یک قاچ از زندگی

تا خوشبختی راهی نیست

کد خبر: ۳۸۲۲۱۴

مردم هم کم‌کم به این پدیده عادت کردند تا امروز که ردپای تبلیغات محیطی را روی پل‌های عابر پیاده و تیرهای چراغ‌برق هم شاهدیم و این آگهی‌ها از روی تابلو‌های کنار خیابان‌ها خزیده‌اند و روی بدنه اتوبوس‌ها‌‌ی شهری هم نشسته‌اند و در حرکتند.

نه، اینجا نمی‌خواهیم به تاریخچه یا جامعه‌شناسی این شیوه اطلاع‌رسانی بپردازیم.

آنچه امروز مرا بر آن داشت که چند خطی، آن هم در این قسمت بنویسم، مشاهده رفتار زن و مردی میانسال در تاکسی بود.

شما که در تهران زندگی می‌کنید، به یقین دیده‌اید که مدتی است بسیاری از تابلوهای سطح شهر و بویژه آنها که روی پل‌های عابر پیاده نصب شده‌اند، خالی از تبلیغ محصولات مختلف هستند و به هر دلیلی، شهرداری مناطق مختلف، از این فضاها برای نوعی اطلاع‌رسانی فرهنگی استفاده می‌کند.

تاکسی از زیر یکی از همین پل‌هایی که ذکرشان! رفت، گذشت.

زن میانسال به همسرش گفت: دیدی اونی رو که روی تابلوی پل نوشته بود؟

مرد گفت: مگه می‌شه تو ببینی و من نبینم؟

توی دلم گفتم، ای دل غافل، الان است که بر سر نمره عینک و سوی چشم و دیدن و ندیدن بحث‌شان شود، که مرد نگذاشت فکرم بیشتر به بیراهه برود؛ تند و سریع ادامه داد: وقتی تو پیشم نیستی هم، من اون چیزایی رو که تو دوست داری، خوب می‌بینم؛ حالا که اینجا پیشم هستی، مگه می‌شه تو ببینی و من نبینم؟!

می‌شد شادی و رضایت را در تک‌تک ذرات وجود زن دید؛ انگار تمام صورتش می‌خندید. انگار شادی در وجودش می‌جوشید.

فقط به مرد نگاه کرد؛ نگاهی که بیشتر از یک کتاب حرف داشت.

مرد آرام دست همسرش را در دست فشرد و به او لبخند زد.

زن گفت: همیشه فکر می‌کنم برای همینه که ما اینقدر خوشبختیم.

بعد صدایش را پایین آورد و گفت: اگه تو نبودی...

هر دو چند ثانیه‌ای سکوت کردند.

سپس مرد همانقدر آرام گفت: اون دستبند و اون پسربچه که نیاز به جراحی داشت یادته؟ اون که کار من نبود؟ بود؟... پس منم باید بگم اگه تو نبودی...

زن آنقدر ساده و بی‌پیرایه حرف را ادامه داد که بدون آن که بخواهم، حرف‌هایشان تمام وجود مرا هم پر کرد. انگار من هم در شادی آنها شریک شده بودم.

آنها که گویا در خلوت خودشان می‌گفتند و می‌شنیدند.

انگار در جهان خودشان بودند؛ انگار درس‌هایی برای زندگی می‌دادند؛ انگار مانند رود، ساده و بی‌تکلف و روان بودند تا زندگی را سبزتر کنند.

من هم آن تابلو را دیده بودم؛ آن تابلوی روی پل را که رویش نوشته بود: «اگر می‌خواهی خوشبخت شوی، برای خوشبختی دیگران بکوش.»

و حالا آن دو از بعضی کارها که در کنار هم برای خوشبختی دیگران کرده بودند می‌گفتند؛ بدون این که بخواهند به روی کسی بیاورند یا در جمعی و جایی خود را مطرح کنند و سر بالا بگیرند و بگویند ما بودیم که...

آنها فقط برای خود می‌گفتند و گویا این گفتن بر خوشبختی‌شان می‌افزود.

آنچه من شنیدم، کارهایی ساده بود؛ اما همراه با گذشت؛ گذشت از یک دستبند برای التیام درد یک پسربچه و احتمالا یک مادر.

گذشت از بخشی از حقوق بازنشستگی؛ گذاشتن قدری زمان و...

می‌شد از سر و وضع‌شان متوجه شد که خانواده پولداری نیستند، اما آنچه توانسته بودند برای شادی دیگران کرده بودند.

وقتی مرد به راننده گفت: همین جا پیاده می‌شویم.

من هم گفتم: پیاده می‌شوم.

آن طور گفتم که گویا خودم نمی‌گویم؛ صدایم به گوش خودم هم ناآشنا آمد.

مثل این که صدایم مبهوت شده بود؛ صدای راننده را شنیدم که می‌گفت: آقااااا... .

برگشتم؛ گفت: کرایه‌ات رو نمی‌دی؟

دستم مانند دست یک آدم آهنی در جیبم فرو رفت.

اسکناسی در آوردم و به راننده دادم و باقی‌اش را که نفهمیدم چقدر بود در جیبم گذاشتم.

وقتی برگشتم، مرد و زن، دست در دست هم وارد یک مرکز نگهداری معلولان ذهنی می‌شدند.

بارش برف را روی سر و صورتم حس کردم. قدری به خودم آمدم؛ خواستم چترم را باز کنم؛ چترم نبود؛ در تاکسی جا مانده بود.

خنده‌ام گرفت؛ زیر برف راه افتادم و با خودم زمزمه کردم «اگر می‌خواهی خوشبخت شوی، برای خوشبختی دیگران بکوش.»انگار نمی‌دانستم در کدام خیابانم؛ فقط زیر برف می‌رفتم و به خوشبخت بودن و خوشبخت شدن فکر
می‌کردم.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها