در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
واسه همونه که کلی متن ناتموم دارم و همیشه آخر نوشتههام لنگ میزنه! حالا هم که آخرای سال دبیرستانم، تو آخرین روزای سال کنکورم، آخرای سن نوجوونی، آخرای موندن تو این شهر کوچیک، آخرای بودن با دوستا و همکلاسیام [...] و آخرای کلی چیزای دیگه، خیلی پریشونم و تمرکز درستی ندارم رو هیچکدوم از کارام!میدونم نباید با این فکرا و تلقینای غلط روزام رو از دس بدم، ولی خوب... یه جورائی دست خودم نیس. میشه راهنمائیم کنی؟
(هر چند فک کنم تا نوبت چاپ [متن] من بشه، انتخاب رشتهمم کردم، ولی شما بگین، مطمئناً بعداً و همیشه لازمم میشه)
جوجه 5/18 روزه
من که عقلم، به این چیزا قد نمیده جوجه جان! بذار ببینم شمارة پروفسور بالتازار رو میتونم از تو گوشیم پیدا کنم یا نه! اگه پیدا نشد، خیالت جمع، بالاخره یکی از بروبچ پیدا میشه که از پروفسور بالتازار هم باسوادتر باشه، یه نظری، راهکاری، راهبردی، چیزی ارائه بده، مام استفاده کنیم!
خوشحالی،روزانه
چارلی چاپلین میگه: یکی از خوشبختیهای زندگی اینه که توی جیب لباسی که مدتهاست نپوشیدی و خبری ازش نداشتی پول پیدا کنی.
چند وقته که توی جیب یکی از شلوارهام که خیلی کم میپوشم مقداری پول گذاشتهم تا وقتی بعد [از] مدتها رفتم سراغش و پول رو پیدا کردم، کلی خوشحال بشم... اما صبحها که از خواب بلند میشم، اولین چیزی که یادم میآد اینه که توی جیب فلان شلوارم مقداری پول دارم!سمانه مالمیر
دل شکستن هنر نمیباشد
زندگی بالا و پائین داره، آسایش و سختی داره، خوب و بد داره. [خلاصه که] همه چیز به تعادله: یک روز، خوشی... ده روز ناخوش. سربالائیاش بیشتر از سرازیرییاشه، اشکاش بیشتر از خندههاش. تعادل رو میبینی؟!
بابا ایول به این روزگار! همه چیز عالیه، همه چیز توپِ توپه. روزگار اینطوره! [ولی تو یه همچی روزگاری، کسی نیست بگه] ما انسانها چرا اینطوری هستیم؟ ما که ادعای تمدن میکنیم، چرا کاری میکنیم که روزگارمون این بشه؟ چرا با هم نمیسازیم؟ چرا به هم بد میکنیم؟ چرا [با همدیگه] سرِ ناسازگاری داریم؟ چرا دل میشکنیم؟ چرا برا همدیگه غصه درست میکنیم؟ چرا؟بعضی وقتا با یه نگاه مهربون، با یه حرف ساده، با یه لبخند میشه دلی رو شاد کرد، اشکی رو پاک کرد، لبخندی روی لبی آورد؛ مگه نه؟
نگینی برحاشیه کویر
روزگار مصنوعی
لحظهای پُر از ترنُم یک برگ شو و کنار اقاقیهای مشبک پنجره، رطوبت صبح را شبنمباران کن. سرشار شو از سفرهای پایکوبان باد و لهجههای ستایش چشمهایم را در این عصر سکوتِ باران در یک کوچه درک کن و از متن بُغضها، طعم اشکهایم را ورق بزن و دلم را به یک مهمانیِ عاشقانه دعوت کن! خسته شدم از فاصلههائی که نقطهگذارِ نگاهی شدهاند که انتهای جاده را از بَر است. خسته شدم از ساعتهائی که نفس کشیدن را از یاد بردهاند و روی قدمهائی ماندهاند که نه جلو میروند و نه برمیگردند؛ از جوانههائی که نروئیده، پژمرده شدند و پاکدامنی خوابهایم را خزانزده کردند؛ از کوچ سرد سنجاقکها؛ از صدای نهیب قلبی که کمکم از تنهائی میشکند.تو نباشی بهار هم عبوس است؛ نه شکوفه دارد و نه باران. زنبقها سرسنگینند و آئینهها غصهدار یک لبخند. حتی ماهیها عاشق ستارهها نمیشوند و حجم یک حسرت شبهایم را پُر میکند. مهربانیام گوشه خانه خاک میخورد و دیوارهائی پُر از ترانه، نقش تلفظ حرفهایت را میبلعند.اینجا آتش خورشید روی گُلهای دلواپسی میچکد. نمیخواهم به حرفهائی قانع باشم که گاهگاه پشت اتاقم میآیند و سقف اتاقم را همزاد آسمان میکنند. نمیخواهم زیر چتر یک حضور، راههای بیگانه بودن را بسرایم و خاموشی غزلهایم را اشک بریزم... خستهام. روزگار مصنوعی، اطلسی ها را غریب کرده و صبح را نمیشناسند... خستهام!
ستاره صبح
منطق به زبان میخی!
ماجرای بلندی پیشانی و اقبال شاسیبلند و بخت روشن و کفدست خطدار و... [در شمارِ] حکایات خرافاتی قرون اولیه بود و حالا جزء سوژههای خنده به شمار میآید، اما نمیدانم چرا عدهای که تعدادشان هم کم نیست هنوزم که هنوزه گیرشان همین حکایات است و عشق خرافهگرائی دارند! مخصوصاً مادرهائی که دختر دم بخت دارند و دخترشان دو هفتة متوالی خواستگار نداشته! بالا و پائین میپرند که ای وای، بخت دخترمان را قفل کردند! [...بعضی از] این زنان فامیل [هم] که اکثراً در جمعها در حال تمیز کردن سبزی، در حال پخش کردن خرافه هستند [...] آخه دوستان من، پس کی قرار است از قدرت منطق خود استفاده کنید. کمی فکر کنید، کمی مطالعه کنید، کمی زودباوریتان را از بین ببرید [...]
سید اشکان اشرفی
میگن: از هر دست بِدی...؟
دخترش بلند بلند فریاد میکشید. او تنها نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت. دخترش شاکی بود؛ خسته شده بود از نگهداری مادر پیرش. او هنوز ایستاده بود و صدای دخترش را که در گوشش پیچیده بود، گوش میداد [...]. نوة کوچکش هم همانجا بود. گوشهای ایستاده بود [و] به مادرش نگاه میکرد. مادرش خیلی عصبانی بود. پیرزن نتوانست در برابر هجوم فریادهای دختر دوام بیاورد. بغضش ترکید، اشکهایش جاری شد و نوهاش را در آغوش گرفت. او یاد فریادهای خودش بر سر مادرش افتاد.
پیرزن دلش برای دخترش میسوخت.
سفیداندیش
بازی بدونِ یار
کجای این دنیا ایستادهای؟ کجای این دنیا ایستادهای که هر چه میخوانمت نمیآیی؟ [...] هر چه چشم میگذارم، کسی نیست که وارد بازیام شود؛ هر چقدر برگهای پائیزی را ورق میزنم، نقشی از ردّ پایت نمیبینم. در کجای دلتنگیهای دلم ایستادهای که دوباره دلتنگی، امان نمیدهد؟
مانی 21 ساله از بندرگز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: