3 روایت از پشت پرده یک پرونده پدرکشی

دستان آلوده فرزند ناخلف

پدرکشی اتهامی است که در پرونده جوانی به نام کامیار ثبت شده است. او بعد از قتل پدر از این کارش پشیمان شد اما دیگر راه برگشتی برایش وجود نداشت. کامیار متهم به قتلی است که کمتر کسی انتظار آن را دارد ؛پدرکشی که نشانه بارزی از ناخلف بودن یک فرزند است. او همچنین قصد کشتن خواهرش را هم داشت، اما موفق به این کار نشد مرور این پرونده عبرت آموزی های زیادی دارد.
کد خبر: ۳۸۷۶۲۶

کامیار 27 سال بیشتر ندارد. او می‌گوید بلافاصه بعد از اقدام به قتل از کرده خود پشیمان شده اما هیچ‌کس او را یاری نکرد تا جان پدرش را نجات دهد. اما سیدرضایی نماینده دادستان تهران معتقد است این حرف کامیار فقط یک ادعاست و هیچ مدرکی برای اثبات آن ندارد. او می‌گوید: کامیار به خاطر اختلافات خانوادگی که با پدرش و خانواده دوم او داشت تصمیم به قتل پدر گرفت.

این جوان از دوران کودکی از پدرش نفرت داشت و این طور که خود می‌گوید بارها تصمیم به قتل او گرفته بود. پسر جوان وقتی که خیلی کوچک بود متوجه شد پدرش دو خانواده دارد و پذیرش این موضوع از سوی فرزندان معمولا بسیار سخت است. کامیار نیز دچار همین مشکل بود. او به خاطر اختلافاتی که با پدرش داشت تصمیم به قتل او گرفت و فرصتی مناسب را نیز برای اجرای نقشه‌اش پیدا کرد. به نظر من او هنگام اجرای نقشه ترسید نه این‌که پشیمان شده باشد. متهم بعد از به قتل رساندن پدرش تصمیم گرفت خواهرش را نیز که به طور اتفاقی در آنجا حضور داشت به قتل برساند. چون خواهرش شاهد جنایت او بود.با توجه به این رفتار متهم نمی‌توان گفت او از کرده اش پشیمان شده بلکه کامیار می‌خواسته شاهد جرم را از بین ببرد.

نماینده دادستان در ادامه می‌گوید: این‌که متهم پدرش را به قتل رسانده و اقدام به قتل خواهرش کرده موضوعی است که ثابت شده و من به عنوان نماینده دادستان برای متهم تقاضای مجازات کرده‌ام. او باید به دلیل بیم تجری به لحاظ جنبه عمومی جرم مجازات شود.

وی در مورد این‌که اولیای دم رضایت داده اند می‌گوید: در پرونده‌هایی که قتل خانوادگی است معمولا اولیای دم رضایت می‌دهند و درباره کامیار نیز همین اتفاق افتاده است. خواهران و برادران او اعلام رضایت کرده‌اند، اما این به آن معنا نیست که متهم نباید مجازات شود.

از پدرم خسته شدم

کامیار، متهم به قتل همچنان مدعی است گرچه ابتدا قصد داشته پدرش را بکشد ولی بلافاصله پشیمان شده و تصمیم گرفته جان او را نجات بدهد اما کسی به او کمک نکرده است.

گفت وگو با او جزئیاتی از ماجرا را بازگو می کند؛ ماجرایی که فرجام عمیقا تلخ داشت.

چرا پدرت را کشتی؟

مدت‌ها بود که با او مشکل داشتم و به قول معروف آب‌مان توی یک جوی نمی‌رفت. هر بار که پدرم را می‌دیدم نمی‌توانستم با او به خوبی و خوشی صحبت کنم، همیشه با هم دعوا می‌کردیم. او مدتی بود من را تحت فشار گذاشته بود و همین هم باعث شد دیگر نتوانم او را تحمل کنم.

این اختلاف و درگیری فقط بین تو و پدرت وجود داشت یا بقیه اعضای خانواده هم همین مشکل را داشتند؟

پدرم2 همسر داشت و همیشه با همه درگیر بود اما مشکلش با من خیلی بیشتر بود. او می‌گفت من باید تحت نظر و گوش به فرمان او باشم و قبول نمی‌کرد روی پای خودم بایستم و برای خودم کار کنم. او می‌خواست من را مطیع خودش کند.

می‌دانی چرا پدرت دوبار ازدواج کرد؟

وقتی پدرم ازدواج مجدد کرد من پسری 7 ساله بودم و او می‌گفت نباید ما در زندگی‌اش دخالت کنیم اما همیشه با مادرم مشکل داشت و این آتش دامن ما را هم گرفت.

مادرم زنی مهربان بود و پدرم را هم دوست داشت اما پدر می‌گفت یک زن برای او کافی نیست.

تو با خانواده دوم پدرت رفت و آمد داشتی؟

وقتی بزرگ شدم به خانه آنها می‌رفتم. همسر دوم پدرم هم از مادرم پیرتر بود و هم از پدرم اما نمی‌دانم چرا پدرم با او ازدواج کرد. من چند خواهر و برادر از آن زن دارم و تا وقتی آزاد بودم مرتب به آنها سر می‌زدم.

شغل پدرت چه بود؟

او مغازه فروش لوازم یدکی ماشین داشت. درآمدی که پدرم داشت کفاف 2 خانواده را می‌داد. البته ما خودمان کار می‌کردیم.

شغلت چه بود؟

من ماشین داشتم و با ماشینم کار می‌کردم. صبح‌ها به یک شرکت می‌رفتم و در آنجا مشغول بودم، بعد از ظهر‌ها چند ساعتی استراحت می‌کردم و بعد دوباره سر کار می‌رفتم. من در شیفت شب یک آژانس کار می‌کردم اما پدرم اصرار داشت به مغازه او بروم. سعی می‌کردم پدرم را قانع کنم که ما نمی‌توانیم با هم کار کنیم اما او روی حرفش
اصرار داشت.

چرا پدرت می‌خواست با او کار کنی. این اصرار به چه دلیلی بود؟

او فکر می‌کرد مادرم می‌خواهد من را از او جدا کند در صورتی که این طور نبود من خودم می‌خواستم کنار مادرم باشم و چون پدرم با ازدواج مجددش باعث رنجش مادرم شده بود نمی‌توانستم پدرم را ببخشم. دوست نداشتم با او کار کنم.

پدرم می‌گفت با این کاری که تو داری نمی‌توانی زندگی خوبی داشته باشی، نمی‌دانم او واقعا به خاطر این‌که من را دوست داشت این کار را می‌کرد یا لجبازی با مادرم باعث می‌شد چنین خواسته‌ای داشته باشد. به هر حال این کارش من را به شدت آزار می‌داد.

آن روز که پدرت را کشتی، برای این کار برنامه‌ریزی کردی؟

نه آن طور که شما فکر می‌کنید. قبل از این‌که پدرم برای خرید به بندرعباس برود از من خواست موقع برگشتنش دنبال او بروم. من هم آن شب با خودم گفتم کار را تمام می‌کنم. نوشیدنی خریدم و برای این‌که پدرم را مسموم کنم مقداری سم در آن ریختم.

در فرودگاه وقتی پدرم را سوار کردم آبمیوه را به او دادم اما همین که آن را خورد پشیمان شدم و تصمیم گرفتم او
را نکشم.

در لحظات قبل از اقدام به قتل چه اتفاقی افتاد؟

آن شب وقتی پدرم را سوار ماشین کردم او دوباره به من گفت باید در مغازه او مشغول شوم اما من قبول نکردم و گفتم باید سر کار خودم باشم. پدرم یک بار دیگر تهدیدم کرد و همین موضوع من را عصبانی کرد. تصمیم گرفتم او را بکشم. نوشیدنی مسموم را به او دادم وقتی پدرم آن را نوشید از حال رفت.

گفتی تلاش کردی پدرت را نجات دهی اما کسی کمکت نکرد. در این باره توضیح بده؟

بعد از این‌که دیدم پدرم رنگش پریده است ناراحت شدم، تصمیم گرفتم او را نجات دهم. او را به بیمارستان بردم و کمک خواستم اما کسی حاضر نشد کمکم کند. بعد از یک ساعت که پدرم در ماشین مانده بود او را با کمک 2 نگهبان روی تخت بیمارستان گذاشتم.

دکتر اورژانس هم وقتی آمد که کار از کار گذشته بود. آن بیمارستان حاضر نشد به پدرم کمک کند و در نهایت پزشک اورژانس گفت پدرم در حال مرگ است و من باید او را به بیمارستان دیگری ببرم.

وقتی پزشکان گفتند پدرت در حال مرگ است چرا سعی نکردی او را کمک کنی؟

او را دوباره سوار ماشین کردم تا به بیمارستان دیگری برویم اما با خود گفتم اگر این کار را بکنم حتما بعد از این‌که حالش خوب شد من را به عنوان کسی که قصد داشت او را بکشد معرفی می‌کند و شرایط برایم سخت می‌شود. چاره‌ای نبود بجز این‌که او را بکشم.

تو پدرت را به خانه همسردومش بردی و در آنجا به قتل رساندی. چرا؟

چون می‌ترسیدم برایم دردسر درست شود. با خود گفتم اگر در زیر زمین خانه نامادری‌ام او را بکشم کسی نمی‌فهمد که کار من بوده است، به همین خاطر هم وقتی پدرم را به زیرزمین بردم کیسه‌ای دور سرش پیچاندم و او را به قتل رساندم.

تو اقدام به قتل خواهرت هم کردی، چرا؟

خیلی وضعیت بدی داشتم نمی‌توانستم کاری بکنم و وقتی خواهرم به زیرزمین آمد خیلی ترسیدم.

هر آنچه رشته بودم پنبه شده بود. چاره‌ای نداشتم جز این‌که او را بکشم. اما خدا را شکر او داد و فریاد کرد و نامادری‌ام آمد و من مرتکب قتل دیگری نشدم.

حالا چه حسی داری؟

اگر ترس بر من غلبه نکرده بود من تبدیل به یک جنایتکار نمی‌شدم، ای کاش می‌توانستم خودم را کنترل کنم و این موضوع پیش نمی‌آمد. من از خواهران و برادرانم خجالت می‌کشم مخصوصا از آن خواهرم که سعی کردم بکشمش. من این کار را کردم و او از گناه من گذشت و این بزرگ‌ترین مجازات برای من بود.


هرگز فکر نمی‌کردم کامیار دست به چنین کاری بزند


همسر دوم مقتول که قتل در خانه او اتفاق افتاده است، می‌گوید هرگز فکر نمی‌کرد کامیار دست به چنین کاری بزند.

او می‌گوید کامیار همیشه با او خوب رفتار کرده است: او به خانه ما رفت و آمد داشت و به‌رغم این‌که من هووی مادرش بودم او به من احترام می‌گذاشت. اصلا نمی‌دانستم چرا این کار را کرده است. آن شب من با صدای فریادهای دخترم بود که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است وقتی به زیرزمین رسیدم، فقط توانستم دخترم را نجات دهم.او می‌گوید: کامیار پسری نبود که دست به این کار بزند. شوهرم او را خیلی دوست داشت و من می‌دانستم که او چه علاقه‌ای به پسرش دارد. اصرار‌های شوهرم برای این‌که کامیار با او کار کند ناشی از همین علاقه بود اما کامیار با پدرش چنین رفتاری کرد و من فکر می‌کنم این‌که پدرش را بکشد تصمیم خودش نبوده و کسی به او گفته است که باید این کار را بکنی.

کامیار فرزندان من را هم خیلی دوست داشت و دخترم که مورد هجوم او قرار گرفته است یکی از محبوب‌ترین خواهران کامیار بود. من هنوز هم باور ندارم کامیار به تنهایی این کار را کرده باشد و فکر می‌کنم اختلافاتی که شوهرم با همسر اولش داشت در این موضوع دخالت دارد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها