یک ‌قاچ ‌از ‌زندگی

سفری ساده با همدلی

کد خبر: ۴۰۰۵۴۹

تجریش، همان میدان آرزوی دوران کودکی‌ام؛ میدانی که هوای خنکش را هنوز روی پوست صورتم احساس می‌کنم. میدانی که آن روزها، آرامش و صفایش، عصرهای پنجشنبه و جمعه، گروه زیادی را به سویش می‌کشاند. عصرهایی با تعداد انگشت‌شماری ماشین و جمعیتی که پیاده به سوی دربند‌روان می‌شدند. می‌رفتند تا هوای آزاد را به ریه‌هایشان بکشند و عصر و شبی را در آرامش بگذرانند، اما سال‌هاست که دیگر خبری از آن آرامش نیست؛ تجریش هم در سر و صدا و بوق و دود ماشین‌ها غرق شده است. در همین فکرها بودم که صدای کودکی مرا به خود آورد؛ او که چهار یا پنج ساله می‌نمود، به مادرش می‌گفت: «حوصلم سر رفته. اگه می‌شه بریم خونه خاله یا یه جایی که حوصلم سر نره...»

دخترک چنان با معصومیت مادرش را خطاب قرار می‌داد که نگاهم روی نگاهش خشک شد.

مثل همه بچه‌ها، بدون تعارف و بدون هیچ‌کدام از رو دربایستی‌های آدم بزرگ‌ها، آنچه را در دل داشت، بیان می‌کرد؛ بی‌غل و غش و بدون خجالت.

خوب که نگاهش کردم، متوجه شدم چقدر شبیه بچگی‌های خواهرم است.خواهری که حالا دانشجو شده و درس می‌خواند و کار می‌کند.

صدا و کلام دخترک مرا با خود به دوران کودکی برد؛ به یک پنجشنبه که من هم حوصله‌ام سر رفته بود؛ از خواهرم پرسیدم: «تو حوصله‌ات سر نرفته؟»

پاسخ داد: «چرا؛ حوصلم سر رفته؛ مثل خودت.»

داشتیم با هم حرف می‌زدیم که مادرم طبق معمول با خنده گفت: «شما دخترا چی دارین به هم می‌گین؟» مادری که آن روزها جوان بود و پرانرژی و حالا زانو درد مجبورش کرده نمازش را پشت میزی رو به قبله بخواند. گفتیم: «حوصله‌مون سر رفته... یه جایی بریم که حوصله‌مون سر نره.»

اینها که یادم آمد، متوجه شدم بچه‌ها چقدر شبیه هم‌اند؛ گویا تا وقتی با رنگ و لعاب ظاهری زندگی آشنا نشده‌اند، تا وقتی برای دنیا و آنچه دنیایی است تلاش نمی‌کنند و دروغ نمی‌گویند... و با همان فطرت انسانی می‌گویند و عمل می‌کنند، چقدر مثل هم هستند؛ چقدر فهمیدنی هستند؛ چقدر دوست داشتنی؛ چقدر ساده‌اند و چقدر قابل اعتماد.

مادرم گفت: «حالا فکر می‌کنین چیکار کنیم خوب باشه؟»این روش همیشگی او بود؛ من و خواهرم همیشه در مسائل خانه شریک بودیم.به هم نگاه کردیم. شانه بالا انداختیم و گفتیم: «ما که نمی‌دونیم؛ شما بگین.»

مادرم لبخندی زد و گفت: «چند دقیقه صبر کنین.»

مثل این‌که تو همان فاصله فکرهایش را کرده بود. به اتاق کناری رفت. اتاقی که پدرم در آن به کارهایش می‌رسید. آن روزها خانه ما فقط دو اتاق داشت. خانه‌ای کوچک، اما با یک دنیا صفا؛ خانه‌ای به آرامش تجریش آن روزها؛ خانه‌ای که وقتی واردش می‌شدی گرمی مهر و محبت روی پوست صورتت می‌نشست و دلت لبریز از شادی می‌شد.

صدای صحبت‌ پدر و مادرم را می‌شنیدم؛ اما مثل همیشه آرام حرف می‌زدند و من و خواهرم متوجه نمی‌شدیم چه می‌گویند. مادر به ما هم آموخته بود که همیشه آرام و متین حرف بزنیم؛ اخلاقی که تا امروز با من است.دل تو دلم نبود؛ می‌خواستم بفهمم برنامه چیست؟ بالاخره کجا می‌رویم. دست خواهرم را گرفتم و منتظر ماندیم.چند دقیقه بعد مادرم به اتاق برگشت؛ لباس‌های من و خواهرم تو دستش بود. کنارمان نشست و آرام‌آرام لباس‌هایمان را عوض کرد. هر چه پرسیدیم کجا می‌رویم، گفت: «چند دقیقه صبر کنین الان خودتون متوجه می‌شین.»

از اتاق کناری هم سر و صداهایی می‌آمد. پرسیدم: «خونه خاله؟» مامان خندید و ابروهایش را بالا برد؛ یعنی که نه.خواهرم پرسید: «خونه دایی اینا؟» باز هم پاسخ منفی بود.

آن چند دقیقه به نظرم خیلی طولانی آمد‌ تا بالاخره پدر هم لباس پوشیده و چمدان به دست در آستانه در اتاق ظاهر شد!

از دیدن چمدان هم من و هم خواهرم تعجب کردیم؛ لبخند مادر بیشتر نمایان شد و گفت: «خب راه بیفتیم.»من و خواهر به هم نگاه کردیم و با چشم از هم پرسیدیم، کجا با چمدان؟

می‌دانید آن روز چه اتفاقی افتاد؟

پدر و مادر تصمیم گرفته بودند به خاطر ما بچه‌ها، دو روز تعطیلی آخر هفته را به یکی از شهرهای شمالی برویم. آن روزها ما ماشین نداشتیم؛ از شما چه پنهان، وضع اقتصادی خانواده هم خیلی روبه‌راه نبود، اما همه با هم به ترمینال رفتیم و با اتوبوس راهی شدیم.

هنوز که هنوز است، من و خواهرم از آن سفر به عنوان یکی از بهترین ایام عمرمان یاد می‌کنیم. سفری حداقلی با همدلی‌ای حداکثری.

حالا که بزرگ شده‌ام، می‌فهمم همین تکه‌های کوچک و نه چندان پرهزینه بودند و هستند که زندگی ما را این‌قدر شیرین و دلنشین و روابط‌مان را این همه گرم و دوست‌داشتنی کرده‌اند.

مریم مختاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها