درام شرح‌حال‌گونه «ژاکی» در راه تولید

جی‌اف کندی دوباره ترور می‌شود

گفت‌وگو با استفن‌کینگ، داستان‌نویسی که بیشتر آثارش فیلم شده‌اند

دلهره، واقعیت زندگی است

استفن کینگ که در دنیای نویسندگی از او همواره با عنوان سلطان وحشت یاد می‌شود، در دو زمینه خبرساز بوده است. یکی ساخت یک فیلم سینمایی براساس رمان جدیدش «برج سیاه» توسط ران هاوارد و نقش‌آفرینی خاویر باردم و دیگری نوشتن یک رمان جدید توسط او با موضوع ترور جان اف. کندی. نشریه معتبر آتلانتیک مانتلی علاوه بر چاپ یک داستان کوتاه به نام «هرمان ووک هنوز زنده است» با این نویسنده در مورد موضوعات مختلف مثل روند خلاقیت در داستان‌نویسی و وضعیت امروز داستان کوتاه به گفت‌وگو نشسته است.
کد خبر: ۴۰۴۵۷۸

می‌شود برای خوانندگان ما درباره ماجرای داستان کوتاه «هرمان ووک هنوز زنده است»، صحبت کنید؟

من و پسرم هر سال سر مسابقات بسکتبال دانشجویان شرط‌بندی می‌کنیم. پارسال شرط ما این بود که هرکس باخت باید با عنوانی که طرف برنده تعیین می‌کند، یک داستان بنویسد. من بازنده شدم ولی برنده واقعی بودم، چون داستانی را نوشتم که خیلی دوستش دارم. عنوانی که پسرم تعیین کرده بود این بود: «هرمان ووک هنوز زنده است»، چون مطلبی خوانده بود که در آن نوشته شده بود هرمان هوک هنوز زنده است و با این که 95 یا 96 سال دارد، هنوز هم می‌نویسد. من خیلی راجع به این موضوع فکر کردم؛ باور کنید، خیلی فکر کردم. آن سال مسابقات بسکتبال اول آوریل (12 اسفند) به پایان رسیده بود و من تا حدود ابتدای تابستان به آن فکر کردم. بنابراین بعد از 4 ماه فکر کردن با خودم گفتم چی بنویسم چی بنویسم؟ معمولا روال کار داستان‌نویسی این‌گونه است که خودت ایده‌ای را در نظر می‌گیری و داستانت را براساس آن می‌نویسی؛ این‌طور نیست که یک عنوان را در نظر بگیری و داستان را براساس آن بنویسی. یعنی در این مورد کار برعکس شده بود. اولین فکری که به ذهن من رسید این بود که داستانی درباره یک آدم در تیمارستان بنویسم که گمان می‌کرد با استفاده از قدرت مغز خودش یک سری از نویسنده‌ها را زنده نگه می‌دارد. داشت داستان بامزه‌ای از کار در می‌آمد؛ این شخص نام نویسندگانی را که از دست‌شان خسته شده بود، در یک فهرست قرار داده و اجازه داده بود که بمیرند.

مثلا چه نویسندگانی؟

مثلا جی. دی. سالینجر، یکی از نویسندگان این فهرست بود. او وقتی سرانجام مطمئن می‌شود که جی. دی. سالینجر دیگر هرگز قصد منتشر کردن کتابی را ندارد، با خودش می‌گوید: «به جهنم! دست به کار شو!» بنابراین این ایده در ذهن من شکل گرفت، تا این که بعد یک روز در نزدیکی‌های خانه ما یک موتورسیکلت تصادف وحشتناکی کرد و یک زن و مرد مصدوم حدود 2 روز بعد مردند. دیگر خودتان می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد. سر و کله صلیب‌ها و گل‌ها و این‌جور چیز‌ها پیدا شد و من به فکر فرو رفتم و داستان کوتاه «هرمان ووک هنوز زنده است» در نتیجه آن شکل گرفت.

این ماجرای واقعی حال و هوایی بسیار استفن کینگی دارد، قبول دارید؟ منظورم همین شرط‌بندی و عنوان اتفاقی و این چیزها؛ شما اگر داستانی نوشته بودید که این اتفاق برای یک نویسنده رخ می‌داد، آنگاه داستانی که او می‌نوشت دارای یکجور قدرت پیشگویانه می‌شد یا این که یک جور‌هایی از خود او جلو می‌افتاد. این‌طور نیست؟

اصلا نظر بدی نیست. خوشم آمد.

شما البته چنین کتاب‌هایی نوشته‌اید. این‌طور نیست؟

بله؛ من چنین کتاب‌هایی نوشته‌ام و الان هم دارم به نوشتن چنین رمانی فکر می‌کنم. البته در اینجا نمی‌خواهم قضیه را لو بدهم. این‌جور کتاب‌ها به آدم حس رهایی می‌دهد. درواقع نویسنده با نوشتن این کتاب‌ها فرصت پیدا می‌کند کار متفاوتی انجام بدهد. بله، من از این نوع داستان‌ها خیلی خوشم می‌آید باید بپذیریم که دلهره، واقعیت زندگی همه آدم‌هاست. حدود 7 سال پیش در روز مادر حادثه‌ای رخ داد که طی آن چندین نفر که بیشترشان بچه‌ها بودند، کشته شدند. آدم وقتی نوشتن داستانی را شروع می‌کند یا یک ایده داستانی به ذهنش می‌رسد، می‌داند کار چگونه پیش می‌رود و تمام عناصر مختلف در کنار هم قرار می‌گیرند. این جادوی واقعی کار نویسندگی است.

آیا ایده‌های داستانی با سرعت همیشگی به ذهن‌تان خطور می‌کنند؟

نه؛ گمان نمی‌کنم. البته این قضیه از یک جهت مایه آرامش است.

اتفاقا الان در مورد همین موضوع می‌خواستم سوال بپرسم.

آن قدیم‌ها، ذهن من پر از ایده بود، مثل آسانسوری که پر از آدم باشد. به همین دلیل ذهن من بعضی وقت‌ها خیلی پرسر و صدا بود. نکته دیگر این که شما یک موقع دارید چیزی می‌نویسید و همه چیز هم دارد خوب پیش می‌رود، ولی ناگهان 3-2 تا ایده به ذهنت خطور می‌کند و آن ایده‌ها با فریاد می‌گویند: باید مرا بنویسی! باید مرا بنویسی! مثل این است که زندگی‌ات ناگهان پر از چیز‌های زیبا بشود. در چنین وضعیتی باید به چیزی که در آن لحظه داری رویش کار می‌کنی، وفادار باشی، ولی این وضعیت می‌تواند ناخوشایند و آزار دهنده باشد.

خب آیا شما این ایده‌ها را یادداشت و در یک فایل نگهداری می‌کنید؟

کینگ: من هرگز ایده‌هایم را جایی یادداشت نمی‌کنم، چون شما وقتی ایده‌هایتان را یادداشت می‌کنید در واقع مثل این است که چیزی را که باید تمام شود، ابدی می‌سازید. اگر ایده‌ای به درد نخور باشد، خود به خود فراموش می‌شود

نه؛ من هرگز ایده‌هایم را جایی یادداشت نمی‌کنم. چون شما وقتی ایده‌های‌تان را یادداشت می‌کنید، در واقع مثل این است چیزی را که باید تمام شود، ابدی می‌سازید. اگر ایده‌ای به درد نخور باشد، خود به خود فراموش می‌شود.

پس این وضعیت خیلی بد که نویسنده وقتی در آن قرار می‌گیرد با خود می‌گوید: «ای وای! ایده خیلی خوبی به ذهنم رسیده بود ولی فراموشش کردم!» شامل حال شما نمی‌شود.

نه؛ چون لابد آن ایده، ایده خیلی خوبی نبوده. اگر نتوانید ایده‌ای را به خاطر بسپارید، بی‌شک به درد نخور است.

خب، برویم سراغ داستانی که در مجله آتلانتیک از شما منتشر شده. ایده آن به هیچ فرم دیگری جز داستان کوتاه قابل تبدیل نبود. درست است؟

بله، به نظر من این ایده فقط مناسب فرم داستان کوتاه بود. حادثه موتورسیکلت باعث شد به یاد آن تصادف قدیمی‌تر وحشتناکی بیفتم که در روز مادر رخ داده بود؛ دو تا زن بودند و یک عالمه بچه که داشتند می‌رفتند سفر و وقتی تصادف شد هشت نه نفرشان کشته شدند؛ راننده آن ون داشت با سرعت بیش از 160 کیلومتر در ساعت می‌رفت و هیچ کس هم نمی‌داند چرا! شاید آنها داشتند با هم جر و بحث می‌کردند؛ شاید داشتند با موبایل صحبت می‌کردند. در این حادثه هیچ اثری از الکل وجود نداشت. به نظر من ما بعضی وقت‌ها به این دلیل داستان می‌نویسیم که می‌خواهیم برای رضایت خاطر خودمان بفهمیم چه اتفاقی افتاده است.

یکی از کار‌هایی که شما در داستان‌نویسی از آن لذت می‌برید این است که جنبه‌های مختلف یک تجربه را با هم قاطی کنید یا این که مشخصا در مورد این داستان، روبه‌روی هم قرار بدهید.

منظورتان طبقات مختلف جامعه است.

درست است. شما در این داستان دو شاعر را دارید که هر دو زندگی ثروتمندانه و راضی‌کننده‌ای داشته‌اند، هرچند البته الان کمی رو به افول گذاشته‌اند و از طرف دیگر زنان مستاصل و بیچاره...

کاری که من می‌خواستم انجام بدهم این بود: ما در اینجا 2 تا آدم روشنفکر را داریم که استفاده از کلام، حرفه‌شان است؛ آنها از زبان استفاده می‌کنند تا تجارب انسانی را تعالی ببخشند. کارکرد شعر از نظر من همین است. شعر زندگی معمولی و چیز‌هایی را که دم دست‌مان است، برمی‌دارد و آن را در قالب یک گوهر زیبا خلاصه می‌کند. وقتی شاعران خوب این کار را انجام می‌دهند، شما این گوهر زیبا را به دست می‌آورید. از طرف دیگر شما در این داستان با زنانی روبه‌رو می‌شوید که زندگی‌شان دقیقا نقطه مقابل شعر است، زیر خط فقر زندگی می‌کنند و زندگی‌شان پر از نکبت و بیچارگی است. به نظر من این زن‌ها وقتی به هم نگاه می‌کنند و بدون آن که کلامی بر زبان بیاورند تصمیم می‌گیرند به زندگی خود پایان بدهند، نه‌تنها به زندگی خود بلکه به زندگی بچه‌های‌شان نیز پایان می‌دهند، چون بچه‌هایشان هم همان زندگی نکبت‌بار آنان را خواهند داشت، درواقع مثل یک لحظه بینش و ادراک ناگهانی شاعرانه است. همان لحظه خاص. مرگ آنها درواقع یک نوع شعر است؛ یک شعر وحشتناک؛ یک تصمیم وحشتناک؛ هیچ کس نمی‌گوید که این خودکشی کار درستی است، ولی اگر شما این داستان را بخوانید و به آن واکنش نشان بدهید، شاید بگویید: «شاید تصمیم به خودکشی برای آنها در آن شرایط تنها راه ممکن بوده»...

می‌گویم که من چه واکنشی به داستان شما نشان دادم. وقتی دو پاراگراف آخر را خواندم در چشمانم اشک حلقه بست، ولی متوجه شدم که من به مرگ آن افراد واکنش نشان ندادم و این برایم تعجب‌برانگیز بود؛ واکنش من به شجاعت آن شاعره پیر بود.

بله، بله؛ من آن لحظه کوچولو را دوست دارم... آن لحظه با خودم گفتم: خب، اینها شاعرند و زبانشان نسبت به زبانی که مردم عادی یا همین زنان و بچه‌های‌شان در زندگی روزمره از آن استفاده می‌کنند، متعالی‌تر، زیباتر و والاتر است. در چنین لحظه‌ای شاعره پیر می‌گوید: «این تصادف شبیه چه زهر ماری است؟» چون چیزی جز این نمی‌شود گفت. در اینجا شعر درهم می‌شکند. از این جهت این داستان اثر خیلی شادی نیست. زن مورد اشاره درواقع دارد می‌گوید: «هیچ زبانی نمی‌تواند توصیف کند که این تصادف چقدر وحشتناک است.» یک داستان در درجه اول باید از نظر عاطفی و بعد از نظر فکری بر خواننده تاثیر بگذارد.

مارتین اِی‌میس، جمله معروفی دارد در مورد این که نویسنده چگونه 2 بار می‌میرد: نویسنده اول استعدادش می‌میرد و بعد جسمش. ولی ظاهرا این داستان شما این حرف را رد می‌کند. هرمان ووک هنوز هم می‌نویسد!

بدون شک اینچنین است و به همین دلیل هم شاعران این داستان همه‌شان پیر هستند، چون می‌خواستم بگویم اینها هم یک زمانی جوان و عربده‌کش بوده‌اند...

یک سوال کلی‌تر بپرسم: آیا شما آن طور که در مقاله‌تان در نیویورک تایمز نوشته بودید، هنوز هم به داستان کوتاه بدبین هستید؟

مساله این است که داستان کوتاه را چه کسی می‌خواند. من خودم را به شکل یک خواننده داستان کوتاه در زمان گذشته می‌بینم که 8 یا 9 ساله است. در آن زمان‌ها همه جا مجله بود. خیلی از مجلات داستان کوتاه چاپ می‌کردند آنقدر که کسی نمی‌رسید همه آنها را بخواند. الان شما مثلا در هواپیما دیگر کسی را نمی‌بینید که مجله‌ای را باز کرده باشد و مشغول خواندن داستان کوتاه باشد؛ مثلا داستانی از نورمن مِیلِر. البته میلر فوت کرده است، ولی شما متوجه منظور من می‌شوید دیگر. الان این کتاب‌های الکترونیکی و این چیز‌های کامپیوتری هم مزید بر علت شده‌اند و باعث دوری مردم از خواندن داستان کوتاه شده‌اند.

آتلانتیک مانتلی ‌/ مترجم:‌ فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها