در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در کرمان به دنیا آمدم و بزرگ شدم، تکتک محلههای بم را میشناسم و هنگامی که از آنجا رد میشوم دفتر خاطراتم نیز ورق میخورد، البته باید بگویم ورق میخورد، بعد از زلزله و بازسازیهایی که شده است دیگر چیزی از بم، کرمان قدیم و رویای کودکیام باقی نمانده...
عبدالرضا زهرهکرمانی ادامه میدهد: بعد از زلزله دلخوش کردم به عکسهای قدیمی، برایم گنجینه باارزشی بود که آنها را در صندوقی قدیمی و به ارث رسیده از مادرم نگهداری میکردم، درش همیشه قفل و کلیدش همراهم بود... شب بود و خسته از کار شبانه، وارد خانه شدم، حالت خانه را دوست نداشتم، حس عجیبی مثل حضور یک غریبه آزارم میداد، دور کلید با قفل سر ناسازگاری گذاشت و چند لحظهای معطلم کرد...
بالاخره در باز شد و وارد شدم، همه جا به هم ریخته بود، خانهام بوی دزد میداد، بدون اینکه به جایی توجه کنم به سمت اتاقم رفتم، روی تخت را بالا زدم، باورم نمیشد، صندوقچه نبود!
او گفت: خوب مــیدانم آن عکسها به درد دزد نمیخورد و به هوای صندوق آنها را برده است، هزار بار خودم را لعنت کردم، چرا باارزشترین چیز از نظر خودم را در جایی گذاشتم که ببرندش ! حتی به فکرم رسید آگهــی بدم و برای پیداشدن عکسهایم ـ تنها چیزی که از کودکی و بم برایم مانده بودـ جایزه بگذارم، اما خانواده مانع شدند، شکایت کردم و با اینکه از این حادثه 3 سال میگذرد هنوز هر بار که شمارهای ناآشنا با من تماس میگیرد یا غریبهای در خانهام را میزند، امیدوارم خبری از ثبت گذشتهام داشته باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: