روزانه‌ها

عجب شهری است تهران

دفتر یکی از دوستان جلسه‌ای داریم؛ به ساعتم نگاه می‌کنم؛ نزدیک 4 بعدازظهر است. باید بحث را کم‌کم جمع کنم؛ باید زودتر راه بیفتم تا سروقت به روزنامه برسم. در همین فکرها هستم که یکی از دوستان می‌گوید: بیرون را ببینید؛ چه بارانی!
کد خبر: ۳۸۹۰۰۴

راست می‌گوید، باران زیبایی است؛ زیبایی که ریز و تند می‌بارد.

با خودم می‌گویم کمی بیشتر بمانم تا باران قدری سبک‌تر شود. جلسه تمام می‌شود؛ دوربینم را از کیفم بیرون می‌آورم و از پشت پنجره، قطرات باران را در قاب عکس می‌گیرم.

باران خیال سبک شدن ندارد؛ خداحافظی می‌کنم و بیرون می‌زنم.

نبودن تاکسی و کم شدن ماشین‌ها در خیابان طبیعی است، هر چند که اسفندماه باشد و موسم خرید‌های پایان سال.

چون چتر ندارم از زیر پل خیابان حافظ می‌آیم تا به خیابان طالقانی می‌رسم؛ خیس خیس می‌شوم تا ماشینی می‌ایستد.

قصد دارم با مترو بروم چون با این باران نیم‌ساعته همه‌جا ترافیک است.

چهارراه مفتح پیاده می‌شوم، پایم را که در خیابان می‌گذارم، آب داخل کفشم می‌شود. به ورودی مترو که می‌رسم، پایم تا مچ خیس شده؛ اما عجیب‌تر آبی است که از پله‌های متروی خیابان طالقانی سرازیر شده، آبی که از جوی‌های پهن بیرون زده، پیاده‌رو را گرفته و کارکنان مترو را وادار کرده فکری بکنند.

با خودم می‌گویم عجیب شهری است این تهران؛ وقتی آسمانش نمی‌بارد؛ آلودگی بیداد می‌کند و مدارس تعطیل می‌شوند و پیران و بیماران نباید بیرون بیایند و... و وقتی فقط نیم‌ساعت می‌بارد، به عرض خیابان، آبی پر از گل و لای در خیابان‌های اصلی شهر روان می‌شود و ...

از خروجی متروی میرداماد که بیرون می‌آیم، چهار ردیف خیابان ماشین‌ها در ترافیکی سنگین گیر کرده‌اند؛ بوق‌ها به صدا درآمده‌اند، اعصاب‌ها خدشه‌دار شده‌اند و من با خودم فکر می‌کنم چه راحت این بنزین‌های 700 تومانی دود می‌شوند!

کورش اسعدی‌بیگی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها