داستان زندگی یک نوجوان سارق

امان از نارفیق نام:آرش سن:17 سال سواد:سوم راهنمایی اتهام:سرقت ـ فروش موادمخدر مجازات:8 سال زندان
کد خبر: ۴۰۵۶۵۳
 آرش پسر نوجوانی است که بارها دست به سرقت زده و اتهام آخرش هم خرید و فروش مواد مخدر است. انگیزه او برای ارتکاب جرم با بسیاری از مجرمان دیگر متفاوت است. داستان زندگی او را از زبان خودش بخوانید:

بچه‌پولدار بودم. یعنی هر چی که بگویی داشتم. آن موقع که کسی نمی‌دانست کامپیوتر را چطور می‌نویسند، من کامپیوتر داشتم و وقتی موبایل تازه آمده بود، پدرم یک خط برایم خرید، اما زندگی که همه‌اش پول و موبایل نیست. حوصله‌ام سر می‌رفت. هیچ کاری نداشتم که انجام بدهم، درس و مدرسه را هم زیاد دوست نداشتم. بیشتر وقتم را با رفقایم بودم وخلاف کردن برایم خیلی هیجان‌انگیز بود.

برای همین هم به این خط افتادم. کلاس سوم راهنمایی بودم که اولین دزدی را انجام دادم. آن روز با 2 نفر از بچه‌ها از مدرسه بیرون زده بودیم و در خیابان‌ها می‌چرخیدیم که نزدیک خانه‌مان، دیدیم مردی از خانه‌اش بیرون رفت.همان موقع به خودمان گفتیم می‌توانیم مثل آب خوردن از خانه دزدی کنیم. زنگ زدیم. کسی در را باز نکرد. مطمئن شدیم خانه خالی است. از روی دیوار به حیاط پریدیم و بدون هیچ دردسری هر چه پول و طلا در خانه بود به جیب زدیم اما موقع فرار ظاهرا یکی از همسایه‌ها ما را دیده بود.

برای همین همان شب چند مامور به خانه‌مان آمدند و مرا بردند. فردایش پدرم وثیقه گذاشت و آزاد شدم. هر چه را هم دزدیده بودیم تمام و کمال پس دادیم. بعد از آن چون در مدرسه همه فهمیده بودند ما دزد هستیم اخراج‌مان کردند و من به یک مدرسه غیرانتفاعی رفتم اما در آنجا هم سر به براه نبودم.

چند ماه بعد که از مدرسه فرار کرده و برای خودم به گشت و گذار رفته بودم چشمم به یک ماشین افتاد که درش باز بود. سه سوت داخلش را خالی کردم و 700 هزار تومان تراول چک گیرم آمد. آن شب خانه نرفتم و فردایش به سرم زد به شمال بروم اما در ترمینال وقتی یک تراول دادم تا بلیت بخرم طرف ماجرا را فهمید. ظاهرا پدرم عکس مرا به همه تعاونی‌ها داده و گفته بود از خانه فرار کرده است. آن بلیت فروش به هوای این‌که می‌خواهد پولم را خرد کند من را به پاسگاه ترمینال برد اما شستم خیلی زود خبردار شد و فرار کردم.

بعد با یکی از بچه‌ها به زابل رفتیم چون دایی او آنجا زندگی می‌کرد و ما می‌توانستیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد آنجا بمانیم. اما دایی رفیقم موضوع را به پدرم اطلاع داد و او هم دنبالم آمد و مرا به خانه برگرداند. در آن مدت چند دزدی دیگر هم انجام داده و دیگر کاملا حرفه‌ای شده بودم.

وقتی به خانه‌مان برگشتیم پدرم آنقدر اصرار کرد تا مجبور شدم خودم را تسلیم کنم. بعد هم به کانون اصلاح و تربیت رفتم ولی زیاد آنجا نماندم چون پدرم کارهایم را پیگیری کرد و حکمم رای باز شد. آن دوران دست از پا خطا نکردم. سر به راه شده بودم. بعد هم که محکومیتم تمام شد، پدرم قبول کرد بی‌خیال مدرسه شوم. برای همین در یک کافی‌شاپ مشغول شدم البته به حقوقش احتیاج نداشتم و فقط می‌خواستم خودم را سرگرم کنم.

بعد از مدتی دوباره بچه‌های قدیم دور هم جمع شدیم و دزدی‌هایمان را شروع کردیم. باز هم از خانه فراری شدم و مرتب از این شهر به آن شهر می‌رفتم. این نوع زندگی برایم هیجان‌انگیز بود و لذت می‌بردم ولی باز هم در حین سرقت یک موتور دستگیر شدم.

بعد از آخرین آزادی دوباره دور خلاف را خط کشیدم و در یک آژانس، تلفنچی شدم تا این‌که یکی از دوستانم از من حشیش خواست. خودم نداشتم اما کسی را می‌شناختم که مواد در دست و بالش زیاد بود با او قرار گذاشتم اما سر قرار به دام افتادم و حالا هم در زندان هستم و باید 8 سال اینجا بمانم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها