم و کمتر به خیالهای نادرست اجازه جولان دهیم و از زندگی خود لذت ببریم.
علی مهربان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: