در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ما در برابر این نوشته سکوت مینماییم: ها این چه وضعیه؟ چرا اینقدر ورجه وورجه میکنی، هی میپری صفحه 12 و صفحه 13. ها راستشو بگو شتر گاو رو چکار کردی، چه بلایی سر ایادی آوردی؟ نه میخوام بدونم تو وجدان درد نمیگیری نون دو تا آدمو آجر میکنی؟ نکن این کارارو خوبیت نداره. از ما گفتن بود. حالا ول کن این حرفارو. فکر کنم از این به بعد بیشتر برات ایمیل بزنم آخه داداش آخری رو هم داریم داماد میکنیم به امید خدا بعدش ما میمونیم و والدین محترم و دوستداشتنی (فکر کردی میگم بابت امتحانای آخر ترم کمتر ایمیل میزنم) نه از این خبرا نیست. من بیدی نیستم که با باد امتحانا بلرزم بله اینجوریاس. یه چیز دیگه، بابا من اعتراف میکنم که میخواستم برم شمال زندگی کنم اما الان قول میدم که نرم توروخدا یه کاری کنین این آتیشا رو مهارکنن. کل شمال سوخت اونم از ساحلش که میخوان تمامشو بفروشن و تجاری ـ تفریحیاش کنن. ای بابا دیگه دارم ازدست خودم عصبانی میشم. تابعد.
مینا از مشهد ما که کلا آن شاعری را که تو اسمش را آوردی لقمه لقمه بلعیدهایم. بگذریم. اینجا که بالاخره یک برفی بارید ما از حسرت درآمدیم. دیگر داشتیم برای خودمان نگران میشدیم. یعنی میدیدیم آن روزی را که روی سنگ قبرمان بنویسند جوان ناکام! بس که حسرت برف را کشیدیم. اما چشمتان روز بد نبیند. کافی است پایمان را از در خانه بگذاریم بیرون و وروجک هم همراهمان باشد.
نمیفهمیم اصلا چی به کجاست که یک گوله برف میخورد توی صورتمان. هر چقدر هم فکر میکنیم که این بچه چطور فهمیده باید برف را کوباند توی صورت ما نمیفهمیم. خلاصه گفتیم که بگوییم برف هم بارید ما هم کتکش را خوردیم و کلا روزهای خوشی را میگذرانیم. آن خواهرزادههای محترم را سلام برسانید و مراتب تاسف ما را که نمیشود دستمان بهش برسد بخصوص به آن تپله خدمتشان عرض نمایید. زیاده عرضی نیست. نگران پرحرفی هم نباش. ما خودمان پایه وراجی هستیم.بابا شما با هم تلهپاتی دارین؟ یکهو همه با هم به یک چیزی گیر میدهید. عجب... عجب... .
یکی هم پرسیده ما در چاردیواری هم مطلب مینویسیم یا نه؟ عرض به حضورتان که ما همین صفحه کافه کاغذی را سر وقت تحویل صاحبش بدهیم باید روزی ششصد بار سجده شکر به جا بیاوریم. فیالواقع همین هم از سرمان زیاد است.
الان اشک شوق توی چشممان بعد از خواندن این ایمیل حلقه زده است:« چطوری کافه جون؛ تارا میلانیام؛ امروز19 دی ماهه و الان شبکه تهران رو نگاه کردم دیدم اونجا به شدت داره برف میاد. اولین کسی که به یادش افتادم تو بودی و گفتم بهت میل بدم و تبریک بگم بارش نخستین برفرو؛ گرچه دیر اومد ولی بالاخره اومد؛ الان میتونم چهرهات رو تصور کنم که تو خونه دوام نیاوردی و زدی بیرون و احتمالا داری برف بازی میکنی؛ باور کن خیلی خوشحالم که تو خوشحالی؛ امیدوارم تا سهشنبه دیگه که میلم چاپ میشه ریزش برف و بارون ادامه داشته باشه؛ البته اینجا فعلا فقط بارون اومده و خبری از برف نیست؛ حالا تو هم دعا کن که واسه ما هم برف بیاد؛ دیگه مزاحمت نمیشم جای منم برف بازی کن؛خداحافظ»
اینها را هم مهسا از گلستان نوشته است: «سلاااااااااااااااااااااااام خوبی کافه جون؟ میبینم که مشتریات همه پریدن و رفتن پی درس و مشق و کار و کنکور! خب بله دیگه همه که مثل ما بامعرفت (بهتر بگم بیکار!) نیستن که! خب یکی داره واسه کنکور میخونه یکی داره واسه پایان ترم میخونه یکی واسه ارشد یکی استخدامی یکی همین جوری الکی... الی آخر. در نتیجه الان فصل کسادی بازار کافه است. بارون که همچنان نمیباره. مام خسته شدیم دیگه دعا نمیکنیم! چون فقط تو گزارشای هواشناسی قراره همهاش هفته دیگه که معلوم نیس کی میرسه بارون بیاد و این هفته دیگه از اول آذر همینجور قراره بیاد! یادمه اوایل مهر بود که هواشناسی اعلام کرد زمستان سردیرو خواهیم داشت!!!!!!!!!!!!! چه خنده دار.... اصلا فکر میکنم ما آخرین نسلی باشیم که برف و بارون رو دیدیم. احتمالا باید واسه نسل بعد تعریف کنیم یه زمانی که ما نسلسومی بودیم یه چیزی بود که سفید بود سرد بود خوشگل بود کوچولوکوچولو از آسمون میبارید. یه چیزی ام بود که درواقع همون آب بود ولی ریز ریز و قطره قطره از آسمون میومد پایین. احتمالا اونام میگن چه عجیب یا شایدم بگن واسه چی باید از آسمون همچین چیزایی بباره. خدا میدونه. با این حال باز ما خوششانستر بودیم که یه چیزی دیدیم بعدیا رو بگو.. جونم برات بگه جنگلای مام که سوخت رفت پی کارش. بعدشم افتاد به جنگلای استانای همسایهمون تا ببینیم بعد چی میشه. قضیه جنگل و درختم همینهها فرقی نداره باید شکلشو بکشیم و بگیم همچین موجوداتی بودن قبلا.. که البته خیلی هم دور نیست.. هی.. هی... هی... روزگار... روزگار کج مدار.... راستی سلام مخصوص ما رو به این اقای رضا فلاحتی برسون.. خیلی خوب و بانمک مینویسن. بگو بیشتر بنویسه... اصلا بگو بیاد جای خودتو بشینه! هان بهتر نیس؟ بسه دیگه دوران ریاست... این میز و صندلی به کسی وفا نکردهها کافه..گفته باشم. خیلی بهش امیدوار نباش. خب دیگه بسه ما بریم. شمام مواظب خودت باش..از پیاده رو....
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: