در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بنابراین فرضیه آشنا بودن قاتل مورد تردید قرار میگیرد. ادریس بازداشت اما از او رفع ظن میشود. اینبار کارآگاه به یکی از بدهکاران به ادریس مظنون میشود. او روز قتل به بهانه تولد برادرزادهاش در محله سابقش شیرینی پخش کرده، در حالی که قبلا حتی برای بچههای خودش هم چنین کاری را انجام نداده بود و بهزعم کارآگاه، او با این رفتار درواقع سعی کرده برای خودش شاهد دست و پا کند.
از طرفی این مرد در لابهلای حرفهایش بروز میدهد، از اختلافات ادریس و مهین خبر داشته در حالی که به گفته شوهر مقتول هیچیک از بدهکاران این موضوع را نمیدانستند و اصلا مهین را نمیشناختند. کارآگاه تقریبا مطمئن شده مجتبی قاتل است، او حالا میخواهد از برادر مجتبی هم تحقیق کند.
تحقیق از مردی که تازه 2 روز است پدر شده، آن هم در خانه مادرزنش با اصول اخلاقی کارآگاه زیاد جور درنمیآمد، حتی اگر طرف، برادر یک مظنون به قتل باشد. به همین خاطر شهاب وقتی زنگ در خانه را زد، خودش را از دوستان مصطفی معرفی کرد و با دروغ او را به کوچه رساند.
مرد جوان وقتی سرگرد و دستیارش را دید کمی گیج شد. ستوان خودش را معرفی کرد و گفت چند سوال کوچک دارد که بهتر است در ماشین باهم صحبت کنند. مصطفی مخالفتی نکرد، البته ترسیده و رنگش کاملا پریده بود. او وقتی فهمید سوژه تحقیق برادرش است، بیشتر از قبل اعتماد به نفسش را از دست داد ولی چارهای نداشت جز اینکه سوالات را جواب دهد.
«آن شب در بیمارستان مجتبی خیلی خوشحال بود، او حتی پیشنهاد داد به خانهام برود و آنجا را تزئین کند تا وقتی زن و بچهام مرخص شدند، غافلگیر شوند.
به او گفتم قرار نیست خانه خودمان برویم، اما خیلی اصرار کرد تا اینکه قرار شد فقط از خانهمان ساک لباسهای نوزاد را بیاورد. کلید خانهمان هنوز هم دست اوست. اتفاقا میخواستم یکی دو ساعت دیگر سراغش بروم و کلید را بگیرم. 2 روز است دوش نگرفتهام. میخواستم کمی استراحت کنم.»
مجتبی چرا آنقدر اصرار داشت به خانه برادرش برود؟ شاید پیدا کردن جواب این سوال خیلی از گرهها را باز میکرد. هنوز گفتوگو با مصطفی تمام نشده بود که تلفن همراه شهاب زنگ خورد. یکی از بچههای تیم مراقبت بود و خبر تازهای داشت: «سوژه وارد خانهای در خیابان موسوی روبهروی پارک هنرمندان شده است.»
شهاب به زبان رمز دستور داد مجتبی را همچنان زیر نظر داشته باشند، بعد از برادرش نشانی خانهاش را پرسید. نشانی دقیقا همان بود. کارآگاه به ستوان گفت: «سریع راه بیفت.»
مصطفی گیج شده بود و سرگرد مجبور شد کمی به او توضیح بدهد: «باید ببینیم برادرت الان در خانهات چه کار میکند.»
خانه من؟
کارآگاه فقط شانه انداخت و بعد از آن سکوت سنگینی حاکم شد تا اینکه آنها به مقصد رسیدند و درست وقتی مصطفی میخواست زنگ بزند، مجتبی بیرون آمد. رودررویی 2 برادر هر دو را شوکه کرده و به اضطراب انداخته بود. شهاب که تا این لحظه در ماشین مانده بود، پیاده شد و جلو رفت. کار داشت بیخ پیدا میکرد و هیچ بعید نبود مظنون به قتل کار غیرعاقلانهای بکند، برای همین هم تیم مراقبت و هم ستوان ششدانگ حواسشان را جمع کردند و دستشان را نزدیک سلاح بردند تا اگر لازم شد تیراندازی هم بکنند.
مجتبی بعد از سکوت و مکثی نسبتا طولانی به برادرش گفت: «خانه را تمیز کردم، الان داشتم میآمدم خانه مادرزنت کلید را بدهم.»
مصطفی حرف برادرش را باور کرد، او در تمام این سالها هیچ دروغی از مجتبی نشنیده و خطایی از او ندیده بود، پس دلیلی نداشت به خاطر بدبینی 2 مامور پلیس که آن هم معلوم نبود بر سر چه و برای چیست، کسی را که از خون خودش بود، شماتت کند، اما کارآگاه قضیه را به همین سادگی نمیدید، او با اشاره ظهوری را فراخواند و 4 نفری دوباره وارد آنجا شدند تا وجب به وجب خانه را بگردند.
یک ساعت تمام صرف این کار شد، اما مدرکی علیه مجتبی به دست نیامد، تنها موضوع قابل تامل از نظر شهاب لباس فرمی بود که در اتاق خواب قرار داشت.
مصطفی توضیح داد مامور اداره برق است: «خیلی وقت است به کنتورنویسها از این لباسها دادهاند. قبلا از اسم ما خیلی سوءاستفاده میشد، ولی حالا بهتر شده؛ هم مردم وقتی میخواهند در را باز کنند خیالشان راحت است، هم ما بهتر کارمان را انجام میدهیم.»
ماه تقریبا از پشت ابر بیرون آمده و همه چیز داشت نمایان میشد. ستوان ظهوری درست همان لحظاتی که رئیساش داشت از این وقایع نتیجهگیری میکرد، پشت پرده قتل مهین را حدس زد.
مجتبی برای اینکه به خانه زن بینوا برود، لباس فرم برادرش را پوشیده بود. برای همین هم مقتول اول در را باز کرد، ولی وقتی او را جلوی در واحد خودش دید کوشید مانع ورود او شود.
اصرار مجتبی برای اینکه آن شب از بیمارستان به خانه برادرش برود، هم برای این بود که بتواند لباس را بدزدد. امروز هم آمده بود تا لباس را سرجایش بگذارد. قطعا خود مجتبی زیر بار نمیرفت. پس چطور میشد این موضوع را ثابت کرد؟
کارآگاه به دستان مظنون دستبند زد و این کار داد و فریاد برادرش را به هوا برد، اما مقاومت هیچ فایدهای نداشت و ظهوری برای اینکه مصطفی را آرام کند، حقیقت را به او گفت: «برادر شما قتل کرده. البته فعلا متهم است، اما شکی نداریم کار خودش است.»
چیزی نمانده بود مصطفی پس بیفتد. لباس فرم او هم به عنوان مدرک جرم توقیف شد.
مجتبی در اداره آگاهی بارها و بارها قتل را انکار کرد، اما شکی وجود نداشت، او بزودی به بنبست میرسد، دست سرگرد تقریبا پر بود. او اولین برگ برندهاش را رو کرد: «تو از کجا میدانستی مهین و ادریس با هم اختلاف دارند؟»
خود ادریس به من گفت.
این حرف، دروغی واضح و آشکار بود. مجتبی بعد از آن انکار کرد که خبر داشت ادریس قرار است امروز یا فردا حکم جلبش را بگیرد، اما این هم دروغ بود. چون مرد نزولخوار او را تهدید کرده و تصمیمش را گفته بود.
متهم درباره خرق عادتش و پخش کردن شیرینی هم توضیحی نداشت، او برای برادرزاده قبلی و بچههای خودش هم این کار را نکرده و به ناخن خشکی معروف بود. جلسه بازجویی فرسایشی شده و 2 مامور و متهم از توان افتاده بودند. 6 ساعت تمام بود که داشتند همدیگر را نشانه میگرفتند، اما بالاخره کار تمام شد و مجتبی قتل را قبول کرد و توضیحاتی هم داد. بعد از تنظیم صورتجلسه، کارآگاه ترجیح داد بقیه بازجویی را فردا و وقتی ذهنش متمرکز و اعصابش آرامتر بود، انجام دهد.
روز بعد مصطفی برای پیگیری کارهای برادرش اول وقت خودش را به آگاهی رساند. او نمیتوانست باور کند مجتبی قتل انجام داده، تصورش این بود که یا او را اشتباه گرفته یا برایش پاپوش درست کردهاند، اما وقتی ستوان به او خبر اعتراف را داد، مرد جوان بهمعنی واقعی کلمه ویران شد.
آن روز شهاب و ستوان سعی کردند با آرامش و طمانینه رفتار کنند، نمیخواستند مجتبی را زیاد زیر منگنه بگذارند، چون حقیقت فاش شده و از طرفی متهم تا قبل از این مرد معتبر و قابل احترامی بوده که یک رباخوار شیاد زندگیاش را نابود کرده بود.
مجتبی تقریبا هر جملهای را که تمام میکرد، یک دقیقهای اشک میریخت: «زنم که مریض است، خودم هم تا خرخره رفته بودم زیر بار بدهی، کار و مغازهام را از دست داده بودم و ادریس دستش را از گلویم برنمیداشت، تازه میخواست مرا به زندان بیندازد، اگر به تهدیدش عمل میکرد، خانوادهام بدبخت میشدند.
من نمیدانستم ادریس از آن خانه رفته، برای همین نقشه کشیدم یک روز صبح که خودش در آن زیرپله لعنتی نشسته به خانهاش بروم و همه چک و سفتههای خودم و بقیه را بدزدم. برای همین شب تولد برادرزادهام لباس کار مصطفی را برداشتم و صبح روز بعد به خانه ادریس رفتم.
مهین در ورودی را باز کرد، اما وقتی جلوی واحدش رفتم داد و فریاد راه انداخت، من هم مجبور شدم کتکش بزنم. او حاضر نبود جای سندها را بگوید، یعنی میگفت ادریس گورش را از آن خانه گم کرده، ولی باور نمیکردم. آنقدر با مهین درگیر شدم تا اینکه دیدم دیگر نفس نمیکشد.
خیلی ترسیده بودم، خانه را گشتم ولی اثری از چک و سفته نبود، آنها را آتش زدم تا هم آثار جرم را از بین ببرم و هم اینکه اگر مهین دروغ گفته بود، سفتهها همه بسوزد و نابود شود. من فقط تقلامیکردم، خودم و خانوادهام را از دست آن زالو نجات بدهم.»
ستوان دستور داد برای متهم چای بیاورند. شهاب هم کمی او را دلداری داد و جلسه بازجویی به پایان رسید، اما بعد از آن نوبت ادریس شد که هنوز در بازداشت مانده بود. کارآگاه به او خبر داد مجتبی به قتل مهین اعتراف کرده، ادریس لبخندی زد و پرسید الان آزاد است.
جواب منفی بود. سرگرد با سگرمههای درهم گفت: «نزولخواری جرم است. دارم گزارش تنظیم میکنم تا بروی پیش بازپرس، آنجا برایت تصمیم میگیرند.»
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: