در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من ایستاده و به سالن ورودی چشم دوخته بودم تا دوستم برسد و با هم به خانه برویم، اما در همین دقیقهها اتفاق جالبی برایم افتاد؛ اتفاقی که زندگیام را تغییر داد.
همان طور که از میان جمعیت سرک میکشیدم و سعی میکردم از بین مسافران دوستم را پیدا کنم، متوجه مردی شدم که به طرف من میآمد. مرد بار زیادی نداشت و تنها 2 کیف دستی همراهش بود که به نظر سنگین نمیآمدند. مرد لبخند میزد و به سرعت به طرف خانوادهای میآمد که چند قدم آن طرفتر منتظرش بودند.
لبخند میزد و شاد بود. همانطور که خم میشد تا کیفها را روی زمین بگذارد به پسر کوچکتر که 5 یا 6 سالش بود نگاه کرد. آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند؛ با نهایت محبت و البته بسیار طولانی. بعد کمی از هم فاصله گرفتند تا بتوانند صورت یکدیگر را ببینند. شنیدم که پدر میگفت: «چقدر خوشحالم دوباره میبینمت پسرکم. خیلی دلم برات تنگ شده بود.» این را گفت و دوباره صورتش را به صورت پسر کوچولو چسباند.
پسرک گویی خجالت کشیده باشد، لبخندی زد و به آرامی پاسخ داد: «منم همین طور بابا جون. منم دلم برای شما تنگ شده بود.»
سپس مرد ایستاد و به چشمهای پسر بزرگتر که حدودا 10 ساله بود، نگاه کرد. صورت پسر را در دستانش گرفت و با لبخندی مهربان و پدرانه گفت: «یک مرد جوان خوشقیافه شدی، ژاک. ژاک من خیلی دوستت دارم.» سپس با مهر و محبتی وصف نشدنی او را در آغوش گرفت. این بار هم چند دقیقهای پدر و پسر با هم بودند.
وقتی آنها میخندیدند و این اتفاقات میافتاد، دختر کوچولویی که تنها یک سالش بود در آغوش مادرش دست و پا میزد و تقلا میکرد. گویی میخواست توجه پدرش را جلب کند. دخترک با اینکه سن کمی داشت، اما حتی یک دقیقه هم از صورت پدرش چشم برنمیداشت. مرد به دختر کوچولو نگاه کرد و همان طور که او را در آغوش میگرفت، گفت: «تو چطوری دخترک بابا؟»
مرد او را بوسید، نه یکبار بلکه چندین مرتبه و پشت سر هم. دختر کوچولو آرام شد و در آرامش کامل سرش را روی شانههای مردانه پدرش گذاشت.
پس از چند دقیقه مرد کودک را به ژاک داد و رو به همسرش گفت: «همیشه در آخرین مرحله باید سراغ بهترینها رفت.» زن و مرد چند ثانیه با لبخند و در نهایت آرامش به چشمان یکدیگر خیره شدند. آنچه در چشمان آنها دیده میشد، لبخند بود و رضایت.
در یک لحظه به یاد زوجهای جوان افتادم. این برخورد و این همه عشق و علاقه فقط در ماهها و سالهای اول زندگی دیده میشد، اما سن این بچهها نشان میداد که زن و مرد به تازگی ازدواج نکردهاند. کاملا گیج شده بودم و از مشاهده این خانواده موفق با روابطی دوستانه لذت میبردم.
یک لحظه احساس کردم حریم شخصی آنها را نادیده گرفتهام. حس خوبی نبود، ولی نمیتوانستم کنجکاوی خودم را کنترل کنم. در یک لحظه با شنیدن صدای خودم که میلرزید و از آنها سوال میکرد، بیشتر متعجب شدم: «شما چند وقت است که باهم ازدواج کردهاید؟»
مرد به آرامی پاسخ داد: 14 سال.
چند وقت از هم دور بودهاید؟
2 روز کامل.
2 روز؟! من گیج و حیرتزده شده بودم. این همه محبت و علاقه تنها برای 2 روز دوری؟ مرد چنان پاسخ داد 2 روز که گویی میگوید 2 سال یا حتی 20 سال. سلام و احوالپرسی گرم و صمیمی آنها هم طوری بود که تصور کردم چندین هفته ـ اگر نگوییم چند ماه ـ از هم دور بودهاند.
از اینکه صحبت کرده بودم ناراحت شدم. دلم نمیخواست آنها متوجه حضور من باشند؛ ولی نتوانستم خودم را کنترل کنم و آنچه میخواستم پرسیدم. برای اینکه وضعیت را کمی به نفع خودم تغییر دهم، گفتم: «امیدوارم زندگی مشترک من هم پس از 14 سال همین طور باشد.»
وقتی این جمله را گفتم، مرد به طرف من برگشت. لبخند روی صورتش محو شد و به جای آن مرد آرام و مهربان، کسی با قیافهای جدی و مصمم به من نگاه کرد. به چشمانم زل زد و گویی با نگاهش به روحم نفوذ کرد، اما چیزی گفت که مرا تغییر داد و فرد دیگری شدم. مرد محکم و قاطع گفت: «امیدواری کافی نیست، عمل کن!»
بعد از گفتن این جمله، دوباره همان لبخند فوقالعاده روی لبانش نشست، دست مرا گرفت و به آرامی فشرد و با یک خداحافظی دوستانه با همسر و فرزندانش فرودگاه را ترک کرد.
مترجم:زهره شعاع
inspirationalstories.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: