نخستین ویژگی قابل توجه مجموعه، تیتراژ نخست آن است؛ تیتراژ نسبتا خوب و مناسبی که همراه است با موسیقی و شعر کودکانه، ولی در اینجا به صورت عامدانه از شعرخوانی نقالیگونه به جای ترانهخوانی مرسوم در کار کودک و نوجوان استفاده شده و اتفاقا انتخاب خوب و مناسبی است. چراکه در قالب شعری ترانه، معمولا عمق معنایی فدای جذابیت ظاهری میشود و چهبسا اقبال بیش از اندازه به استفاده از ترانه در تیتراژ برنامهها (حتی برنامههای بزرگسال) ریشه در همین سطحیگرایی مخاطب دارد. انیمیشن قصههای شبچله، اما بر آن بوده تا سلیقه مخاطب خردسال را تغییر بدهد و او را به اصالتهای فرهنگ بومی خود متوجه سازد. خوشبختانه انتخاب این قالب برای تیتراژ برنامه به صورتی هوشمندانه انجام شده و سازندگان توجه داشتهاند که از آن طرف بام نیفتند. یعنی برای مقابله با سطحیگرایی رایج، جذابیت را فدای مضمون نکنند و ماحصل کارشان اثری نباشد که به دلیل اصرار بر اصالتگرایی و بیتوجهی به عامل مهم جذابیت، نه فقط تاثیر لازم را در مخاطب نداشته باشد، بلکه اصلا دیده نشود.
برنامه، وجوه مثبت دیگری هم دارد، مثلا حکایتهای خوب و جذاب، طراحی شخصیت قوی، برخی شخصیتپردازیهای خاص و همینطور معدودی ایدههای تصویری بامزه و جذاب. برای 3 مورد اول (موقعیتهای خوب داستانی، طراحی شخصیت و شخصیتپردازی) ماجرای انتقام برادر پسرک از میرزا را در قسمتی از مجموعه که «سزای طمع» نام داشت (و مورد توجه خاص ما در این نوشته است) میتوان مثال آورد. شخصیت برادر، هم به لحاظ طراحی کاراکتر و هم از نظر رفتار شخصیتپردازانه، مناسبت کامل دارد با ایده داستانی انتقام و مضمون جذاب این بخش از ماجرا، یعنی به سزای عمل رساندن میرزا. در چهره این برادر نوعی پختگی و شهامت ویژه مشاهده میشود که رفتار او و موقعیت داستانی مکمل آن است. شخصیت پسرک و میرزا هم از طرف مقابل، باورکردنی و درست از آب درآمدهاند.
اما درخصوص مورد آخر (ایدههای تصویری) میتوان به تکانخوردن گوشهای گاو هنگام شخمزدن اشاره کرد که ایده جزئی و به نظر کماهمیتی است، اما تاثیرش به مراتب بیشتر است از خیل دیالوگهای مستقیم و نسنجیده شخصیتها که بار معنایی اثر را بر دوش میکشند. انیمیشن قصههای شبچله، اگرچه مزایای غیرقابل انکار و روشنی دارد، اما از طرف دیگر دارای نقایص آشکاری هم است که تاثیر این ویژگیهای مثبت را خنثی میکنند و باعث میشوند کار در مجموع ضعیفتر از آنچه مینماید باشد و نتواند تصویرگر خوبی برای حکایتهای مورد نظر باشد.
همان طور که گفته شد، اتکای بیش از حد مجموعه به دیالوگهای مستقیم شخصیتها، یکی از مهمترین اشکالات آن است. به این نقیصه باید گفتار متن کلیشهای برنامه را هم اضافه کرد. به عنوان مثال قسمت سزای طمع با این جمله نتیجهگیرانه راوی به پایان میرسد: «با زیرکی و هوشیاری برادر، میرزا به سزای عملش رسید و 2 برادر بقیه عمرشان را در خوبی و خوشی زندگی کردند». آیا واقعا ضرورتی برای استفاده از این کلیشه نخنما شده وجود داشت و به هیچ وجه نمیشد جایگزینی بهتر برای این عبارت پیدا کرد؟ آیا این پایانبندی عجیب و ناشیانه با آن تیتراژ آغازین خوب و خلاقانه با هم در تضاد کامل قرار ندارند؟ مزیتهای اثر به ما اجازه میدهد نواقص اینچنینیاش را حمل بر کمتوجهی عوامل کنیم نه ناتوانی آنها در ارائه اثری قوی و منسجم.
اما مشکل فیلمنامه مجموعه، در جملات اندرزگونه و پیامهای اخلاقی پرداخت نشده آن خلاصه نمیشود. شخصیتهای قصههای شبچله، افکار و مقاصد خود را هم در قالب دیالوگ به مخاطب منتقل میکنند و از این نظر میتوان گفت، نویسنده و کارگردان ـ دستکم در این موارد خاص ـ کوچکترین تلاشی برای پیدا کردن معادل تصویری مناسب برای موقعیتهای داستانی اثر نکرده و کار را به سادهترین شکل ممکن و با دم دستترین گزینههای موجود پیش بردهاند. به عنوان نمونه در همین قسمت سزای طمع، پسربچهای که قربانی طمعورزی میرزا شده و از سوی او به بیگاری گرفته میشود، وقتی از کار صبح تا عصر خود در مزرعه میرزا خسته شده و میخواهد خستگی خود را برطرف کند با خودش و در واقع خطاب به بیننده میگوید: «بعد از ظهر شده. برم پیش میرزا ببینم آبی، چیزی برای خوردن داره؟» یعنی سازندگان با همین دیالوگ ساده از زیر بار نمایش 2 عنصر مهم یعنی گذر زمان از صبح تا بعد از ظهر و نیز تشنگی پسرک، شانه خالی کردهاند و توجه نداشتهاند که این دیالوگ چقدر تصنعی و غیرواقعی و تا چه اندازه نمایشی و تئاتری است.
اما افسوس در این است که چنین دیالوگی در مقایسه با دیگر نقایص اینچنینی مجموعه، بهترین است و کم نقصترین. یعنی مساله رعایت نکردن واقعگرایی و بیتوجهی به منطق داستانی و بصری در این مجموعه به قدری است که از این قبیل موارد جزئی و موردی میتوان چشم پوشید. در قصههای شب چله، صحنههایی میبینیم که در آنها کمکاری سازندگان خیلی واضحتر از این نمونه مذکور است. مثلا وقتی پسرک دارد زمین میرزا را با گاوآهن شخم میزند هیچ تغییری در زمین به وجود نمیآید. اصلا زمین از قبل شخمزده شده و به این کار طاقتفرسای پسرک نیازی نیست. فیگور خسته و درمانده پسرک با کار بیثمر او ـ که این بیثمر بودن مستقیم نتیجه اهمال عوامل است نه اقتضای داستان ـ تضاد عجیب و حتی مضحکی دارد. از این بدتر، غذا خوردن پسرک است که به شکلی کاملا تئاتری فقط اجرای نمایشی خوردن است و به پانتومیم بیشتر شباهت دارد تا غذا خوردن واقعی. همین طور آبنوشیدن او بخصوص وقتی دوربین، نمای بسته جام را در کادر میگیرد و ما از نزدیک میبینیم که حتی قطرهای آب هم از جام بیرون نمیآید، اما پسرک با نوشیدن این آب گوارا ـ و البته نامرئی ـ به طور کامل
سیراب میشود!
همه میدانیم مزیت انیمیشن به فیلم واقعی، توانایی انیمیشن در نشاندادن چیزهایی است که فیلم واقعی از به تصویرکشیدن آنها عاجز است. یعنی جایگاه انیمیشن از این نظر در مرتبهای بالاتر از جایگاه فیلم واقعی قرار دارد. اثر پویانمایی میتواند به مسائلی بپردازد که فیلم واقعی قادر به نمایشدادن آنها نیست. به عبارت دیگر، آنچه فیلم واقعی ـ به دلیل نقصهای ذاتیاش ـ نمیتواند به مخاطب خود بباوراند، انیمیشن بسادگی از پس آن برمیآید و نه فقط واقعیات ظاهری و عینی مثل شخم زدن و غذا خوردن و آب نوشیدن که موضوعات خیالی و ذهنی را هم میتواند به بهترین وجه ممکن به تصویر بکشد و باورپذیر کند. حال چطور میتوان پذیرفت که یک اثر پویانمایی در نمایش عینیترین واقعیات روزمره هم ناموفق عمل کند و به 2 رتبه پایینتر از مرتبه خودش تنزل پیدا کند. یعنی در نمایش عینی وقایع، از فیلم واقعی هم عقب بیفتد و بدون هیچ منطق بخصوصی که اقتضای پرداخت متفاوت داشته باشد، به شیوهای تئاتری و تصنعی داستانش را تعریف کند. تئاتر نقایصی ذاتی دارد که موجب شده قراردادهای نانوشتهای میان اجراکنندگان نمایش با مخاطب شکل بگیرد که ازجمله آنها پذیرفتن برخی حرکات نمایشی به جای انجام عینی کارهاست. آیا به راستی سازندگان مجموعه انیمیشن قصههای شب چله برای این نقیصه مهم اثر، پاسخی قابل قبول و توجیهی مبتنی بر اقتضای داستان یا توضیحی درباره اتخاذ آگاهانه این سبک و روش بیانی خاص دارند؟ چنین به نظر نمیرسد.
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم