در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این نامه که 5 خرداد 1367 در مقر شورای ملی مقاومت به حسین مهدوی جهت ارسال به رجوی تحویل داده شد شامل موضوعاتی است چون:
وجهی از ماجرای موسوم به انقلاب ایدئولوژیک، اعترافات روزهای یکشنبه مقابل دوربینهای ویدئویی، هیاهوی بسیار برای نادیده گرفتن و به فراموشیسپردن انتقادات اساسی و ضروری، آسمانیشدن رجوی، در زمینه سیاستهای تبلیغاتی، نمونهای از نوشتههای نشریه مجاهد، حول محور کیش شخصیت رجوی و وضعیت کمدی ـ تراژیک سازمان ناشی از حاکمیت مینیاتوریزم و کاریکاتوریزم رجویها است.
در این نامه آمده است:
من نمیگویم انسان مبارز کسی است که اشتباه نمیکند. من همچنین نمیگویم انسان مبارز حتما باید خطا و اشتباه کند، بلکه میگویم انسان مبارز اگر خطا و اشتباه کرد (از هر نوع که باشد) باید شهامت ابراز و نقادی اصولی خطای خود را داشته باشد.
البته نه مانند اعترافات روزهای یکشنبه در کلیساها، نظیر آن که:
فرزندم بگو تا راحت شوی، عیسی مسیح گناهان تو را بر دوش خواهد گرفت یا...
گناهانتان را برای ما (من و مریم) بگذارید و از این مکان پاک و مطهر بیرون روید و زندگی نوین آغاز کنید.
راستی چه شد و چه ضرورتی وجود داشت یا دارد که هر روز ما یکشنبه شد. تمام روزها به یکشنبههای اعتراف به گناه تبدیل شدند و در هر یکشنبه مسخ شده، هزار بار خود را در درون خود منفور اعلام کردیم.
به پایبوسی تو آمدیم (پایبوسی واقعی) و تو بزرگوارانه پا را عقب کشیدی و ما همچون گوسفندان مومن خدا اصرار میورزیدیم تا بالاخره موفق شویم. چه حکمت و ضرورتی در این گونه خورد و لهشدنها و بر خاک افتادنها بود؟
پیشانی ما را (.....) تو بر خاک ساییدی، تو غرور انقلابی ما را به اعتبار اعتماد مطلق و بیدریغی که نثارت کردیم، پایمال نمودی.
اگر نمیخواستی بر ما آن برود که رفت چرا یکبار نگفتی، پابوسیها را قطع کنید؟ آیا اگر در آن نشستهای کذایی یک بار، آری فقط و فقط یک بار قاطعانه و جدی و از صمیم قلب میگفتی پایبوسی را قطع کنید، دیگر لازم نبود در یک مورد با 200 نفر و هر نفر دقایقی چند کشتی بگیری که آنها بخواهند پایت را ببوسند و تو ظاهرا نگذاری و آخرالامر هم آنها موفق و مفتخر شوند!
قلبها را شکافتید تا ظاهرا آلودگیها را درآورید، اما قلبها را درآوردید و در بهترین حالت قیچیها را در قلبها جا گذاشتید.
آنچنان که امروز پس از گذشت 3 سال و نیم از آن ماجرا [باتوجه به تاریخ نگارش نامه]، ماجرایی که قرار بود وحدت آنچنانی و رشد صد برابر نصیب سازمان سازد و بعد از بالا و پایین بردنهای بسیار، بعد از صرف دهها هزار ساعت (و این اغراق نیست) بعد از عبور از فازهای اول و دوم به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک که هر کدام هم سوتیترهای خود را داشت، هنوز بحث روز تسلیم و رضای انقلابی و توحیدی است.
میبینی!
قلبها التیام نیافتهاند و هنوز باید به تسلیم و رضا دعوت شویم. قرار بود از همه چیز تخلیه و از عناصر جدید و نو پر شویم. آیا عناصر جدید همان کلمات قصار جابرزاده انصاری است؟
چه نیازی به یکشنبههای اعتراف به گناه داشتید؟ یکشنبههایی که نه در اتاقکهای کوچک کلیسا و در پشت پرده که در حضور جمع، در مقابل دوربین ویدئو یا روی کاغذها گذشت تا پروندهها قطور و قطورتر شود.
تا امروز نفر هیات اجرایی تو حسین مهدوی بتواند به گمان خود بگوید از آنها پرونده داریم و تا زمانی هم کس دیگری درباره او بگوید و همین طور...
و البته در این میان به گفته مهدی تنها تو بودی که انقلاب نکردی.
گر چه فکر میکنم تمام آنچه که از خواهران و برادران من گرفته شد نهتنها اسناد سرافکندگی نیست که اسناد و مدارک شرافت و پاکباختگی، اسناد و مدارک صداقت عمیقا انقلابی، اسناد و مدارک اعتماد تا بُن استخوان بود که متأسفانه با آن همان شد که میشود.
راستی در میان آن همه هیاهوی بسیار؛ نقادی و موشکافی کدام امور اساسی و ضروری، کدام وظیفه مُبرم روز آگاهانه به بوته فراموشی سپرده شد؟
چه نیازی به یکشنبههای اعتراف به گناه داشتید؟ یکشنبههایی که نه در اتاقکهای کوچک کلیسا و در پشت پرده که در حضور جمع در مقابل دوربین ویدئو یا روی کاغذها گذشت تا پروندهها قطور و قطورتر شود
آن همه مراحل پشت سر هم استراتژی، آن همه وعده و وعیدها، آن همه پیشبینیهای محقق نشده، آن همه بحثهای طولانی چند شبانهروزی، خلق جدید! فرماندهی از راه دور آن هم از طریق تلفن، ادعای در هم شکستن حرکت میکرومتریک، ترکیب عنصر اجتماعی و نظامی، واحدها و تیپهای رزمی و پارتیزانی، اصل طلایی حداکثر تهاجم، هفتههای گوناگون به اصطلاح عملیاتی که قرار بود به قیام خلق منجر شود، تراکتهای چند میلیونی!! ظاهرا پخش شده در داخل!!
صدها هواپیما و تانک فرضی ظاهرا از کار انداخته شده دشمن، نابودی سرانگشتان رژیم، خط پاسدار زنی و رسیدن به ضریب هفت روی هفت مستمر (ترور 7 پاسدار طی یک هفته) و پس از آن قیام خلق، ادعای رشد 300 درصد، همزمان ضربات مستمر بر تیمهای اعزامی به داخل، باز هم فرستادن، باز هم ضربه خوردن، باز هم فرستادن، به بن بست رسیدن خط اعزام و عزیم از کردستان. پاکستان و ماجراهای آن، شرط[پرداخت] 200 هزار تومان توسط هرکس که میخواهد به ما بپیوندد، کاهش آن به 100 هزار تومان، 50 هزار تومان و....
اعتراض دستهجمعی تعدادی از مسوولان آنجا (پاکستان) و تنزل رده شماری از آنها، بدون هیچ توضیح جدی. تبدیل خط استراتژیک عملیات در شهر جهت سرنگونی رژیم در مراکز قدرتش به تقدم تاکتیکی عملیات در منطقه و بعد همه به طور خزنده تقدم استراتژیک چنین عملیاتی و بعد هم عقبنشینی از منطقه (منطقه واقعی، یعنی کردستان ایران) به پشت مرزها و در خاک همسایه (عراق) و عملیات مشترک مرزی (با عراق) و اخیرا هم با یک ویراژ استراتژیک روی هم افتادن جنگ و سرکوب جهت توجیه استراتژی جدید و به این ترتیب کنار گذاشتن رسمی خط پاسدار زنی (به عنوان عوامل اختناق و سرکوب و قفلکننده محیط) (1).....
و دهها مورد دیگر از این گونه مسائل ضرور که موشکافی نشده آمدند و رفتند.
گویی وظیفه ما در هر مرحله تنها هورا کشیدن و یافتم یافتم گفتن بود تا مرحلهای دیگر و باز هم تکرار همان یافتم یافتمها تا امروز و تا کی؟
حقیقتا؛
ـ اگر همان گونه زمینی باقی میماندی و قابل خطا و کار به اینجا نمیکشید که تنها به خدا حساب پس بدهی.
ـ اگر امکان انتقاد پایین از بالا به طور جدی وجود داشت.
ـ اگر انتقاد از فرد به انتقاد از سبک کار ارتقا مییافت.
ـ اگر مکانیسم رهبری جمعی (واقعا جمعی و دموکراتیک) به جای ( تک محوری ) تو حاکم میشد.
ـ اگر افراد هنگام انتقاد مصونیت تشکیلاتی داشتند و میتوانستند نظرهای خود را بدهند.
ـ اگر امکان شکوفایی صد گل فراهم بود (آخر با یک گل که گلستان درست نمیشود).
ـ و اگرهای دیگر از این قبیل....
آیا کار به جایی میرسید که مهدی ابریشمچی فعالیتهایی که تیتر آنها را شمردم چندین سال پوشالکاری بنامد؟
چگونه و با چه مکانیسمی میتوان مطمئن بود که چندین سال دیگر هم پوشالکاری از نوع دیگر انجام نخواهیم داد؟
آیا در این صورت علی زرکش و افرادی مانند او در صورت فقدان صلاحیت طی یک روند طبیعی برکنار نمیشدند؟
چرا همیشه سَرِ انتقادات وارد بر بالاییها تنها وقتی که سقوط میکنند باز میشود و تا قبل از آن کسی جرأت ندارد به ساحتشان نزدیک شود؟
و چرا تنها وقتی که تنظیم رابطه با بالا به هم میخورد، افراد سقوط میکنند، هر چند پیش از آن پدر پایین را درآورده باشند؟
نمونه:
ماجرای حسن. م (2) مسوول سابق رادیو و بعد هم تلویزیون و مسوول سابق خود من و شماری دیگر، که تا وقتی بر مسند قدرت (مسوولیت) بود هیچکدام از ما نمیتوانستیم بدیهیترین انتقادات را به وی گوشزد کنیم؛ اما همین که رابطهاش با بالا و با هم ردیفهایش به هم خورد و سقوط کرد بخشی از «انتقاد از خودهایش» را به من دادند تا بخوانم، در حالی که حسن (که من او را هماکنون نیز دوست دارم) نه آن بود و نه این.
در اینجا بیمناسبت نمیبینم قسمتهایی از جزوه آموزشی را که خود تو در بهار 56 و بعد از ضربه اپورتونیستها در زندان اوین تدوین کردی و بعد از انقلاب بهمن منتشر شد برایت بنویسم، در این جزوه که مقدمه آن را حسن. م (مسوول آن موقع بخش آموزش) نوشته، ذیل عنوان رهبری جمعی از جمله میخوانیم:
پیچیدگی مسائل اجتماعی و تضادهای عمیق آن و بالاخص کیفیت متفاوت سازمان انقلابی با جامعه (پیچیدگی مسائل و تضادها) ایجاب میکند که رهبری جمعی صورت بگیرد، بخصوص وقتی که این سازمان هدفش ایجاد تغییرات انقلابی بوده و بخواهد بهطور اساسی و بنیادی و در پرتو حرکت سازمانی، نهادهای جامعه را دگرگون کند. در چنین صورتی دیگر یک فرد به هیچ وجه از عهده حل آنها بر نخواهد آمد.
از طرف دیگر برای این که نقاط ضعف یک فرد نتواند به طور تعیینکننده روی تشکیلات اثر بگذارد (بخصوص افرادی که در موضع رهبری قرار دارند) رهبری جمعی الزامآور میشود، چون در چنین صورتی افراد نقاط ضعف یکدیگر را با نقاط قوتشان خنثی کرده و لذا چنین خطری از بین میرود....
به این ترتیب شیوه فوق (یعنی رهبری جمعی در مقابل رهبری فردی) مناسبترین شیوه ممکن برای جلوگیری از انحراف از اصول در دنیای نسبیهاست.
جای سوال نیست، زیرا که اَظهرُ مِن الشَمس است. این اصول را که تو زمانی نه چندان دور مناسبترین شیوه ممکن برای جلوگیری از انحراف از اصول در دنیای نسبیها میدانستی، اکنون نادیده گرفته و زیر پا گذاشتهای.
اسامی، خود به اندازه کافی گویا هستند: رهبری و بعد هم هیات اجرایی یعنی حداکثر مأموران اجرای فرامین. پایینتر از آنها هم که بیشتر تعارف است و برای مصرف خارجی.
من اما باز آن قدر لجوج هستم که قسمت دیگری از همان جزوه را برایت بنویسم:
.... در سیستمهای غیر انقلابی (ارتجاعی) رهبری معمولا به صورت فردی (حکومتهای دیکتاتوری سیستم فرماندهی در درون ارتشهای ارتجاعی) یا فرمایشی بوده و هیچ پیوند منطقی بین موضع فرد با صلاحیتهایش وجود ندارد. در صورتی که در یک تشکیلات انقلابی، ذیصلاحترین عناصر در مجموع نقش حساس رهبری را عهدهدار میشوند.....
لذا بر مبنای این اصل، مناسباتی به وجود میآید که دیگر اطاعت تشکیلاتی، اجباری یا کورکورانه نبوده، بلکه از درک عمیق روابط ناشی شده و در جوهر خود آگاهانه است.
بنابراین در چنین سیستمی کادرهای بالا شرط تکامل کادرهای پایین و کادرهای پایین شرط تکامل کادرهای بالا هستند، ارگان تصمیم گیرنده، خود نیز در ارتباط تنگاتنگ با دیگر عناصر تشکیلات بوده به هیچ وجه فعال مایشاء نیست.
و در جای دیگری از همان جزوه، نوشتهای:
داشتن یک مرکزیت بالنسبه صالح همراه با اعمال دموکراسی (که میتواند در صورت بروز انحراف زنگها را به صدا درآورد) حداقل میتواند احتمال انحراف را... از بین برده و خاطرها را از این جهت آسوده نماید.
پایان نقل قولها.
از بهار 56 که این مطالب را نوشتی تا بهار 64 به لحاظ فاصله زمانی، 8 سال بیشتر نیست، اما برای تو فاصله از زمین تا آسمان است. قبول نداری؟ به این سخنان مهدی (ابریشمچی) که بدون اجازه تو آب هم نمیخورد گوش کن!
او میگوید:
رهبری مطلقا هیچ تعیینی به سمت پایین را نمیتواند بپذیرد... یک درجه پایین آمدن و کوتاه آمدن از این فُرمالیزم است.
جمله را تجزیه کنیم:
1ـ رهبری که مشخص است تو هستی.
2ـ مطلقا هم همین طور. مطلقا یعنی مطلقا. مثل این جمله که خدا را مطلقا نمیتوان دید.
3ـ تَعَیین هم یعنی وابسته بودن، منوط بودن.
4ـ پایین بیچاره هم که سالها و قرنهاست تکلیفش مشخص است و احتیاجی به معرفی ندارد.
5 ـ مطلقا هیچ تَعَیینی به سمت پایین را نپذیرفتن هم که چیز جدیدی نیست.
مردان بزرگ! همیشه اینگونه بودهاند.
6 ـ الباقی میماند یک انتقاد! کوچک به تو. که آن هم از ذات کیفا متفاوت و برتر تو ناشی میشود. نتوانستن را میگویم.
7ـ فرمالیزم هم یعنی آسمان و ریسمان را برای هدف مورد نظر به هم نبافتن و لوث نکردن مضمون و محتوای کلمات.
اما ترکیب جمله:
چرا تعارف کنیم؟ رُک و صریح خدا و حداقل امام زمان شدهای. البته با حفظ همان انتقاد! کوچک نتوانستن.
پس حالا که مطلقا هیچ تعیینی نسبت به پایین را نمیتوانی بپذیری بهتر نیست به کمک آن بالاییها و با تعیین نسبت به آنها کلک {رژیم} را کنده، هم خود را، هم ما را و هم مردم ایران را خوشحال کنید؟
مسعود!
برای نوشتن آنچه که اکنون میخوانی حدود نیم ساعت این دست و آن دست کردم. الان هم راحت و آرام نمینویسم. میدانم خیلی هم ناراحت خواهی شد. شاید بیش از بقیه مطالب این نوشته. خودم هم بیشتر از تو.
اما فکر میکنم اگر ننویسم فردا خیلیها بیشتر از من ناراحت خواهند شد.
پس گوش کن!
یادت میآید، یکبار برایت تعریف میکردم که تقی شهرام (3) همه بچهها را به انتقاد از خود وا داشته بود و خودش هیچ انتقاد از خود نکرده بود.
یک روز مجید (شریف واقفی) این موضوع را با وی به طور جدی مطرح کرد و گفت: چطور میشود که تو همه را به انتقاد از خود وا داشتهای، اما هرگز هیچ انتقاد جدی به خودت نداری. برایت گفتهام که شهرام چه گفت و اکنون تکرار میکنم.
او (تقی شهرام) پس از کمی تأمل و در خود فرورفتن به شیوه همه مردان بزرگ! گفت: انتقاد وارد بر من پیچیدگی جهان مادی و سادگی ذهن من است.
حال آیا جمله مهدی و اینکه تو مطلقا نمیتوانی هیچگونه تعیینی به سمت پایین را بپذیری در همان دستگاه نیست؟
آسمانی و خدایی و ابرمرد شدن که شاخ و دم ندارد.
آیا پایین بیچاره خلق قهرمان را هم شامل میشود؟ چرا نه؟ انقلاب که با سقوط رژیم تمام نمیشود، آن زمان هم ضرورتهایی وجود دارد و باز در آن صورت....
میدانم از آنچه که نوشتهام و به خصوص مقایسه شدیدا ناراحت هستی. اگر این طور باشد و به جای افسوس خوردن بر من به فکر خود و مردم ایران که بسیار بسیار بیشتر از تو و صدها مثل تو و هزاران مثل خودم دوستشان دارم باشی، من اندکی به هدفم نزدیک شدهام. شاید طی این سالها هیچ یک از بچههای سازمان (با رژیم و اضداد کاری ندارم) اینگونه با تو صحبت نکرده باشند. اما با این همه باز هم جا دارد که از تو سوال کنم:
مسعود!
اکنون آن زنگها که در سال 56 دربارهشان نوشتی برای که به صدا درمیآیند؟ و آیا اصلا زنگی باقی مانده است؟
ـ در زمینه سیاستهای تبلیغاتی
در زمینه سیاستهای تبلیغاتی سازمان که من بعد از پیروزی انقلاب بهمن در نشریه و بعد هم بلافاصله در صدای مجاهد از کارگزاران آن بودم و همینطور آن بخش از اینگونه مسائل که به استراتژی کلی سازمان راه میبرد، گفتنی زیاد است.
ولی فکر میکنم جای بحث تمامی آنها در این نوشته نباشد، بنابراین تنها به ذکر چند مورد اکتفا میکنم:
خوب است ابتدا مطلبی را که در سال 55 در زندان اوین برایم نقل کردی به یادت بیاورم، گرچه میدانم اصلا آدم فراموشکاری نیستی.
تو یک روز در جریان بحثی آموزشی درباره تبلیغات، این مثال را برای من زدی که هوشی مینه دستور داده بود هنگام ذکر آمار هواپیماهای ساقط شده آمریکا، تنها آن تعدادی را آمار دهند که عنداللزوم بتوانند لاشه آنها را نشان دهند، یعنی آن هواپیماهایی که در سرزمینهای تحت اشغال آمریکا یا در دریا میافتند را به آمار خود نیفزایند.
سعید شاهسوندی از اعضای سابق کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق و کاندیدای این سازمان در اولین دوره انتخابات مجلس بود. او با فرقه رجوی زاویه پیدا کرد و مدتها با رجوی به مکاتبه پرداخت
تو سپس گفتی: چنین اصولیگری در امر تبلیغات باعث شده بود که همه و حتی سربازان و افسران آمریکایی اخبار رادیو ویت کنگ را به عنوان موثقترین اخبار بدانند.
حال آیا چنین وضعیتی در مورد صدا و نشریه سازمان وجود دارد؟ انسان باید خیلی خوش باور و خام خیال و مهمتر از آن چشم و گوش بسته باشد تا بگوید، آری.
من که به عنوان گفتار نویس و خبرنویس و موارد متعددی به عنوان گزارشگر و خبرنگار صدای مجاهد شاهد دستکاری آمار و ارقام و افزایش گاه صد در صد آنها، آن هم از بالا و از طریق دفتر تو بودم.
من که شاهد بودم چگونه؛
ـ آمار تظاهرات خارج کشور
ـ آمارتراکتهای به اصطلاح میلیونی پخش شده در داخل
ـ آمار شرکتکنندگان در مراسم رژه
(نام این مراسم بعدا از طریق دفتر تو به مانور قوای نظامی مجاهد خلق تبدیل شد. در حالی که نه مانور بود و نه افراد شرکتکننده تماما قوای نظامی. زیرا بسیاری را با اتوبوس و از بخشهای مختلف در بغداد و کرکوک جمع کرده بودند)
ـ آمار و ابعاد یک حرکت اجتماعی در داخل کشور، منجمله تظاهرات امجدیه، ماجرای استادیوم صد هزار نفری، اجتماع رانندگان وانت بارها در مشهد و تهران، تظاهرات در همدان؟! و....
اولا: چند برابر میشد (ایکاش این چنین میبود و این چنین بشود)
ثانیا: شعارهایش به دروغ و مطابق دلخواه ما تنظیم میشد و گاه برای آنها شعار وضع میکردیم. (نمونه همدان)
ـ من که مستمرا با دستورات تشکیلاتی دائر بر آوردن نام تو در هر گفتار و خبر یا نقل قول از تو مواجه بودم.
و در همان حال میخواندم که دیکتاتوری، رژیمی است که در آن مردم به جای فکر کردن، نقل قول میکنند و همه هم از یک کتاب.
ـ من که آن سخنان سال 55 تو را هنوز خوب به یاد دارم و معتقد بوده و هستم که در مورد پخش اخبار علیه دشمن هم باید منتهای وسواس و دقت را به کار بریم و از قضا این را در راستای انقلابیگری و مبارزه با همان رژیم میدانم.
آیا میتوانستم در نشستهای روزانه و هفتگی رادیو چشم بر هم گذاشته و انشاءالله بهتر است بگویم؟
نه! من نمیتوانستم و نکردم. و بر من همان رفت که رفت.
دَک کردن از صدای مجاهد و به اصطلاح قلوسزدایی (ناراضی زدایی از تشکیلات).
ولی آیا تنها قلوس سازمان در حال حاضر من هستم؟
نمیخواهم اسم افراد را بیاورم. در لحظه مشخص هر کس باید به مسوولیتهایش عمل کند.
اما تو که لیست فرو فتادهشدگان، لیست H شدهها، لیست بیردهها، لیست کسانی که میخواستند از سازمان بروند و با تمهیداتی فعلا در روابط ماندهاند، لیست کسانی که به آنها ابلاغ عضویت شد و نپذیرفتند و بالاخره لیست کسانی را که از سازمان رفتند باید داشته باشی.
اگر فرصت خلوت کردن با خود را داشتی به آنها فکر کن. همه آنها مثل من آدمهای بدی نیستند.
از تبلیغات و صدای مجاهد گفتم، خوبست به اعتبار چند سال کار مستمر در نشریه مجاهد ـ به نشریه کنونی سازمان هم که اکنون بیشتر رجوی نامه شده است ـ اشاره کنم.
از عکسهای رنگی و همین طور سیاه و سفید، تمام قد یا نیم تنه، نیمرخ یا از روبهروی تو که در مراسم مختلف، با لباسهای مختلف، متناسب با شرایط مختلف، با هزینه(*) و کار زیاد چاپ میشوند میگذرم.
و تنها به مصداق مشت نمونه خروار یادآور میشوم که از 67 عدد عکس چاپ شده در نشریه شماره 133 سازمان مورخ 26 فروردین 67 ، 41 عدد عکسهای مختلف تو و مریم یا کسانی که در حال ستایش شما هستند، میباشد. 39 عدد از مجموع این 41 عدد عکس رنگی هستند.
یعنی تمام عکسهای رنگی این شماره. 41 عکس مزبور 10 صفحه کامل از مجموعه 56 صفحهای نشریه را به خود اختصاص داده است. باقی عکسهای نشریه منجمله عکسهای شهدا، مجموعا چهار و نیم صفحه را پوشاندهاند.
اما امروز نامهای مسعود است و مریم، مریم است و مسعود که هم جای خدا و هم جای خلق قهرمان ایران را اشغال کردهاند. با توجیهاتش اصلا کاری ندارم، تمام را سطر به سطر حفظم و پیش از این هزار بار برای خودم و دیگران تکرار کردهام.
اما واقعیت همین است که میبینم، چشمهای من و صدها و هزاران چشم دیگر که نه ضد انقلاب غالبند و نه ضد انقلاب مغلوب، نه میانه بازند و نه استحالهگرا و نه متحدین عینی رژیم، که دردمندند و گزیده از این روشها خطا نمیبینند.
کدام روشهاست که تکرار میشود؟ و ای کاش حداقل تکرار واقعی بود.خیر!
بگذار این را هم صریحا گفته باشم که کل ماجرا تقلید است.
اما تقلیدی نه آنگونه که کپی برابر اصل، کپی از یک سو یک صدم، یک هزارم، یکصد هزارم کوچکتر از موارد مشابه واقعی است؛ یعنی مینیاتوریزه است.
و از سوی دیگر ادعاهایی یک صد برابر و گاه یک هزار برابر بزرگتر و دهان پرکنتر از موارد مشابه دارد.
مواردی که حداقل کاری کرده بودند، جایی را گرفته بودند، انقلابی بزرگ را به تصرف در آورده بودند و در جهان واقع، نه به صورت شعر و شعار، بیشماران و میلیونی بودند و تازه با همه اینها 50 سال بعد کسی بر گورشان هم فاتحهای نمیخواند.
به این ترتیب در حالی که به قول معروف هنوز قاچ زین حکومت و حاکمیت را (بهرغم تلاشهای بسیار) نگرفته و هنوز حریف را ضربه نکردهام، دستهای خود را به علامت پیروزی بلند کرده، دعاوی صد برابر هم داریم.
به این میگویند کپی بد، ناقص و دست و پا شکسته و دِفرمه شده یا کاریکاتور.
تلفیق چنین مینیاتوریزم و کاریکاتوریسمی است که وضعیت کمدی ـ تراژیک کنونی را میسازد.
آخر سفره خالی و قاب خاتم؟!
سفره خالی و این همه تعارف؟!
پانوشت:
1ـ توضیح یکایک این موارد از استراتژی کاملا شکست خورده سازمان در این مجلد از خاطرات میسر نیست، در پنجمین دفتر از این مجموعه به نام 4 اشتباه استراتژیک و مهلک مسعود رجوی این موضوعات به تفصیل بیان شده است.
2ـ حسن مهرابی، از کادرهای تئوریک و قدیمی سازمان، مسوول بخش آموزش در ابتدای انقلاب، مدتی مسوول رادیو مجاهد در کردستان، عضو سابق دفتر سیاسی و جدا شده کنونی از سازمان.
3ـ پرچمدار جریان مارکسیست ـ استالینیست درون سازمان مجاهدین و مسوول اصلی و تصمیمگیرنده کشتارهای درون سازمانی در سال 1354.
(*) ـ مکرر گفته میشود که سازمان با مشکل مالی و کمبود نیروی انسانی مواجه است، اما به نظر میرسد نه برای اینگونه کارهای ایدئولوژیک بلکه بیشتر برای نان و آب زمینیهای حقیر و خانهنشین شده.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: