در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بالاخره 2متهمی که مرتکب قتل شده بودند بازداشت شدند و به جرم خود نیز اعتراف کردند، اما این پرونده به خاطر ابهاماتی که داشت در مورد یکی از متهمان آن، همچنان باز ماند.
تا اینکه او نیز چند روز قبل آخرین دفاعیات خود را مطرح کرد. هرچند او پیش از این در دادگاه انقلاب به جرم محاربه محکوم به اعدام شده بود و نتیجه این پرونده چندان در سرنوشت او تغییری ایجاد نمیکرد، اما وقتی در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران حاضر شد تا در مورد اتهامش توضیح دهد با اصرار زیاد، اتهام خود مبنی بر مشارکت در قتل شهروند را انکار کرد.
همدست وی یک هفته قبل از آخرین دفاعیات او اعدام شد و این مرد نیز در نوبت اجرای حکم قرار دارد. این مرد که خود میداند روزهای آخر زندگیش را میگذراند در گفتوگویی با ما جزئیات این حادثه را شرح داد.
چه مدتی است که در زندان هستی و جرمت چیست؟
از سال 85 زندانی شدم. البته بعد از گذراندن دوران بیماریام بود که به زندان آورده شدم. در آن زمان هم بازداشت بودم، اما در بیمارستان. بعد که به زندان منتقل شدم چون اعدامی بودم نتوانستم مرخصی بگیرم و از آن به بعد در زندان هستم.
چرا بیمار بودی؟
بیمار که نبودم تیر خورده بودم و در آستانه مرگ قرار داشتم. بعد از چندین عمل جراحی و چندین ماه بستری شدن در بیمارستان بالاخره بهبود پیدا کردم و به زندان منتقل شدم.
تو و همدستت با ماموران درگیر شدید و تیراندازی طولانی مدت و مرگباری میان شما اتفاق افتاد. چرا؟
همدستم هاشم که خواهرزادهام بود به سمت ماموران تیراندازی میکرد و من نقشی در این تیراندازی نداشتم. البته شخص دیگری هم بود. او هم همدست ما بود، اما توانست فرار کند. من راننده بودم و نمیتوانستم تیراندازی کنم. این اتهام بیجا به من وارد شده است.
بالاخره قبول داری درگیری اتفاق افتاده است؟
بله، قبول دارم. ماجرا اینطور آغاز شد که ماموران به ما مشکوک شدند. آنها دستور ایست دادند. شکشان بیجا نبود، چون ما 2 مسلسل ژ ـ 3 داشتیم و به همین دلیل هم وقتی دستور ایست صادر شد ما حرکت کردیم و سعی کردیم از دست ماموران فرار کنیم.
هاشم و همدست دیگرمان ژ ــ 3ها را مسلح کردند و رگباری شلیک کردند. من راننده بودم و با سرعت دیوانهواری میرفتم، اما در نهایت گیر افتادیم. منکر اینکه درگیری به وجود آمد نیستم، اما میگویم که تیرانداز نبودم و سلاحی هم نداشتم.
تعریف کن که چه شد و چطور بازداشت شدی؟
به ما حمله کردند، نمیدانستم که باید چه کنم فقط گاز میدادم و سعی میکردم از دست ماموران پلیس فرار کنم اما نتوانستم چون آنها تیر را به لاستیکها زدند و بعد هم به خودم شلیک کردند. چند تیر به پایم خورد و یک تیر هم به سرم. بعد بیهوش شدم.
برای چه با خودتان مسلسل حمل میکردید؟
ما کار قاچاق مواد مخدر میکردیم و برای اینکه بتوانیم این مواد را جابهجا کنیم و گیر نیفتیم مجبور بودیم که سلاح حمل کنیم. این تنها راه برای قاچاقچیان مواد مخدر است.
آیا مواد مخدر هم موقع دستگیری از شما کشف شد؟
خیر، ما مواد را تحویل داده بودیم و داشتیم برمیگشتیم که این اتفاق افتاد.
شما اهل کجا هستید؟
در سیستان زندگی میکنیم و مواد را از آنجا آورده بودیم. من و خواهرزادهام با هم کار میکردیم. به همین خاطر هم با هم به تهران آمده بودیم. برای اینکه بتوانیم مواد را جابهجا کنیم لازم بود که 2نفر باشیم.
چرا دنبال یک زندگی شرافتمند نمیرفتید؟
کاری وجود ندارد، اگر بود که ما میرفتیم. متاسفانه آن منطقه محروم است و چون هممرز پاکستان و افغانستان هم هستیم بنابراین راحتترین کار حمل مواد است.
خانواده هم داری؟
بله. همسر و فرزند دارم و برادران و خواهرانم هم با من زندگی میکنند. ما خانواده بزرگی هستیم.
شما فقیر بودید؟
نه، من خانواده فقیری نداشتم چون هم خودم و هم خواهرزادهام قاچاق مواد میکردیم و هزینههای زندگیمان را تامین میکردیم. ما از فقر به سمت مواد نرفتیم، بیکاری عامل این مساله بود.
میدانستی اگر بازداشت شوی چه سرنوشتی در انتظارت خواهد بود؟
بله میدانستم که این کار عاقبت خوبی ندارد و زندان و اعدام پایان آن است، اما چارهای نبود. باید زندگیام را از این راه تامین میکردم.
تو متهم هستی که یکی از شهروندان را که در حال گذر از محل بوده است به قتل رساندی. قبول داری؟
نه قبول ندارم. من این کار را نکردم چون هیچ سلاحی نداشتم و نمیتوانستم این کار را بکنم. ماموران سایه به سایه ماشین میآمدند و تعقیب میکردند. اگر قرار بود من شلیک کنم قطعا چندین مامور کشته میشدند چون آنها سمتی حرکت میکردند که من بودم.
به هر حال شما از ماشین پیاده شده و پا به فرار گذاشتید. ممکن است شلیک سلاح شما باعث این اتفاق باشد؟
نه اینطور نیست. برای اینکه کالیبری که کلاشهای موجود و غیرقانونی دارد با کالیبر گلولهای که از بدن مقتول بیرون آورده شده است، تفاوت دارد.
پلیس گفتههای تو را تایید نمیکند و آنها در گزارشی که ارائه دادهاند تو را متهم معرفی کرده و حتی گفتهاند که در اداره آگاهی هم اعتراف کردهای. این درست است؟
به خاطر اینکه نمیتوانستم بنویسم و سواد نداشتم نمیدانستم که آنها چه مینویسند و فقط انگشت میزدم به همین خاطر هم گفتههای من نوشته نشده است. هر جایی که بازجویی شدم همه این مسائل را مطرح کردم، اما نمیدانم چرا برداشت دیگری از گفتههای من شده است و نمیدانم که چطور باید ثابت کنم این اعترافات برای من نیست.
شما2بار محاکمه شدی، لطفا در مورد این 2بار توضیح دهید؟
یک بار به خاطر قتل آن شهروند محاکمه شدم که جلسه تجدید شد و این بار حضورم در دادگاه کیفری برای ادامه همان محاکمه است که آخرین دفاعیات از من گرفته شد و قسم قانونی هم خوردم، اما در این مدت یکبار هم در دادگاه انقلاب به اتفاق خواهرزادهام محاکمه شدم. اتهام ما محاربه بود و به همین دلیل در دادگاه انقلاب محاکمه شدیم. من و خواهرزادهام با توجه به اینکه داشتیم فرار میکردیم اتهام را قبول نکردیم. استدلال ما این بود که ما قصد فرار داشتیم و نه جنگیدن با کسی، اما آنها قبول نکردند و گفتند دلایل کافی نیست و اتهام ثابت شده است. به هر حال هر دوی ما به اعدام محکوم شدیم و آنطور که وکیلم گفته است حکم اعدام هم تنفیذ شده و من هر لحظه در آستانه اعدام هستم.
این درست است که خواهرزادهات اعدام شده است؟
بله. یک هفته قبل از اینکه من به دادگاه بیایم حکم اجرا شد. خیلی به من سخت گذشت. او از من کوچکتر بود و من باید از او حمایت میکردم، اما نتوانستم و به همین خاطر هم از روی خانوادهام شرمنده هستم.
قبل از اعدام او را دیدی؟
چند روز قبل از اعدام به درخواست خواهرزادهام پیش هم بودیم. او میدانست که تا چند روز دیگر اعدام میشود، اما من نمیدانستم. فردای آن روز بود که متوجه شدم او اعدام شده است و آنطور که من متوجه شدم احتمالا طی چند روز آینده من هم اعدام میشوم.
در این سالها چندبار خانوادهات را دیدهای؟
شاید به تعداد انگشتان دست هم نباشد. آنها در تهران نیستند و باید از سیستان به تهران بیایند. به همین خاطر هم نمیتوانم زیاد آنها را ببینم. آخرین باری که دیدمشان یک روز قبل از اعدام خواهرزادهام بود. آنها آمده بودند تا برای آخرین بار هاشم را ببینند و به ملاقات من هم آمدند. مرگ هاشم غم بزرگی برای خانوادهام بود.
میدانی که قرار است اعدام شوی، چه حسی داری؟
خیلی حالم بد است. دلم برای خانوادهام تنگ میشود و فقط دوست دارم در کنار آنها باشم، آخه بچههایم کوچک هستند. روزهای سختی را میگذرانم انتظار مرگ انتظار دردناکی است.
چه حرفی برای کسانی که به سمت مواد میروند، داری؟
در تمام این مدت به این فکر میکردم که شاید آه مادران و زنانی که من پسران و فرزندانشان را معتاد کردم و جلوی ترک اعتیاد آنها را گرفتم باعث شد تا چنین روزگاری داشته باشم.
آنها به خاطر مواد خیلی صدمه دیدند و آهی که از اعماق وجودشان بلند شد مرا به چنین روزی دچار کرد و فرزندان و همسرم را به خاک سیاه نشاند. به همین خاطر هم از افرادی که مواد توزیع میکنند درخواست دارم به فکر چنین روزهایی باشند و سرگذشت افرادی مثل مرا بخوانند و عاقبت کار را ببینند. شاید پولی که از مواد حاصل میشود زیاد باشد و فرد را وسوسه کند، اما عواقب کاری که میکنند دامن آنها را خواهد گرفت.
امیدی به بخشش داری؟
اگر شاکی خصوصی داشتم شاید میتوانستم امیدی داشته باشم، اما چون قانون مرا به قصاص محکوم کرده است نمیتوانم چنین انتظاری داشته باشم و اعدام سرنوشت من خواهد بود.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: