با دکتر محمد خوش‌چهره درباره الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت

الگوهای غربی ما را به اسفل‌السافلین می‌رساند

دکتر محمد خوش‌چهره در موسسه مطالعات توسعه‌ای دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران پیشاپیش بحث و گفت‌وگو درباره زوایا، ضرورت‌ها و الزامات تدوین الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت را آغاز کرده است.
کد خبر: ۳۸۲۷۰۴

وی معتقد است هنوز که هنوز است نه جامعه نخبگان و نه جامعه مدیران،‌ مجریان و برنامه‌ریزان ما تلقی درستی از واژه‌های «الگو»،  «اسلامی»، «ایرانی» و «پیشرفت» ندارند و از مدل‌هایی استفاده می‌کنند که حتی در خود غرب نیز سال‌هاست منسوخ شده و ناکارآمدی آن به اثبات رسیده است. وی می‌گوید ابتدا باید ضرورت‌هایی که انقلاب اسلامی را پس از 33 سال به سوی تدوین یک الگوی گشاینده است را درک کرد و سپس به تدوین آن پرداخت.

وی می‌افزاید: الگوهای مورد استفاده در غرب به «اسفل‌السافلین» منجر می‌شود حال آن که خداوند «مقام احسن الخالقین» را برای انسان پیش‌بینی کرده است.

استاد مدیریت استراتژیک با این حال توفیقات مادی غرب را فراموش نمی‌کند و با نگاهی به این موفقیت‌ها جمع‌بندی می‌کند که الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت باید همه‌جانبه و با درک تجربیات تمام مکاتب تدوین شود تا از تلفیق مزایای آن مدل جدیدی متولد شود.

چه ضرورت‌ها و الزاماتی باعث شده است تا انقلاب اسلامی پس از 33 سال از استقرارش به این نتیجه برسد که یک الگو برای آینده‌اش نیاز دارد؟ راه طی شده ما چه نواقصی داشته است که اکنون به این نیاز رسیده‌ایم؟

 بحث الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت از چند جنبه حائز اهمیت است که قطعا ورود به آن مستلزم یک درک صحیح و مفهومی از تک‌تک واژه‌هاست. یعنی بدانیم مفهوم هریک از واژه‌های الگو، اسلامی، ایرانی و پیشرفت چیست.

اما فراتر از این موضوع چند سوال پایه‌ای می‌تواند مطرح شود. دلایل طرح چنین مبحثی برای نظام جمهوری اسلامی که بیش از 33 سال از شکل‌گیری آن می‌گذرد و فراز و نشیب‌های متعددی هم داشته، چیست؟

برای وارد شدن به این بحث که ما به چه دلیل باید به سمت ایجاد اجماع بین نخبگان و متعاقبا اثرگذاری‌اش در نظام تصمیم‌گیری، سیاستگذاری و حتی برنامه‌ریزی و قانونگذاری در مقیاس کلان ملی برویم باید مقدماتی را مطرح کرد.

من معتقدم که ضرورت این بحث باید به عنوان اولین موضوع و اولین اولویت مدنظر قرار گیرد. این بحث به 2 دلیل ضروری است.

یکی ناشی از مطالعات تجربی و شواهد تاریخی است که حداقل در بیش از نیم‌قرن اخیر (بعد از جنگ دوم جهانی)‌ که گرایش به سمت اتخاذ الگوها یا مدل‌ها یا استراتژی‌ها به بیان ساده نسخه‌هایی که با اعمال این نسخه توسعه صنعتی،‌ مدرنیته، پیشرفت و ترقی را بتوان برای یک کشور به ارمغان آورد، مطرح شده است.

این بحث در مبانی نظری مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها،  نظریات، تئوری‌ها، مدل‌ها، الگوها و استراتژی‌ها را در بیش از 70 ـ ‌65 سال گذشته در برمی‌گیرد.

بخصوص در دوره جنگ سرد که یک جنگ تمام عیار در همه عرصه‌ها بجز عرصه نظامی بین بلوک غرب و شرق بود. آمریکا و رقیبش شوروی سابق با این جنگ‌ تمام تلاش‌شان این بود که در قالب الگوهای سوسیالیستی و سرمایه‌داری به جهان نشان دهند که نسخه‌هایی که می‌پیچند منجر به رفاه و پیشرفت و توسعه و ترقی کشورها می‌شود و آنها را مجاب به پذیرش و اجرای این الگوها می‌کنند.

اما نتایج به کارگیری این الگوها برای کشورهایی که در دایره اردوگاه غرب یا شرق بودند نتایج قابل تاملی است. یعنی اکثر کشورها به آن اهداف پایه‌ای و آمالی و استراتژیکی‌شان که صنعتی شدن بود و می‌خواستند همتراز و همپای کشورهای صنعتی حرکت کنند، نرسیدند.

اتفاقا اکثر این کشورها در وضعیتی قرار گرفتند که مجبور شدند تغییر نگرش یا تغییر الگو و استراتژی بدهند. در واقع‌ امروز این الگوها در دنیا به عنوان یک چالش جدی پیش روی نظام‌های تصمیم‌گیری و سیاستگذاری قرار دارند و به آنها این واقعیت را می‌گوید که علی‌رغم امکانات و استعدادهایی که داشته‌اند نتوانستند به مراتب و آمال ترسیم شده برسند.  

خروجی این الگوها هم سقوط نظام‌ها، دولت‌ها و روسای جمهور در خیلی از کشورهاست. بنابراین کماکان شکاف توسعه و پیشرفت یک شکاف عمیق بین کشورهای پیشرفته صنعتی و کشورهای در حال توسعه است.

این نکته ما را به این فکر وا می‌دارد که از دید پاتولوژیکی یا آسیب‌شناسی، در ابتدا یک نگاه عالمانه بر نسخه‌هایی که موفق شدند یا موفق نشدند بیندازیم و ببینیم آیا این بیماری که می‌گوییم با این نسخه شفا پیدا کرده است؟ و این فرد مشخصه‌های یک بیمار شفایافته را دارد؟ یا صرفا علائم ظاهری از شادابی و نشاط وجود دارد در حالی که عارضه و اختلالات جدی‌ را در درونش ایجاد کردیم. این مطالعه مربوط به کسانی است که معتقدیم با استفاده از این الگوها شفا پیدا کردند و متعاقبا دلایل این‌که خیلی از بیمارها با این نسخه شفا پیدا نکردند.

این الگوها و مدل‌ها چیست؟

برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید وضع موجود جهان یعنی وضعیت کشورهای توسعه‌یافته که از الگوهای ابداعی خودشان استفاده کرده‌اند را بررسی کرد و میزان موفقیت‌شان را سنجید.

کشورهایی که معتقدند با اتخاذ این الگوها، پیشرفته و صنعتی شدند مثل آلمان، آمریکا‌، انگلستان و ژاپن. سوال جدی این است که آیا این کشورها در وضعیت مطلوب هستند یا خیر؟

همه این الگوها و نسخه‌ها این ادعا را دارند که ما را به یک جامعه مطلوب می‌رسانند. این جامعه مطلوب چه مشخصه‌هایی دارد؟ روشن است که سطح رفاه در کشورهای توسعه‌یافته بالاست. یعنی بهبود عمومی سطح زندگی صورت گرفته است. وقتی وضع حال امروز کشورهای پیشرفته را می‌بینیم، واضح است که 300 ـ 200سال پیش از سال 1776 که علم اقتصاد به مفهوم امروزی تحت عنوان اقتصاد کلاسیک شکل گرفت و سپس اقتصاد نئوکلاسیک متولد شد متعاقبا نظام‌هایی که امروزه تحت عنوان نئولیبرالیسم اقتصادی مطرح هستند، در مبانی نظری و تئوریک با نگاهی که به جهان داشتند و جامعه مطلوب‌شان را تعریف کردند و مختصات و مشخصه‌های برجسته‌ای را نام بردند که آزادی‌های اقتصادی و آزادی‌های فردی در کارکردهای اقتصادی، عدم دخالت دولت یا دست نامرئی که در بازار ایجاد تعادل می‌کند، گسترش بازارها و امثال اینها جزو عناصر کلیدی است. از این رو این الگوها انباشت سرمایه و تمرکز سرمایه را به رسمیت شناختند، به طوری که حاکمیت را به سرمایه دادند و معتقدند هر چقدر پول و ثروت بیشتر باشد رفاه ایجاد می‌شود.

بنابراین این عناصر کلیدی نظری بعدا توجیه‌گر استعمار شد، یعنی غارت کشورهای جهان سوم و کم‌‌توسعه یافته در قرن 18 و 19 مبتنی بر همین عناصر کلیدی در تئوری‌هایشان بود که هر کشوری که ثروت بیشتری دارد پس پیشرفته است.

یعنی این الگوها هیچ دستاوردی نداشته است و سراسر بدی است؟

خیر. آنها الحق به دستاوردهایی رسیدند. به دستاوردهای مادی سال 2010 نگاه کنید و مقایسه کنید که از 50 سال گذشته به این سو زندگی بشر چقدر راحت‌تر شده است. یعنی این الگوها سعی کردند سطح رفاه بشر بالا برود.

بشر 50 سال پیش برای نیازهای اولیه‌اش که مثلا غذا بود می‌بایست بخشی از شبانه‌روزش را صرف تهیه ادوات و پیش‌نیازهای پخت غذا می‌کرد. از هیزم گرفته تا مواد خوراکی.

نیمی از روز به تهیه یک غذا اختصاص می‌یافت در حالی که همین الان با مایکروویو در 3-2 دقیقه غذاهای پیش آماده، استفاده می‌شود. در حمل و نقل، مخابرات و غیره هم همین پیشرفت‌ها را مشاهده می‌کنید.

پس مشکل این الگوها از کجا شروع می‌شود؟

من از زبان خودشان می‌گویم. ایرادهایی که مطرح است در بعضی محفل‌های آکادمیک و نشست‌های جهانی مورد بحث قرار می‌گیرد.

اجلاس سالانه WTO ـ سازمان تجارت جهانی ـ به تحلیل وضعیت اقتصاد جهانی و رفع موانع تجارت بین‌المللی می‌پردازد و پانل‌های تخصصی دارد. من 4 سال در ژنو در این اجلاس شرکت کردم. دوستانی هم در آنجا پیدا کردم که نگاه اعتراض‌آمیز به الگوهای فعلی غرب داشتند.

افراد مستقل و مصلحی که معترض وضع موجود هستند و این شباهت زیادی به انتقادات امثال ما از کشور خودمان دارد.

یعنی یک همگرایی درباره اعتراض به وضع موجود دیده می‌شود که در حال شکل گرفتن تدریجی است.

در نظام حاکم اقتصاد جهانی نئولیبرالیست اقتصادی است و بعد از فروپاشی شوروی سابق خودش را نظام یکه‌تاز دنیا قلمداد می‌کند.

چالش این است که به خاطر یکسویه‌نگری که داشتند رفاه مادی را مد نظر قرار دادند، با وجود این که دستاوردهایی هم داشتند، بحران‌های اخلاقی ـ معنوی جدی ظهور کرده است.

علت این است که این الگوها بر مبنای اومانیسم اصالت را به طور مطلق به انسان می‌دهند که هر کاری خواست انجام دهد، با این مختصات که نیازهای مادی‌اش را که در دلش لذت‌گرایی است به حداکثر برساند و معتقدند با به حداکثر رساندن این منافع و رفع موانع سر راه آدم، جمع که متاثر از منافع فردی است نیز به حداکثر رفاه مادی و در نتیجه پیشرفت و توسعه می‌رسد.

بعدها در عمل اختلالاتی در اجرای این الگو پیش آمد و تئوریسین‌هایشان سعی کردند با تصحیحاتی آنها را بپوشانند، مثلا تامین اجتماعی را در مقابله با نظریات مارکسیست‌ها ایجاد و سعی کردند بیمه کارگری و مسائل شبیه‌ آن طراحی کنند. اما با این تصمیمات اصل مشکل حل نمی‌شود، چون فلسفه بنیادی آنها مشکل دارد.

اومانیسم، انسان را جزئی از طبیعت می‌بیند، اصالت را به انسان می‌دهد و انسان را محور قرار می‌دهد. یعنی فقط به بعد مادی انسان نگاه می‌کند و بعد معنوی انسان را نادیده می‌گیرد. البته الان خودشان به این باور رسیده‌اند که حذف معنویت دارد کار دستشان می‌دهد. اعتراضاتی که جدیدا در بعضی محافل آکادمیک و علمی دنیا به وضع موجود مطرح شده خوشبختانه عناصری را در بر دارد که منطبق با بعضی دیدگاه‌هایی است که ما به آنها می‌پردازیم.

این حرف‌های جدید چیست؟

حرف جدید این است که بشر در هزاره سوم در بعد مادی موفقیت داشته، اما از بعد معنوی‌اش غفلت داشته و در نتیجه بشر 2010 در اوج فشارهای روحی ـ روانی قرار دارد.

سرانه خودکشی، افسردگی، اضطراب‌ها و ناامنی‌های روحی ـ روانی به حداکثر خود رسیده است، به طوری که در طول تاریخ بشریت هیچ‌گاه به این میزان نبوده است. معیار سنجش این قضاوت هم افزایش سرانه مواد آرامبخش و مخدرهاست.

افزایش سرانه داروهای روانی و روان‌پزشک مشخص می‌کند علی‌رغم این که بشر به پول و رفاه رسیده، اما امنیت خاطر، طمانینه، سکینه و آرامشی که ممکن بود با رفاه مادی پایین‌تری به دست بیاید، وجود ندارد. به اصطلاح قدیمی‌ها «خوش بودن» را در کشورهایی که سطح رفاه‌شان بالا رفته مشاهده نمی‌کنیم. به اعتراف صاحب‌نظران و تحلیلگران منصف‌شان می‌بینیم که این الگوها دچار انحراف هستند. دوربین‌های مخفی همه جا را کنترل می‌کنند. قفل، زنجیر، به کار بردن اسپری و آلات دفاع شخصی و غیره همه نشانه‌ای از این بحران روحی ـ معنوی است.

کلینتون در دور دوم مبارزات انتخاباتی‌اش در ریاست جمهوری آمریکا حرفی زد که مستمسکی شد برای معترضان که نشان دهند واقعیت چیست.

کلینتون گفت به خاطر افزایش بزهکاری و ناامنی‌ها که در آمریکا افزایش پیدا کرده از ساعت 8 شب به بعد تردد نوجوان‌ها (تین‌ایجرها)‌ باید ممنوع شود. به این دلیل که آنها به خاطر سن کم‌شان از حریم قانون در امان بودند و لذا جرایم زیاد و رو به رشدی را مرتکب می‌شدند، اختلال ایجاد می‌کردند، به مال و جان و ناموس افراد تجاوز می‌کردند و قانون نمی‌توانست بخوبی با آنها مقابله کند.

این طرح کلینتون مورد استقبال زیادی قرار گرفت و او متعاقبا افزایش 50 هزار پلیس را وعده داد. خب! این نشانه‌ای بزرگ برای ماست. درست است که با این الگوهای غربی رفاه جامعه بالا می‌رود، اما امنیت عمومی و آرامش وجود ندارد و این همان بحران معنوی است که نشان می‌دهد در این الگو به بعد روحی و روانی خوب پرداخته نشده است، مخصوصا در بعد معنوی‌اش که منجر به تعالی می‌شود.

جمع‌بندی حرف من این است: توسعه‌ای که دنیا تا الان دنبال آن بود، توسعه‌ای بود که روی جنبه مادی تاکید داشت. این جنبه مادی با استعمار و استثمار کشورهای در حال توسعه و جهان سوم در طول تاریخ صورت گرفته و الان هم با استعمار نوین و پیچیده صورت می‌گیرد که منافع کشورهای جهان سوم کماکان در راستای منافع آنها قرار می‌گیرد و آن هم به خاطر نظام‌ها، قواعد و شرایطی است که بر اقتصادی جهان حاکم است.

البته مدتی است در غرب جریانی به اسمورالیست‌ها (اخلاق‌گرایان)‌ شکل گرفته و گسترش پیدا می‌کند که به وضع موجود اعتراض دارد. یعنی خود غربی‌ها که با این نسخه‌ها و الگوها پیشرفت کردند، به جایی رسیدند که خودشان هم مساله دارند، اما باز هم با وقاحت تمام به کشورهای جهان توصیه می‌کنند شما هم این راه طی شده را طی کنید.

تجربه جهانی نیز این موضوع را تایید می‌کند؟

بله. اگر در سطح جهان نگاه کنید از 60 ـ 50 سال پیش که الگوهای توسعه به صورت غربی مطرح شده، تولید ناخالص ملی جهان یعنی مجموع تولید کالا و خدماتی که در سطح جهان تولید شده طبق آماری که در سال 2001 تهیه شده 5/36 برابر شده است.

در حالی که جمعیت جهان در سال 1950، بعد از جنگ دوم جهانی 1/2 میلیارد نفر بوده و الان به 4/6 میلیارد نفر رسیده است.

از تقسیم این دو عدد نتیجه می‌گیریم رفاه جهانی باید 12 برابر بالا می‌رفت، اما در سطح جهانی این اتفاق نیفتاده، بلکه برعکس 80 درصد درآمد و ثروت در اختیار 20 درصد جمعیت دنیاست. جالب است در خود کشورهای پیشرفته مثل آمریکا که جزو آن 20 درصد هستند، نیمی از ثروت تنها دست یک درصد از مردم است. یعنی یک نابرابری ناعادلانه در خود این کشورها نیز وجود دارد. آمارهای بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول نشان می‌دهد یک‌سوم جمعیت جهان زیر خط فقر مطلق هستند و نزدیک دوپنجم جمعیت جهان با کمتر از یک دلار در روز خودشان را اداره می‌کنند. حال با توجه به این آمارها ما می‌گوییم این الگوها که در سطح جهانی دستاوردش این است، را واقعا باید به کار ببریم؟!

در آمریکا بالغ بر 5/2 تا 3 میلیون نفر خیابان‌خواب هستند. فقری که در آمارها و اظهارنظرات اوباما برای سیاست‌های تامین اجتماعی گفته شد شوکی وارد کرد که نشان می‌داد خود کشورهای غربی نیز با الگوهای خودشان نتوانستند رفاهی که اکثریت مردم از مواهب آن برخوردار باشند را ایجاد کنند یعنی الگوهای توسعه‌شان دستاورد داشته و مثلا تولید ناخالصی بالا رفته، اما اکثریت مردم از منافع و مواهب آن کم‌بهره بوده‌اند. یعنی پرداختن به این مدل‌های غربی این اختلالات را به دنبال دارد؛ نابرابری، شکاف طبقاتی و درآمدی، تبعیضات درآمدی و غیره.

در کنار این اختلالات بحث جدی‌تر این است که رفاهی که ما به دست آوردیم با به خطر انداختن کره زمین به دست آمده یعنی تهی‌سازی منابع طبیعی و خدادادی. منابعی را بی‌محابا و بدون صیانت‌ها‌ و ضرورت‌های لازم مصرف کردیم، به طوری که کره زمین در خیلی از موارد از منابع طبیعی و خدادادی خالی است. کره زمین که ظرف این توسعه و ترقی است به خطر افتاده و مسائلی نظیر سوراخ شدن لایه ازن، پدیده گازهای گلخانه‌ای و گرم شدن قطب‌ها، آلودگی هوا، تغییرات اکوسیستمی، باران‌های غیرمتعارف، تغییرات گرمایی و سرمایی نامتعارف و غیره به وجود آمده و مهم‌تر این که منافع نسل‌های آینده به خطر افتاده است. پس این الگوها عوارض جانبی شدیدی داشته که هم روی انسان‌ها اثر گذاشته و هم کره زمین، طبیعت و آینده نسل‌های بعدی را با خطر جدی مواجه کرده است.

صریح بگویم انسانی که در این فضا قرار گرفته و با این الگوها در خیلی از کارکردها به سمت «اسفل‌السافلین» سوق داده می‌شود مسیر انحطا و قهقرا را طی می‌کند در حالی که انسان می‌تواند طبق آیه صریح قرآن «احسن‌التقویم» باشد.

یعنی می‌تواند از ملائک جلو بزند، اما سقوط رفتاری‌اش را در غرب و در کشورهای جهان سوم و در حال توسعه هم که این الگوها را استفاده می‌کنند، شاهد هستیم. پس اولین حرف این است که الگوهای موجود که به آنها الگوهای توسعه می‌گوییم و خودش را با ادبیاتی تحت عنوان مدل‌های رشد اقتصادی مطرح کرده، برای ما مناسب نیست.

غرب برای حل این چالش‌ها چه کرده و آیا به دستاوردهایی نیز رسیده است؟

آنها با ادبیات خاص خودشان می‌گویند اشکال این است که ما با پیشرفت و ترقی شروع کردیم و این واژه‌ها، واژه‌هایی رو به جلو بود، می‌گویند در این مرحله ما صرفا به کمیت پرداختیم و شاخص‌هایی چون رشد اقتصادی را در دهه 90 و 60 تدوین کردیم و با استناد به آن گفتیم هر چقدر تولید ناخالص ملی بالا برود نشان می‌دهد یک کشور موفق‌تر است.

اما در این مدل عوارض رشد مهم نیست. عوارض محیط زیستی، تهی‌سازی منابع طبیعی و این که آیا ناعدالتی وجود دارد؟ آیا اکثریت مردم از این مواهب رشد برخوردار می‌شوند یا نه؟ این مسائل اصلا برایشان مهم نیست.

در دهه 60 سازمان ملل قطعنامه‌ای تصویب کرد و نرخ رشد اقتصادی 6 درصد را به کشورهای جهان سوم توصیه کرد، اما پس از مدتی مشاهده کرد در خیلی از کشورهای در حال توسعه‌ای که توانستند به نرخ رشد 6 درصد برسند باز هم فقر، بی‌سوادی، مرگ و میر بالا وجود دارد و از بین نرفته است و برعکس با این که این کشورها تولید ثروت کردند اختلاف طبقاتی و درآمدی در آنها بالا مانده است.

از آنجا به این جمع‌بندی رسیدند که خود واژه «رشد» نتوانسته دستاورد مطلوبی داشته باشد و آن را تغییر دادند و نام «توسعه» را روی تغییرات کمی گذاشتند که به بهبود عمومی، کاهش فقر، کاهش بیماری، بی‌سوادی و شاخص‌هایی در قلمروهای اجتماعی و بهداشتی کمک می‌کند. این مدل‌های توسعه در ادبیات دهه 70 مطرح شد.

اما دوباره در اواسط دهه 80 و 90 این الگوها نیز زیرسوال رفت و گفته شد این توسعه منافع نسل‌های آینده را تامین نمی‌کند و کره زمین را به خطر می‌اندازد.

پس در سال 1985 در کنفرانس ریودوژانیرو روی واژه توسعه خط کشیده شد و بعد واژه توسعه پایدار مطرح شد.

مفهوم توسعه پایدار این بود که ما توسعه‌ای را می‌خواهیم که کره زمین و منافع نسل آینده به خطر نیفتد و تهی‌سازی هم صورت نگیرد.

محور دیگر بحث آنها این بود که انحرافات روحی، روانی، افسردگی، خودکشی‌ها، بزهکاری‌ها، پوسیدگی و بهم‌ریختگی کانون خانواده در خیلی از کشورها بخصوص اروپا که نرخ رشد جمعیت را منفی می‌کند یعنی در 40 ـ 30 سال آینده شما مردم اصیل آلمانی، انگلیسی و فرانسوی را کم می‌بینید و اکثرا جمعیت این کشورها که مهاجر هستند بشدت جولان می‌دهند. بنابراین اندیشمندان غربی در مجموع گفتند اشکال توسعه ما این است که در دل آن اخلاق را کنار گذاشتیم و تعدی به محیط زیست، حقوق افراد، انحطاط خانوادگی و... همه ناشی از نبود اخلاق است بنابراین عنوان شده که باید به سمت توسعه اخلاق محور حرکت کنیم.

توسعه اخلاق محور تا چه حد به طور جدی پیگیری می‌شود؟

این فعلا در حد ادبیات است. آن چه الان در نظام تصمیم‌گیری دولت‌های غربی وجود دارد همان توسعه پایدار است. بنابراین نسخه شفابخشی که برخورد کشورهای دیگر می‌دهند خودشان را شفا نبخشیده و علیل و منگ کرده است. اگر چه مزایایی دارد و این مزایا آنها را تنومند کرده، اما تعادل روحی ـ روانی برایشان به ارمغان نمی‌آورد.

پس این نسخه قابل استفاده نیست و ابر قدرت‌های موجود با این معیارهایی که دارند انتهای‌شان به زوال و فروپاشی می‌رسد و اسفل‌السافلین می‌شوند. آیا ما هم می‌خواهیم این‌گونه شویم؟

اما مساله این است که بسیاری در داخل کشور به این الگوها و اثر بخشی آن عمیقا معتقدند. باید این واقعیت‌ها جا بیفتد و گفته شود. متاسفانه مدلی که ما در ایران داریم نیز این الگوها را تقویت می‌کند.

ما در ایران بیش از 40 سال سابقه برنامه‌ریزی داریم. سازمان برنامه در سال 1327 در ایران به کمک مستشاران آمریکایی و به دستور رئیس‌جمهور وقت آمریکا (روزولت)‌ ایجاد شد.

از آن زمان 5 برنامه عمرانی،‌ قبل از انقلاب در زمان پهلوی، انجام شد و 5 برنامه هم الان طراحی شده که 4 تای آن اجرایی شده است.

این برنامه‌ها مقدرات، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و کاربردی کشور را تغییر داده است. حالا من به برنامه‌هایی که در زمان رژیم پهلوی و شاه معدوم ایجاد شده نمی‌پردازم که دست‌نشانده بود، اما سوال این است که ما که بعد از انقلاب یک نظام اسلامی را ایجاد کردیم چرا باز می‌بینیم در ریل جریان‌های قبل قرار گرفتیم؟ در بخش سیاسی و فرهنگی سعی کردیم تغییراتی ایجاد کنیم، اما در خیلی از قلمروهای اجتماعی مخصوصا اقتصادی‌مان در همان ریل‌های نادرست گذشته حرکت کردیم و الان سعی داریم آن را تقویت ‌کنیم.

تمرکز جمعیت ایران از نظر اسکان رسمی یعنی از سال 1334 که اولین آمار سرشماری وجود دارد، نشان می‌دهد 25 درصد جمعیت ایران شهرنشین و 75 درصد روستانشین بود.

اما در 60 سال اخیر به اقتباس از همین الگوهای غربی در سازمان برنامه این نسبت برعکس شده است.

پس تغییر جمعیت کشور و به دنبال آن معضلات تهران مثل آلودگی و ترافیک و... ریشه در همین الگوها دارد. اقتباس از الگوهایی که مبتنی بر رشد و توسعه بی‌رویه شهرها و کم‌توجهی به بخش کشاورزی است به اسم صنعتی شدن و مدرنیته اختلالاتی جدی در کشور ایجاد کرده‌اند.

یا موارد مختلف متاسفانه محور تصمیم‌گیری‌های ما شده‌اند با این که نظام جمهوری اسلامی با محتوای اسلام و آموزه‌های دینی مخصوصا موازین شرقی که در قانون اساسی ما وجود دارد بر سر کار آمد، اما ما متاسفانه از آنها دور هستیم و خیلی از آنها هنوز عملیاتی نشده است. یا در دیدگاه‌های استراتژیست‌های نظام شامل حضرت امام(ره)‌ یا رهبر معظم انقلاب نکاتی وجود داشت که اگر به آنها استناد می‌شد ما نباید این‌گونه می‌ماندیم.

چرا این‌گونه مانده‌ایم؟

بخشی از آن ناشی از عوامل برون‌زا و بخشی ناشی از خطاهای نظام تصمیم‌گیری و سیاستگذاری و برنامه‌ریزی است.

صراحتا بگویم مدلی که در تحلیل اقتصاد ایران حاکم است هنوز همان مدل رشد اقتصادی است. هر دولتی که بر سر کار می‌آید برای این که کارآمدی خود را نشان دهد افزایش رشد اقتصادی دوره خودش را نسبت به دولت قبل مطرح می‌کند، یا تلاش می‌کند نرخ رشد اقتصادی را بالا ببرد. یعنی فقط به فیزیک و کالبد نگاه می‌کند و لذا ما هنوز با معیارهای توسعه که رسیدن به تغییرات کمی و کیفی توامان را هدف گرفته است، فاصله داریم.

در دانشگاه‌ها تعداد فارغ‌التحصیلان چند ده برابر شده است. خب، این یک رشد کمی است، اما این امر چقدر رشد کیفی داشته است؟

صریح بگویم ما هنوز به مسیری که انتهایش را بحث کردیم و نشان دادیم و به دلایل گوناگون غلط است، پایبندیم.

هنوز کارکرد غالب اقتصادی ما روی رشد اقتصادی است و به عوارض آن اصلا توجهی نداریم؛ عوارضی مثل تهی‌سازی منابع طبیعی و خدادادی که تجدیدناپذیر است، اختلالات محیط زیست، اختلالات اجتماعی مثل مهاجرت‌ها، مهاجرت اجباری، هجوم از روستا به شهر و...

اکثر مدیران در گزارش‌های عملکردی خود فقط به شاخص‌های کمی اشاره دارند، اما توجه نداریم که این مدل و الگوی دهه 60 دنیا بود که کنار گذاشته شده است. آرژانتین در راس کشورهایی بود که این مدل را اجرا کرد.

این کشور طوری در حال توسعه بود که بیش از دو دهه بالاترین رشد اقتصادی را در دنیا داشت یعنی رشد اقتصادی دو رقمی و بالای 12 تا 14 درصد را تجربه کرده بود.

اما این کشور در سال 2001 دچار فروپاشی اقتصادی شد و در عرض 6 ماه 2 دولت عوض کرد. چرا؟

توجه دارید که آرژانتین بنیه قوی اقتصادی و زیرساختی داشت. جمعیتش نصف ماست، 2 برابر ایران وسعت دارد و از جنگل‌ها، معادن، نفت و صنعت پیشرویی برخوردار است.

اما این کشور دچار فروپاشی شد. نه این که فقیر باشد بلکه به این دلیل که بیشتر به مسائل کمی توجه کرد. در کنار این، دلیلش این بود که 40 درصد جمعیت زیر خط فقر داشت، پول در جامعه خوب توزیع نشده بود، شکاف طبقاتی گسترده وجود داشت و حدود 30 درصد جمعیت بیکار داشت.

این آمار بیکاری در یک کشور آمار بالایی است و تنش‌های اجتماعی را به دنبال دارد. بنابراین آن مدل‌ها این‌گونه است. من معتقدم در ایران هم در خیلی از بخش‌ها رشد اقتصادی محور به مسائل نگاه می‌کنیم. درست است که ما حرف‌هایی از توسعه پایدار می‌زنیم، مثلا در سیستم اداری‌مان مسوول محیط زیست می‌گذاریم، اما کارکردها کماکان بر محوریت رشد اقتصادی است.

حالا به چه دلیل بحث پیشرفت به جای توسعه مطرح می‌شود؟ به اعتقاد من واژه پیشرفت حکیمانه به کار برده شده است. پیشرفت در لغت به معنای جلو رفتن است.

چون غرب خیلی جاها به اسم توسعه عقب رفت و پسرفت داشته است در عین حال پیشرفت یک واژه اعتراضی جدی به واژه توسعه است. توسعه یک واژه Complex است با معیارهای ارزشی خاص خودش که به مفهوم فرآیند بهبود یا رسیدن به وضع مطلوب است.

اما این‌که مطلوب چیست، می‌تواند از کشوری به کشور دیگر با نگرش‌ها، جهان‌بینی و معیارهای ارزشی‌‌شان متفاوت باشد.

پس این جابه‌جایی واژه مفهوم دارد، اما آیا می‌شود واژه‌ای بهتر از آن را متصور بود؟

بعضی معتقد به واژه‌ عمران هستند که در قرآن هم آمده است. مطلب مهمی که می‌تواند اختلال‌زا باشد این است که اگر درک صحیح و مفهومی از آنچه که می‌گوییم،‌ نداشته باشیم ممکن است هر کسی با غفلت یا انحرافات درکی خودش واژه‌هایی را به خورد ما بدهد.

پس حتما باید معیارها و مشخصه‌های الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت با مفهوم اسلامی یعنی چه؟ ایرانی یعنی چه و پیشرفت یعنی چه؟ تبیین شود که آن یک کار تخصصی و کار نخبگان است.

سیدعلی دوستی‌موسوی / گروه اقتصاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها