داستانک

گمشده

کد خبر: ۳۸۰۷۸۷

 آخرش تصمیم گرفت بعد از 20 سال به خونش برگرده. ناراحت بود از این که دست خالی برمی‌گرده. رسید خونه، دید کسی نیست و همه جا رو گرد و خاک گرفته. یه نامه جلوی آینه بود، اونو باز کرد و خوند:خیلی منتظرت موندم، ولی نیومدی، همیشه دوست دارم، به یادتم و هرگز فراموشت نمی‌کنم.

سمانه امینی

مادر چشم انتظارت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها