در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«میدانم که غیرعادیام. زندگی کردن در دنیای خشنی که در آن زندگی میکنیم چارهای جز دیوانهوار رفتار کردن برایمان باقی نمیگذارد. چطور ممکن است مردی در شرایط سختی که من داشتم بتواند عاقلانه فکر کند و رفتار درستی داشته باشد؟ آنقدر مشکلات به من فشار آورد که حتی توان تصمیمگیری برای موضوعات و مسائل کوچک را هم از دست داده بودم. وقتی لورن برای همیشه از من و دو کودکمان خداحافظی کرد، احساس بیتفاوتی داشتم. فکر میکردم این اتفاق مثل تمام رخدادهای دیگر که هیچ نقشی در کنترل آنها نداشتم و جریانشان بهتندی مرا به سراشیبی رسانده بود خواهد گذشت، اما این طور نبود. رفتن لورن به معنای خارج شدن مادر از زندگی فرزندانم بود. آنها که تنها روزنه کوچک امید در جهانم بودند.»
گابریل آمانداریز پدر 28 ساله بیرحمی است که رفتار خشن و جنونآمیزی که در برابر فرزندان خردسال و بیپناهش انجام داده حس تنفر عمومی را نسبت به خود برانگیخته است. او مردی است که توانسته براحتی و بدون عذاب وجدان با انداختن طنابی به گردن فرزندانش جان آنها را گرفته و برای همیشه خود را از مسوولیت نگهداریشان خلاص کند. عملی بیشک شیطانی که عکسالعملهای بسیاری در شهر تگزاس محل وقوع حادثه برانگیخته و نام این مرد را به حیوان بیرحم تغییر داده است.
«هرگز به گذشتهام برنمیگردم تا فکر کنم کجای کارم اشتباه بوده است. چون فکر میکنم تمام آنچه طی سالها تجربه کردهام همه آن تقدیری بوده که برایم رقم خورده و خودم هیچ نقشی در آنها نداشتهام. این که کسی بدشانس باشد و بداقبالی روی پیشانیاش نوشته شده باشد، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد یا تغییر داد. من مردی بداقبال بودم که بدبیاریهای مداوم و سنگهای بزرگ سر راهم، اجازه پیشرفت را به من نمیدادند.
روانشناسی که به اجبار روزی 2 ساعت با او ملاقات میکنم، مدام سعی دارد مرا مسوول همه آنچه در زندگیآم رخ داده معرفی کند و این را به من بقبولاند که باید مسوولیت همه کارهایم را بپذیرم. چیزی که من زیر بارش نخواهم رفت و آن را قبول ندارم. برای هر انسانی هر روز اگر خوب یا بد گذشته باشد
ارتباطی به خودش ندارد. زندگی مثل جریان رودخانهای است که ما در آن افتادهایم و رفتنمان دست خودمان نیست. آخرش به انتهای خط میرسیم. فرقی نمیکند که در این راه چقدر تقلا کرده باشیم. هیچ کدام در رودخانه نمیایستیم یا توانایی بیرون رفتن از آن را نداریم. در جریانش هستیم و قدرت تغییرش از توانمان خارج است. اتفاقات زندگیام همه بدون شک تقدیر بوده و من اسم دیگری روی آنها نمیگذارم.»جسد بیجان دو پسرک 2 ساله و 8 ماهه که به علت خفگی جانشان را از دست داده بودند در منزل کوچک گابریل کشف شد.
ماموران پلیس در پی تماسهای خانم لورن اسمیت که خود را همسر سابق این مرد جوان معرفی میکرد به محل حادثه روانه شدند و خیلی زود اجساد را کشف کردند. آقای گابریل آمانداریز که هیچ مقاومت در دستگیر شدن نمیکرد بلافاصله به قتل رساندن 2 فرزندش را به گردن گرفت و براحتی راهی بازداشتگاه شد. چند ساعت بعد یک روانشناس برای درج حالات روحی متهم با او ملاقات کرد و با بررسیهایش، وجود مشکلات شدید روحی و عصبی را در او تایید کرد. مشکلاتی که بعدها اسکیزوفرنی خوانده شدند.
«پدرم مردی الکلی بود که علاقهای به زندگی با ما نداشت. مدام بهانهگیری میکرد و به خاطر هر مشکلی ما را به باد کتک میگرفت. مادرم هم زنی نحیف و بیاراده بود و میتوانست سالهای سال قبل پدرم را ترک کند و ما را از شرایط سختمان نجات دهد، اما هرگز این کار را نکرد و من و خواهر و برادرانم همگی در خانهای که جز خشونت چیزی در آن نبود بزرگ شدیم.
راهی برای فرار وجود نداشت. وقتی 17 ساله بودم یک روز از راه مدرسه دیگر برنگشتم و این فرار تا امروز هم ادامه داشته است. نمیدانم خانوادهام کجا زندگی میکنند و چه شرایطی دارند و اهمیتی هم برایم ندارد. وقتی رفتم همه چیز را در درونم کشتم. احساسات و عواطف که مدتها بود جایی برای آنها در خودم نمیدیدم، اما حس بازگشت به محلی که به آن تعلق داشتم و روزها و شبهای بسیاری را سپری کرده بودم هم در من از بین رفت و آدمی شدم که انگار نه پیشینهای دارد و نه آیندهای در انتظارش است. کسی که امروز قاتل بیرحمی است که انواع صفات زشت و رکیک در کنار اخبار روزانه، اسمش به چشم میخورد.»
خانم اسمیت که ماموران را از احتمال وقوع فاجعهای بزرگ باخبر کرده بود چند عکس و پیغام کوتاه تلفن همراه را به عنوان مدرکی علیه شوهرش ارائه کرد. در این سری مدارک، چندین پیغام کوتاه به چشم میخورد که در آنها به لورن، جملاتی نامفهوم اما سراسر خشم را سر هم کرده و به شکلی نامنظم ارسال کرده بود. آخرین سری از این جملات، عکسهایی از فرزندان این زوج را به همراه داشت که آنان را در کنار پدرشان نشان میداد.
متاسفانه، آخرین عکس، به نظر میرسید عکسی از صحنه فجیع مرگ کودکان باشد که سبب شده بود خانم لورن که دیوانهوار ضجه میزد بلافاصله با پلیس تماس بگیرد و درخواست کمک کند. تلفن همراه گابریل به عنوان سندی بر اعترافاتش گرفته شد و خیلی زود تمام پیغامهایی که همسر سابقش آنها را دریافت کرده بود در آن پیدا شد. طبق تایید کارشناسان عکس آخر، همان مدرک غمانگیزی بود که لورن حدسش را زده بود و مرد بیرحم، آنقدر رفتاری حیوانی داشت که بعد از اقدام فجیعش عکس کودکان را هم برای مادرشان ارسال کرده بود تا هر چه بیشتر عذابش بدهد. «بارها و بارها با خودم فکر کردم خودکشی کنم تا راحت شوم، اما حتی توانایی این کار را نداشتم. زندگیام مثل یک زالو بدون هیچ هیجانی ادامه داشت و نمیخواستم تغییری در آن ایجاد کنم. خودم میفهمیدم چیزی از درون دائم مثل خوره مرا ویران میکند، اما راهی برایش نمیدانستم. دعواهای همیشگی در خیابان و زدوخوردهایم باعث شده بود که دست کم 4 بار دستگیر شوم، اما چون جرایم سنگینی نداشتم، زود آزاد میشدم. روی رفتارم کنترلی نداشتم و البته از این موضوع احساس رضایت میکردم. این که میدیدم میتوانم هر طور دلم میخواهد رفتار کنم و هیچ چیز وجود ندارد که از آن بترسم یا حتی وجدانم را ناراحت کند، خوشحالم میکرد.
مدام به دوستانم گوشزد میکردم بهتر است مثل من و بدون ترس زندگی کنند، چون مطمئنا شرایط آسانی چون من خواهند داشت. آشناییام با لورن خیلی سادهتر از آنچه تصورش را میکردم رخ داد و بچهدار شدنمان اصلا روی علاقه و کشش قلبی نبود. من همه این اتفاقات را به حساب تقدیر و جریانهایی میگذارم که در زندگی رخ میدهد و هیچ کنترلی روی آنها نیست. لورن بعد از به دنیا آمدن فرزند دوممان، در حالی که خودش هم میدانست به خاطر اعتیادش هرگز نمیتواند حضانت بچهها را بگیرد درخواست طلاق کرد و من هم بلافاصله قبول کردم. فکر میکردم تنهایی در کنار بچهها، تجربه جدیدی برای من است و این موضوع برایم هیجانانگیز بود، اما اشتباه کرده بودم. لورن گرچه به نظرم زنی کاملا از دست رفته بود که با زیبایی و جوانیاش در اثر مصرف هروئین خداحافظی کرده و هیچ نقطه مثبتی برایش نمانده بود، اما انگار برای فرزندانمان اینطور نبود. تا هفتهها بعد از جداییمان، نیمههای شب با گریه بچهها از خواب میپریدم و به خودم برای اشتباهی که در ازدواج و بچهدار شدن کرده بودم، لعنت میفرستادم.
پولهایی که خرج میکردم از محل فروش مقدار زیاد مواد مخدری بود که در یک دعوای خیابانی آن را از گوشه پیادهرو پیدا کرده بودم و انگار که به گنج رسیده باشم با تقسیم آن به قسمتهای بسیار کوچکتر آنها را به فروش میرساندم و هزینههایم را پرداخت میکردم.
از شرایطم ناراضی بودم و نمیدانستم چطور آن را تغییر بدهم، این بود که ناگاه به فکر خلاص شدن از مسوولیتی افتادم که لذتی از انجامش نمیبردم. با این کار میخواستم لورن را هم عذاب بدهم و به خاطر رفتنش تنبیهش کنم. احساسات در من معنی ندارد و به همین خاطر سختی در انجام کارم نبود. پزشک به بهبودیام امید دارد، اما من مدام به او میگویم من بیمار نیستم که درمان شوم، من همه عمر همین بودهام.»
منبع :کورتنیوز
مترجم :المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: