در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن روز به این موضوع هم فکر کردم که در چه شهری زندگی میکنیم؛ برای یک عیادت نیمساعته باید حدود 3 ساعت وقت بگذاریم.
جالب بود که همان روز در تلویزیون بحثی را هم شنیده و دیده بودم تحت عنوان «مدیریت زمان!»
به هر حال گویا یک جاهای این زندگی، خیلی هم زمان در اختیار ما آدمها نیست. اما این است دیگر، کاریش هم نمیتوان کرد. ماییم و زندگی در این اَبَرشهر!
ساعت 5 و 2 دقیقه دوستم رسید. بسیار مبادی آداب و خوش قول است. درست حدس زدهاید، همان گوهر نابی که این روزها کمیاب شده است.
بدون ماشین هم آمده بود تا با وسایل حمل و نقل عمومی برویم.
سرتان را درد نیاورم، نیمساعتی با گردن کج کنار خیابان ایستادیم. نه این که تاکسی نباشد؛ نه، فراوان هم بود، اما بیشترشان مسافر دربست میخواستند. ما هم کمی مقاومت کردیم، اما نگاهی که به ساعت انداختیم دوستم داد زد: دربست.
گرمای مطبوع بخاری تاکسی کمکم سرما را از تنمان به در برد.
اما باز هم چند دقیقه یک بار نگاهی به ساعت میانداختیم. با آن دوست دیگر ساعت 6 قرار داشتیم و ترافیک سنگین، نفس ماشینها را بریده بود.
از راننده که ساکت نشسته بود و به رادیو گوش میداد خواهش کردیم که فکری بکند. او هم به ما اطمینان داد همین خیابان را که رد کنیم، از فرعیها و کوچهها ما را میرساند به مقصد.
تازه متوجه شدم که این دربست گرفتنها هم حکمتی دارد.
بالاخره از آن خیابان کذایی عبور کردیم و راننده گفت: الوعده وفا و پیچید توی یکی از کوچهها. کوچههایی که ما بارها و بارها از کنارشان گذشته بودیم اما هیچگاه با این دقت آنها را ندیده بودیم.
دوستم که کمی خیالش راحت شده بود، با لبخندی دیدنی به کوچه و درختهای بیبرگش نگاه میکرد.
چند دقیقهای که گذشت، روی از کوچه گرداند و رو به من گفت: میدانی به چه چیز فکر میکردم؟
و وقتی پاسخ منفی مرا شنید، گفت: داشتم فکر میکردم زندگی ما هم یک جورهایی مانند این خیابانهاست.
یک وقتهایی روان و راحت و شیرین میگذرد، یک روزهایی هم مثل این ترافیک امروز میپیچد توی هم. آنقدر که آدم را کلافه میکند. آنقدر که گیجت میکند. میمانی که چه کار باید بکنی. میمانی که از کدام راه باید بروی. یک وقتهایی که ترافیکش سختتر هم هست، انگار هر چه این در و آن در میزنی وضع بدتر میشود. مثل این که توی یک کوچه گیر کردهای که هم روبهرویت بنبست است، هم پشت سرت.
به حرفهایش گوش میدادم و چیزی را در چشمهایش میخواندم. حرفش را بریدم و گفتم: اما وقتی آقای راننده از آن شلوغی توی این کوچه پیچید، هر دویمان نفسی براحتی کشیدیم.
به نظر من این راهبندانها همیشه یک راه دررویی دارند. مهم این است که آن راهها را یاد بگیریم.
مهم این است که یادمان نرود، نباید خود را ببازیم، باید فکر کنیم و بهترین راه را انتخاب کنیم.
یادمان نرود، همیشه راهی هست.
علی مهربان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: