در یکی از روزهای نیمه اول فروردین بود که به دفتر این مدرس دانشگاه و پژوهشگر مراجعه کردم و میپنداشتم میتوانم در یک جلسه به تمامی ابعاد و وجوه رنگشناسی در ساحت ادب، فرهنگ و هنر ایران زمین بپردازم که به دلیل گستردگی بحث چنین نشد. این گفتوگو درواقع مدخل و مقدمهای برای ورود به وادی رنگ در فرهنگ و هنر ایرانی ـ اسلامی است.
شما رنگ را چگونه تعریف میکنید؟
رنگ در مباحث علمی در دو ساحت مورد توجه است؛ یکی در عالم فیزیک و دیگری در وادی متافیزیک و متون آیینی و اسطورهای و دینی که بعد اول را در عالم ماده و بعد دوم را در عالم معنا میشناسیم. در قلمروی ماده، رنگ از تجزیه نور به دست میآید و تعریف آن مورد تایید همه فیزیکدانها هم است. از هنگامی که علوم تجربی میان بشر شکل گرفت و مباحثی در این زمینه به وجود آمد، چه یونانیان و چه مسلمین بر این وجه از رنگ تاکید کردهاند. رنگ یک عنصر کاملا مادی و محصول تجزیه نور تعریف شده است که از آن رنگهای اصلی و از ترکیب آن، رنگهای متنوع و فرعی دیگر نیز به وجود میآید.
در ساحت متافیزیک، رنگ عامل تعین و ظهور است که در قلمروی عرفان و حکمت مورد توجه قرار میگیرد. این تمایز به این معناست که بنا بر نگرههای عرفانی، وقتی وحدت به کثرت تبدیل شد و براساس ظهور عالم امکان شکل گرفت، رنگ یکی از عواملی بود که به نحوی تمایز میان تجلیات متفاوت و ظهورات مختلف را ایجاد کرد.
بنابراین رنگ در ساحت متافیزیک با عالم ماده هم مرتبط میشود؟
هنگامی که شما از عالم کثرات صحبت میکنید، خواه ناخواه قدم به عالم ماده میگذارید. در تعریف ماده یک نکته بسیار کلیدی و بنیادی وجود دارد. یک بار میتوان حدود تعریف ماده را به معنای عناصر اربعه در نظر گرفت؛ یعنی تمام موادی که ملموس و محسوس هستند و تعین کاملا مادی دارند و فضا اشغال میکنند و یک بار میتوان حدود ماده را چنان گسترش داد که کل ماسوی را در بر گیرد و در این صورت حتی فرشتهها نیز وارد قلمروی عالم ماده میشوند.
یک حقیقت ازلیه الهیه به نام حضرت حق تعالی وجود دارد و اصالت وجود صرفا از آن اوست. پس هر چه غیر اوست، ماده محسوب میشود. اگر مبنای اندیشه ما از ماده این تعریف و توصیف باشد، پس هنگامی که از قلمروی کثرات درباره رنگ صحبت میکنیم، باز به نحوی عالم غیر او و جهان ماده را مورد بررسی قرار دادهایم. میخواهم در اینجا اشاره کنم که مثلا در قلمروی عرفان اسلامی، عرفای ما برای توصیف منازل از رنگها استفاده میکنند. افرادی چون نجمالدین کبری، علاءالدوله سمنانی، روزبهان بقلی، ابن عربی هر منزلی را با یک رنگ مشخص میکنند یا مثلا تقریبا در تمام مشربهای عرفانی شرقی یا حتی مسیحی، رنگ لباس روحانیون نماد سطحی از سلوک و عرفان عملی آنهاست. بنابراین از رنگ به عنوان عامل تمایز منازل سلوک استفاده میشود. یعنی حتی در قلمروی عرفان هم متاثر از آن نکته بنیادی (عامل تمایز بودن رنگ در عالم ماسوی) نمونههایی را در مراتب مختلف به صورت بسیار گسترده داریم.
عرفای ما براساس چه مفهوم مشترکی از رنگ برای نشان دادن مراتب سلوک استفاده کردهاند؟
در ساحت معنا معمولا عرفا از رنگ با عنوان تجزیه نور صحبت نمیکنند، بلکه رنگ را عامل ظهور میدانند. به عبارتی نور مجرد و نور فاقد تعین مادی به وسیله رنگ تعین پیدا میکند و عاملی میشود برای مرئی شدن و برای محل رؤیت. یکی از لطیفترین آراء در این باب از آن شیخ محمدکریم خان کرمانی در رساله یاقوتالحمراست که نور را رنگ مجرد و رنگ را نور مجسم میداند. به هر حال در قلمروی عرفان این عقیده وجود دارد که هستی وقتی از این کمون یا آن وجه کتمان و خفیه وحدت به درآمد و کثرت ظاهر شد، رنگ یکی از عوامل بنیادی تمایز میان این کثرات است. به همین جهت در عرفان اسلامی و دیگر عرفانها رنگ به عنوان عامل تمایز سلوک استفاده میشود. نکته بسیار مهمی که در این قلمرو مطرح است، استناد عرفای ما به آیات قرآن از یک سو و روایات معصومین و اولیای الهی از دیگر سوست. من جمله این روایات روایتی از امیرالمومنین علی(ع) است با این مضمون که خداوند عرش را از نوری با 4 رنگ خلق کرده است که بنیاد تمامی رنگها در عالم محسوب میشوند: از نور سرخ که هر سرخی رنگ خویش را از آن گرفت و از نور سبز که بنیاد هر نوع سبزی در عالم شد و از نور زرد که هر زردی نیز زردی خود را از آن گرفت و نهایت نور سفید که این نیز بنیاد هر سفیدی در عالم شد. در روایتی دیگر نیز حضرت رسول اکرم رنگهای اشربه و نیز ابواب جنت را شرح میدهند. در متن این روایت باروی بهشت با خشتهایی از طلا، نقره و یاقوت تصویر میشود، در حالی که ملاطش مشک اذفر و کنگرههایش از یاقوت سرخ و سبز و زرد است. وقتی هم درباره ابواب بهشت سوال میشود، حضرت پاسخ میدهند بابالرحمه از یاقوت سرخ است، بابالصبر نیز دارای مصرعی از یاقوت سرخ است، بابالشکر رنگی به یاقوت سبز دارد و بابالبلا از یاقوت زرد است و در ابتدای بابالعظم ملائکهای از نور با پوشینههایی بشدت سبز حضور دارند. از حضرت سوال میشود آیا نور آنها سبز است و حضرت پاسخ میدهند آری لباسها سبزند لکن نور آن از حق تعالی است.
تا پیش از ظهور علوم تجربی و تجزیه نور با منشور و... مردم جهان چگونه با رنگ مواجه میشدند؟ بیشتر با وجه عمیق و باطن گرای آن در ارتباط بودند یا همین جنبه متافیزیک رنگ هم پوشیده باقی مانده بود؟
برای پاسخ به این سوال باید تاریخ معرفت در زندگی انسان را به 2 بخش بنیادی تقسیم کرد. یک بخش آن است که انسان با استناد به عقل و ابزار علمی به تجزیه و تحلیل مادی جهان میپردازد که به قول غربیها جهان scientific ما را میسازد. در قلمروی علم، ماده بنا به عوارض و آثارش مورد تامل قرار میگیرد و نه بنا بر ماهیتش. اصلا نگره علمی نگره ماهیتبینی و ماهیتسنجی و ماهیتفهمی نیست. مهمترین معیار جهان علم عوارض و آثاری است که از شیء یا ماده حاصل میشود که براساس آن آثار به ادراک و تجزیه آن شیء میپردازد. مهمترین ابزار این سنجش، عقل است که از سپیدهدم تاریخ حیات بشر مورد استفاده بوده و امروز نیز این کاربرد در اوج است.
بخش دیگر نگاه آیینی به پدیدهها بوده است. در نگاه آیینی پیش از بررسی عوارض و آثار شیء، ماهیت آن مورد توجه بوده که از سپیدهدم ظهور انسان تا امروز وجود داشته و تا ابد هم ادامه خواهد داشت. این دو روش معرفتی در طول مسیر زندگی بشر دچار قبض و بسط میشوند، اما نابود نمیشوند و بعید است گاهی یکی به نفع دیگری سنگر را خالی کند. همواره در طول تاریخ انسان کسانی بودند که به آثار و عوارض توجه میکردند و کسانی هم بودهاند که به لب و ماهیت پدیدهها نگریستهاند. این ارتباطها از طرف بعضی حکما باببندی شده که یکی از رشحاتش در عرفان ماست؛ بنابراین برای این که مشخص کنیم انسان از چه زمانی نگاهی آیینی و اسطورهای به رنگ داشته، باید بازگردیم به زمانی که انسان بنا به نگره معرفتی خودش، جهان را یکپارچه واحد میبیند و از اجزای متکثر این واحد برای تعریف دیگر بخشها استفاده میکند. این امر همچنان هم ادامه دارد و هرچه هستی مراتب تکاملی خود را پشت سر میگذارد این نگرش روشنتر میشود.
چه عواملی باعث میشود تا یکی از این دو بینش گاهی به حاشیه رود و دیگری مجال ظهور بیشتری پیدا کند؟
عوامل متعددی در غلبه یا ضعف یکی از اینها تاثیر میگذارد؛ مسائل جامعهشناختی، روانشناختی، تاریخی، سرزمینی، جغرافیایی، سیاسی و... شرح اینها بسیار طولانی است که باید در جلسهای مجزا به آن پرداخت. ولی حقیقت آن است که تاریخ زندگی انسان بیانگر فراز و نشیب دائمی این دو مسیر است.
چگونه در نگاه آیینی به رنگ، ماهیت ارزش بیشتری پیدا میکند؟
در جهانبینی آیینی انسان برای ماهیت و باطن شیء اهمیت بیشتری قائل است و حقیقت شیء را از عوارض بیرونی آن ادراک نمیکند، بلکه به دنبال ادراک باطن است. این نگره باطننگر است که شاید یکی از مهمترین مولفههای این نگره را باید این سخن نورانی پیامبر (صلیالله علیه و آله) قرار دهیم که اللهم ارنی الاشیاء کما هِیَ: ماهیت اشیاء و حقیقت اشیاء را به ما بنما و نه آنچه در صورت و نگاه ظاهری اظهار میشود.
در نگره باطنی و سنتی انسان، نگاه به رنگ نگاه آیینی بوده که از سپیدهدم زندگی انسان نیز غلبه با نگاه آیینی است. در بررسی سیر معرفتی از ابتدای زندگی، انسان به تمام پدیدههای هستی نگاهی باطنگرایانه دارد و با استناد به همین نگاه باطنگرایانه است که نمادهای مختلف ایجاد میشود. مثلا نسبت گل یاسمن با اورمزد یا نیلوفر با آناهیتا یا یاسمن سفید با وهومنه (بهمن). در بررسی یاسمن سفید با وهومنه یا بهمن که البته مخصوص ایران نیست و در تمامی تمدنها وجود دارد، انسان باستان با اندیشه آیینی از زاویه رنگها به تمایز و شناخت عمیقتر ایزدها و فرشتگان و خدایان میپردازد. یکی از ویژگیهای بنیادین نگره آیینی این است که نگاه انسان به کل هستی یک نگاه باطنگراست. به همین دلیل اجزای مختلف هستی یکدیگر را تعریف میکنند. حتی شما میتوانید از رنگ به عنوان عاملی برای آشنایی با سرشت فرشتگان استفاده کنید.
چه منابعی ویژگیها و نشانههای وجود نگاه آیینی به رنگ را در اختیار ما قرار میدهد؟
هر تمدنی نگره آیینی خودش را به تمامی پدیدهها دارد و رنگ نیز منابع خاص خود را دارد. مثلا وقتی به تمدن چینی مراجعه میکنید، نگره بسیار مقدسی به سنگ یشم وجود داشته است. این سنگ و رنگ آن نیز بهشتی محسوب میشده است یا متونی که بر پشت لاکپشتها نوشته شده و امروزه بعضی از آنها را کشف کردهاند و جزو منابع رنگشناسی چینی محسوب میشود.
در تمدن کهن ایرانی چطور؟
در تمدن ایران باستان هم از یک طرف ما آثار مکشوفه سیلک و جیرفت و شهر سوخته را داریم که کاربرد رنگی خاص در فرمهای خاص به نحوی بیانگر تقدس آن رنگ بوده است. به عبارتی گاهی این منابع به صورت مکتوب است که مبانیاش شرح داده شده و گاهی ما از کاربرد یک رنگ خاص در فرمهای خاصی که بیشتر امری مقدس و آیینی را تداعی میکند، اهمیت و قداست آن رنگ را استنتاج میکنیم. در ایران باستان ما هم به نحوی با اینگونه منابع باستانشناسی که از کاربرد رنگها استفاده میکنند، روبهرو هستیم که آن را با نام رنگشناسی مبتنی بر آثار و فرمهای هنری و معماری میشناسیم.
در بخش دوم متون مقدسی است که با انتساب برخی پدیدههای رنگین به ایزدان و خدایان میدهیم و بر تقدس این رنگها تاکید کردهاند. به همان مثال قبلی بازمیگردم. چرا بندهشن اصرار دارد یاسمن سفید را به وهومنه یا بهمن مرتبط کند؟ این خود برای ما مرجعی است که به نحوی از تقدس رنگ سفید صحبت میکند.
مایلم که بحث را بیشتر کاربردی برایم توضیح دهید. مثلا درباره همین مثال آخر، چگونه در مباحث تحلیلی از این متون به ارتباط قداست رنگ سفید با وهومنه دست پیدا میکنیم؟
وهومنه در اندیشه ایرانیان باستان ایزد عقل و خرد است و جایگاه آتنا در یونان را دارد. عقل عاملی است که بنا به ماهیت خودش سبب کشف پدیدهها در ساحت ادراکی انسان میشود که در تمدن اسلامی میگوییم: العقل نور یا العلم نور.
بلخاری: در تفکر اسلامی، شرقی و عرفانی، مبنای تعیین ماهیت هر اثر هنری، معنای آن است که یک تفاوت جدی بین فرهنگ ما و غرب به شمار میآید. این رویکرد در بحث رنگ هم وجود دارد و برای همین در جهانبینی آیینی خاور زمین، رنگها بنا به نسبتی که با عالم قدس دارند، تقدس پیدا میکنند
به واسطه عقل یا علم حقیقی، پرده تاریک هستی را کنار میگذاریم و به وسیله عقل قادر به کشف ظاهر و باطن هستی میشویم. پس جنس عقل از نور است و نور ماهیتا سفید است. از کنار هم قرار دادن ماهیت و کارکرد عقل است که به نور میرسیم و از ایجاد تشابه و نسبتی که بین نور و سفیدی وجود دارد به این میرسیم که سفیدی میتواند رنگ وهومنه یا ایزد خرد باشد.
متون به دست آمده در تمدن ایران باستان بر کاربرد برخی رنگها تاکید بسیار مهم و جدی دارند؛ مثلا در همان ایران باستان رنگ زرد و طلایی و نسبت آن با خورشید و مفاهیم معنوی دیگری که از خورشید حاصل میشود، همه و همه ما را به دریافت این معانی سوق میدهد. از طرفی در نقاشیهای مانوی مقدسترین رنگ، طلایی است. از جهت دیگر خورشید نسبت پیدا میکند با مهر و مهر یا میترا یکی از مهمترین ایزدهای ایران باستان است. رنگ خورشید در نگاه فیزیکی انسان رنگ زرد طلا است، پس رنگی است منتسب به مهر بنابراین انتساب رنگ طلایی تقدس پیدا میکند. هنگامی که در آثار هنری میخواهیم از تقدس مهر صحبت کنیم، از رنگ طلا استفاده میکنیم. کما این که امروزه در آثار هنری اسلامی نیز از رنگ طلا چه در معماری و چه در تذهیب که حتی اسمش نیز ذهب یعنی طلاست به وفور استفاده میکنند.
یعنی رنگها بنا به نسبتی که با عالم قدس دارند، ارزش پیدا میکنند؟
بله. در جهانبینی آیینی رنگها بنا به نسبتی که با عالم قدس دارند، تقدس پیدا میکنند. سفیدی بنا به نسبتی که با عقل و عقل با وهومنه دارد، تقدس پیدا میکند و طلا بنا به نسبتی که با زرد و زرد با خورشید دارد و پدیدههایی مثل خورشید و وهومنه، چه ایزدهای افلاکی و چه ایزدهای مجرد همگی معبودها و صور مثالی مورد پرستش انسان باستان میشوند. هر رنگی که با اینها نسبت پیدا کند بنا به انس با این معانی قدسی، مقدس میشود و این سبب میشود که در قلمروی هنر که تجلی این تقدسات است، با حضور رنگارنگ این رنگهای مقدس روبهرو شویم. در جهانبینی آیینی است که مفهوم رنگ مقدس شکل میگیرد. منتها بسیار تاکید میکنم که این تقدس بر انس و نسبتی است که بین این رنگ و یک معنای مقدس وجود دارد. پس در جهانبینی آیینی رنگها فی نفسه واجد ارزش و قداست نیستند. بنا به معنایی که از عالم قدس با خود حمل میکنند و معمولا این معنا را نیز انسان براساس معانی باطنیه وضع و جعل میکند که گاهی براساس رویت و رویکردهای ظاهری جهان فیزیکی است. مثل خورشید و رنگ زرد طلایی و نسبتی که این رنگ زرد طلایی با خورشید و خورشید با عالم قدس دارد. گاهی منبع تقدس رنگها کاملا تجریدی است. مثل وهومنه که عقل و سفیدی است و بعد از عقل، سیاهی و تاریکی وجود داردکه باید به آن نیز برسیم. البته در رابطه با سفیدی از ماه هم میتوان صحبت کرد، زیرا نقش بسیار مهمی در اسطورهها دارد و البته جنبه فیزیکی آن را نمیتوان از نظر دور کرد. یکی از کسانی که بخوبی در این قلمرو کار کرده است، میرچا الیاده است. نقشی که ماه و رازگونگیاش دارد و رنگ سراسر سفیدی که شبها میپاشد و آسمان را منور میکند، موجب میشود تا به کارکرد آن در این متون پی ببریم. تمام این مسائل در تقدس رنگ وجود دارد.
درواقع میتوان خلاصه کرد که گاهی مبنای تقدس رنگ در نگره آیینی رویت کارکردهای فیزیکی و طبیعی در عرصه طبیعت است و گاهی معانی تجریدی و تاویلی است.
بله. مثال دیگری میزنم؛ هنگامی که قرآن در سوره بقره، آیه 69 میگوید: بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرینَ، گاوی به رنگ زرد زرین، گاو هم کارکرد فیزیکی دارد و هم متافیزیکی. اثبات شده که به لحاظ روانشناسی هنگامی که انسان به رنگ زرد زرین نگاه میکند یک انبساط خاطر درونش را فرا میگیرد. اما وقتی این رنگ از برای حیوانی استفاده میشود که یک آرکتایپ (کهن الگو) و یک صورت مثالی است، باید در جستجوی معنای دیگری برای این رنگ باشیم.
چطور متوجه میشویم که این گاو، الگوی یک گاو آرکتایپی است و صورت مادی ندارد؟
زیرا منحصر بهفرد بوده و صفاتش براساس یک گفتوگوی رسمی بین انسان و خدا مشخص میشود:... بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ (سوره بقره، آیه 68)
براساس این شواهد خداوند در اینجا دارد یک صورت ازلی و یک نمونه واره را ارائه میدهد و اینجاست که نقش متافیزیکی پیدا میکند. خداوند برای این گاو میتواند از هر رنگ دیگری استفاده کند، ولی وقتی به رنگ زرد زرین تاکید میکند، در حقیقت اوست که جعل و وضع معنا میکند و اینجا وارد ساحت متافیزیک میشویم. کارکرد روانشناختی آن فیزیکی است، ولی جعل رنگ زرد برای این گاو مثالی صورت متافیزیکی دارد. بنابراین معنا میتوان گفت که در جهان سنت فرق بین فیزیک و متافیزیک بسیار گسترده و متمایز نیست. یعنی انسان سنتی از فیزیک به متافیزیک و از متافیزیک به فیزیک میرسد. جهان ماده امروز به معنای مدرنیته و نه به معنای عامش، بین فیزیک و متافیزیک مرز کشیده است و سعی میکند که متافیزیک را به فیزیک ترجمه کند و اگر ترجمه نشد آن را رد کند. در جهان سنت فیزیک همسایه متافیزیک است و بین آنها یک تعامل و دیالوگ وجود دارد. در هفت پیکر نظامی نیز تمام تلاش بر آشتی زمین و آسمان بوده است. زمین فیزیک است و آسمان متافیزیک. انسان از فیزیک است که به متافیزیک میرسد. برگردیم به تعریف شیخ محمدکریم خان کرمانی که در عالم متافیزیک نور را رنگ مجرد و در عالم فیزیک رنگ را نور مجسم تعریف میکند. در تمام مفاهیم اسطورهای و عرفانی این دو، نسبت کاملا شفاف و روشنی دارد. انسان از فیزیک است که به متافیزیک میرسد و این از طریق نفی فیزیک نیست. دنیا نفی نمیشود. دنیا مزرعه میشود. چنین رابطهای سبب میشود که آن فاصله پررنگی را که امروزه در جهان مدرن بین فیزیک و متافیزیک در نظر میگیریم، نداشته باشیم. به همین دلیل در تحلیل رنگ زرد زرین هم فیزیک را حاضر میدانیم و هم متافیزیک را.
به همین جهت در نگارگری میتوانید از صورتهای مثالی رنگ در نمونههای فیزیکی استفاده کنیدکه این کار براساس یک نگاه سکولار (غیردینی) کاملا غیرعقلانی تلقی میشود و به همین دلیل است که غرب نمیتواند با نگارگری ما ارتباط برقرار کند. چون از زاویه نگره او معیار اثر هنری انطباق با واقعیت است و هر چقدر به واقعیت نزدیکتر شوید، اثر هنری دقیقتری خلق کردهاید تا جایی که برای نمایش این دقت پرسپکتیو را ایجاد کردند. آثار هنری ما براساس این ایده باطننگر قابل تامل است.
رنگ زرد طلایی آسمان را در آثار هنری چگونه و با چه مبانی فکری میتوان تحلیل کرد؟
در این ایده باطننگر آسمان طلایی بیانگر آسمان معناست زیرا آسمان عالم فیزیک رنگ کبود دارد. تقریبا در تمام اندیشههای شرقی آسمانها طبقات مختلف دارند. در قرآن نیز آسمان 7 طبقه است. هر چقدر شما از این طبقات بالاتر بروید از جرمانیت ماده کاسته میشود و به درخشانی نزدیک میشود. بر قالب این ایده است که برای تصویرگری آسمان مثالی از رنگی استفاده میشود که مثلا با حقیقت معنوی آسمان چهارم نسبت داشته باشد. چرا؟ چون از جرمانیت کاسته شده و به تجرد افزوده میشود و تجرد طلایی و آن مرکز نورالانوار سفید است. رنگهای ما در نگارگری از عالم واقع در معنای اول فرار میکند و به یک واقعیت فراتر پناه میبرد.
عالم واقع به چه معناست؟
در مباحث عرفانی و دینی خدا حقیقت است و نه واقعیت. او واجبالوجود بالذات است. اما واقعیت مفهومی است که با وجود چیزهای دیگر تعریف میشود. مثل انسان و هستی که هر دو با خدا تعریف میشود و اگر خدا را حذف کنیم، بودن ما و هستی دیگر معنا ندارد. مفهوم واقع را نیز مثل عالم ماده میتوان به تمام آن چه ماسوی است گسترش داد. بدین ترتیب جبرئیل، فرشتگان و ارواح همگی امر واقع هستند. واقعیت در کاربرد زبانی ما دو ساحت دارد. یکبار واقعیت آن چیزی است که ما با ادراک حسی لمسش میکنیم که همان جهان مادی است که غربیها هم به آن اشاره میکنند و اکثرا نیز واقعیت را به این معنا میگیرند. در مرتبه دیگر واقع تا جایی پیش میرود که سقف آن میشود تحت خدا. یعنی واقعیت مراتب زیادی دارد که در نهایت به تحت خدا میرسد. براساس ایدههای عرفانی ما رنگ آسمان جهان ماده کبود است. هر چقدر این هفت آسمان را در مراحل تکاملی پیش برویم و جرمانیت کاسته شود، رنگ جلاتر میشود و یکی از بهترین جلوههای رنگ متلون به ذات الهی رنگ زرد است. پس آسمانی که در نگارگری ما به رنگ طلایی نشان داده میشود، آسمان عالم ماده نیست. یکی از آسمانهای مثالی است. این امر متاثر از همنشینی فیزیک و متافیزیک است. بنابراین معنا شما میتوانید در نگارگری از رنگ برای به تصویر کشیدن معانی مثالی فراتر استفاده کنید.
از طرف دیگر ما گاهی میبینیم کوه را نیز با رنگ طلایی نشان میدهند. کوه و سنگ نیز در بر دارنده همان معانی آسمان طلایی است؟
در اینجا باید به یک نکته مهم دقت کنید. در تاویل آثار نگارگری ایران به مضمون مکنون در اثر نگاه میکنیم. فلذا هیچگاه نمیتوان با معیاری دائمی گفت که طلایی رنگ آسمان در نگارگری ماست. ما معیارهای محدودکننده برای یک ایده بیان نمیکنیم. ما معیار را معنا قرار میدهیم. معنا در آثار مختلف تجلیات متفاوت دارد. پس اینگونه از بیمعیاری گریختهایم و از طرفی معیار محدودکننده محصورکننده ارائه ندادهایم. در هنر غرب بویژه در فرمالیسم فرم مبنای تبیین اثر هنری است. در تفکر اسلامی و هنر شرقی و عرفانی، معنا مبنای تعیین ماهیت اثر هنری است و این یک تفاوت جدی بین هنر ما و غرب است. حال باید دید که کوه در معنای مکنون اثر چه جایگاهی دارد. اگر بخواهیم نزول فرشته وحی را بر پیامبر در کوه نشان دهیم، کوه در اثر هنری نقش بنیادی پیدا میکند. زیرا پیامبر در جبلالنور و در غار حراست که برای اولین بار مخاطب وحی شد. آن کوهی که قدرت پذیرش پیامبر را برای درک این امر داشته، کوه عادی نیست بلکه مثالی است. زیرا وقتی تجلی رخ میدهد کوه نیز متاثر میشود و در اینجا کوه و آسمان یکی میشود و اگر اینگونه نشود وحی محقق نمیشود. دقیقا در یک اثر با چنین مضمونی باید رنگ کوه از واقع بگریزد و تصویری را ارائه دهد که منطبق با کوه مثالی باشد. نمونه معکوس آن در آیه 143 سوره اعراف در جریان حضرت موسی آمده است . که: قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقا.
در اینجا خدا بر یک کوه تجلی میکند و کوه قطعه قطعه میشود، زیرا موسی در طلب رویت ظاهر است. در حالی که تحمل این رویت را نیز ندارد. ولی یک کوه هم جبلالنور است. تجلی فرشته الهی در آن صورت میگیرد و کوه تحملش میکند. پس این کوه جنس و سنخ آسمانی دارد. یک نگارگر با اشراف بر این معنا کوهی را که پیامبر درش حضور دارد، سرد و سخت و خاکستری نشان نمیدهد. پس برای دریافت دلیل طلایی بودن کوه باید به معنا مراجعه کنیم. مثال دیگری میگویم. در نگاره فرار یوسف از زلیخا، رنگها بسیار تعیینکننده است. این که رنگ لباس یوسف را با سبز و لباس زلیخا را با سرخ نشان میدهند، هم در قلمروی عرفان و هم در قلمروی روانشناختی معنای خاص خود را دارد. سبز رنگ معصومیت، تطهیر و پاکی است. رنگ محبوب پیامبر نیز سبز بوده است و سرخ با شهوت همراه است. در اینجا کاربرد رنگها براساس مضمون نگاره مشخص میشود.
جنبههای بسیار مختلفی از بحث رنگ باقی مانده است، اما اگر به عنوان پایان گفت و گو نکته ای هست مایلیم بشنویم.
مباحث رنگ در پژوهشهای هنری ما جایگاه بسیار والایی دارد که در طول تاریخ کمتر روی آن به شکل منجسم کار شده است. بحثی که در اینجا مطرح کردیم، در حقیقت مقدمهای بوده زیرا من وارد مباحث رنگ از جنبه روایات و احادیث و عرفان نشدم. در نگره سنتی این نگاه به رنگ بسیار برجسته بوده به همین دلیل حتی در زندگی روزمره انسانها جایگاه بسیار عمیقی داشته که با وسعت و عمق یافتن مدرنیته در جامعه ما از شناخت رنگها کاسته شده است.
ما سعی کردیم در این بحث به آن سوی مفاهیم رنگ در جهانبینی سنتی و آیینی که با خود حمل کرده نگاهی داشته باشیم و از آثار و نتایج چنین نگرهای صحبت کردیم. در جهانبینی آیینی بنا به نسبت وسیعی که بین زمین و آسمان، فیزیک و متافیزیک وجود دارد، معنا به سهولت در جان ماده جاری و ماده به سهولت همنشین معنا میشود و این در مسائل رنگها بشدت شاخص است.
البته بحث بسیار مطول است که میتوان در آینده به آن رویکردی دوباره داشت.
آثار و پژوهشهای فرهنگی و هنری بلخاری
دکتر حسن بلخاری قهی متولد سال 1341 خورشیدی در اصفهان است و در حال حاضر با مدرک دکتری فلسفه هنر در دانشگاه تهران (پردیس هنرهای زیبا) تدریس میکند.
حیطه اصلی مطالعات و تحقیقات بلخاری، معماری اسلامی، مبانی عرفانی هنر، حکمت هنر شرق و زیباییشناسی هنر است و تالیفها و ترجمهها و مقالات زیادی در این زمینه دارد.
البته باید به مطالعات او درباره فرهنگ هند نیز اشاره کنیم. در کتاب «اسرار مکنون یک گل» به بررسی تجلی نیلوفر در هنر و معماری شرق (ایران و هند) پرداخته و ارائه مقالاتی در کشور هند از جمله «تجلی هنر قدسی در معماری مقبرههای اسلامی هند»، «آغازین نقطه تلافی دو فرهنگ ایران و هند: ریگ ودا و اوستا» بیانگر تسلط او در بررسی تطبیقی آثار ایرانی، اسلامی، هندی است.
حورا نژادصداقت
جامجم
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
بازیکن تیم 98 در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛