بسی فیض بردیم در این سال‌ها

جا نیست. کلی مهندسی کرده‌ایم که بتوانیم همه را در این صفحه جا بدهیم. باز هم نشد. این است که هم اینجا خیلی حرف نمی‌زنیم هم جواب‌ها را یک خطی می‌دهیم. به بزرگی خودتان ما را له نکنید:دیوانه جان همین مایی را که می‌بینی اینجا نشسته‌ایم به اندازه موهای سرمان با پدر و مادر محترم‌مان دعوای‌مان شده و هر بار فکر کرده‌ایم رابطه ما با آنها دیگر درست نمی‌شود که نمی‌شود ولی اشتباه می‌کردیم. یعنی بعد از مدتی دوباره همه چیز گل و بلبلی شده و ما برای خودمان دوباره شروع کردیم شلنگ تخته انداختن. این است که شما هم خیلی غصه نخور چون اصولا خداوند دل این مادر و پدرها را از پرنیان درست کرده و حسابی نرم است. بله...
کد خبر: ۳۷۴۶۵۱

بابا ورونیکا بی‌خیال. اینها همه‌اش خرافات است. به هرحال ما که اعتقاد به هیچ کدام از این چیزها نداریم. از ما می‌شنوی تو هم وقت گرانمایه را صرف این چیزهای بی‌خودی نکن.

تارا از خرم‌آباد. هوا هنوز هم همانی است که بود. ما هم سعی می‌کنیم سکوت کنیم و چیزی نگوییم.

منیرخاتون دل‌مان برای گیر دادن‌هایت تنگ شده بود. می‌بینم که حسابی تریپ مشاوره برداشتی و... بابا بی‌خیال.

ای ول مهندس پوریا بابا تو دیگه کی هستی؟ فی‌الواقع روی ما را هم سفید کردی ناجور. خیلی خوب بود. کلی غش و ریسه رفتیم. البته ببخشیدها! انصافا این‌جور وقت‌ها نباید خندید ولی از این که می‌بینیم آدمی بی‌حواس‌تر و خونسردتر از خودمان هم وجود دارد بسی مشعوفیم. در ضمن پویا نوشته: «تهران که هیچ، در دود خفه شد رفت. دریاچه ارومیه هم که می‌خشکد. جان هر کسی دوست داری اعلام کن ملت ایران دست بر دعا بردارند تا خدا به ما رحم کند. این رسمش نیست، ماه آذر تموم شد نه بارانی! نه برفی! در حالی که تو اروپا دارن قندیل میبندن از بس برف اومده. خدا یا چه گناهی کردیم آخر؟ اگر قصور کردیم به بزرگی خودت ببخش و ملت ایران رو شاد کن. ان‌شاءلله.»

شادی خانم نابغه واقعا از دستت ناراحت شدم. چرا از این اتفاق ناراحت شدی؟ واقعا چرا؟ اولا که سیستم انتخاب برنده توی این جور جاها اصلا سیستم درستی نیست. یعنی نمی‌شود هیچ جوری بهش اطمینان کرد. دیگر اینکه من اگر جای تو بودم کلی از این که به چنین مرحله‌ای رسیدم خوشحال بودم. بعد هم تو هیچ وظیفه‌ای در قبال آدم‌ها نداری که حالا برای ناامید شدن‌شان بخواهی احساس شرمندگی کنی. بی‌خیال بابا... ما هم مراسم جایزه را دیدیم و یاد شما هم افتادیم ولی این چیزها که مهم نیست. کلی از دستت شاکی هستیم و اگر بخواهی افسردگی بگیری و ایمیل ندهی و این حرف‌ها حسابی کلاه‌مان توی هم می‌رود.

«جاموند» (ما چه می‌دانیم این چه جور اسمی است؟ چرا حالا ما را این جوری نگاه می‌کنید؟) این انتگرال دارد کم‌کم ما را نگران می‌کند. خوبید همگی؟

زهرا هم نوشته: «حالمان را نپرسید که نه حالی هست نه احوالی. این آلودگی هوا را چه بگوییم که دلمان خنک شود؟ این روزها خوراکمان شده حرص پلو بدون خورشت! حرص خوردن از دست همشهری‌های بیسیار بیسیار با ملاحظه که در این دود و دم و هوای پس و سیل هشدار و اخطار، با خیالی آسوده ماشین‌هایشان را بیرون هم می‌آورند، سیگارشان را دود می‌کنند، نگران جریمه و سرطان و سکته هم نمی‌باشند اصلا و ابدا! حالا به وزیدن بادی راضی شده‌ایم، چه برسد به باران. آن هم راهش به این طرف‌ها نمی‌افتد که... افسردگی گرفتیم رفت... ای ابر و باد و مه و خورشید، ای فلک! کجایید؟»

بچه‌ام میلاد خضری هم یک ایمیل تستی فرستاده تا ببیند اگر اسمش چاپ می‌شود مشتری شود. بعد توی متن ایمیلش اسمش نیست! خودمان رفتیم از روی آدرس ایمیلش کشف کردیم. این جور آدم زحمتکشی هستیم ما.

این هم از داش رضای فلاحتی که هی سراغش را می‌گرفتید: «سلام. تا حالا آنفلوآنزای دانشجویی نخورده بودم که این یک مورد را هم به لطف دوستان، دریافت کردم. البته مو هم نامردی نکردم و ویروس را به اساتید مجرب انتقال دادم. درسطح گسترده‌ای هم رشته‌ای‌ها و اساتید را به تعطیلی کشانده و اطبای حاذق، از این اقدام مو کمال رضایت را بردند. فقط کمیسیون مو رو ندادن. دروس، وارد فاز میان ترم شده و هنگامه‌ای (مثبت فکر کنید؛ اون هنگامه نه) برپا شده. مو هم، سوء استفاده کردم و «استرس»، بین هم رشته‌ای‌ها پخش مِکردُم بلکه آنها هم آخرترم، طعم تلخ شکست را احساس کنند. این قافله عُمرعجب می‌گذرد. همین دیروز داشتُم نوروز باستانی را تبریک مُگُفتُم. بفرما. شد پایان ترم و دست مو موند توی پوست گردو. هوا هم قاطیه. صبح مُخای بری سرده؛ ظهر صورتت از آفتاب مُسوزه؛ شب با پوست خرس هم سگ لرز مِزِنی. یحتمل چند روز دیگه مردم میرن پارک ملت تا از کنار فواره‌اش رد بشن و حس خیس بارون را احساس کنن. خیلی خب مو بُرُم. 2 تا استامینوفن بخورُم که 5:30 صبح اعزامُم به دانشگاه.»

بانو خانم شما به ما لطف داری. خوش باشی.

پری آسمونی چقدر نوشته بودی بسی؟ بابا یک بار... دو بار... حالا از این حرف‌ها گذشته دندان پزشکی چی می‌گه؟ یاه یاه یاه...

این یکی را از روی آدرس ایمیلش هم نفهمیدم چه نام و نشانی دارد؟ «کافه خوبی؟ کافه دعا کن برف بیاد آخه چکمه خریدم ولی نه برف میاد نه بارون. راستی کافه یه دعای دیگه هم بکن این‌که من ترم اولی ریاضی نیفتم مشروط شم. کافه جان نذار شتر از صفحه ات بره آخه اونوقت مجبور میشی کمتر جواب نامه بدی.»

شبح شاخدار راستش ما که نفهمیدیم بالاخره تو به ما چی گفته بودی بس که عجله داشتی. همین چند خط را هم می‌نویسیم که بعدا شاکی نشوی بگویی چرا جواب ایمیل ما را ندادی. بله ما این جور آدم وظیفه‌شناسی می‌باشیم.

دوستی که توی تیزهوشان درس می‌خوانی و خواهر و برادر نداری و هیچ دوستی هم نداری اولا اسمت کو؟ دوما مگر ما که کافه کاغذی باشیم مرده‌ایم که شما دوست و رفیق نداری؟ اصلا ما را ساخته‌اند برای همین. برای چی؟ خودمان هم نمی‌دانیم... حالا شما زیاد سخت نگیر.

نسرین خانم غصه نداره که. دانشگاه‌تان حتما اینترنت دارد. راحت از روی نت می‌توانید ما را پیگیری کنید. برای چه چیزهایی شما نگران می‌شوید. ای بابا...

رضا الف به روی چشم. شما را دعا می‌کنیم. اگر قبول افتد.

ادیسون هم نوشته: «شیخ الاجل ابو الکافه بن کاغذی جوزی! حالتان به مانند این باشندی کز دست خفگی‌های هوا اندکی (نه! خیلی خیلی )قاطی می‌بکرده‌اید و ملولید از دیدن خفگی‌های هوا! باری معذرت مرا پذیرا بباشید و زعارت (تند خویی) مرا ببخشید و لیکن خوب حق تان است دیگر...! شما در جایگاه یک انسان بسیار بد شانسی می‌بیاورده‌اید! از برای چه؟ خوب معلوم باشندی دیگر، از برای طالع میمون و از قضا آمده در تهران خفه می‌زیسته‌ای...! چندان که ملت می‌برفته‌اند آنجا (تلپ) می‌بشده‌اند و بار ترافیک و احوالات هوای را به خرابی می‌بداده‌اند. چندی است دیگر بر جای هندوستان تهران را گفتندی کشور 72 ملت...! سرزمین ما را جویا بباشی! آه! (آخرت آب و هواست) اقلیم بسیار پاییزی ست، برگ‌های نارنجی رنگ درختان می‌بریخته‌اند. در کوی و برزن‌ها که قدم گذار می‌بشوی، خش خش برگ‌ها را زیر قدم‌هایت احساس می‌بکنی! هوایی پاکیزه. سردی دلنشینی می‌بدارد که بیشتر آدمی را یاد فرا رسیدن بهاران می‌بیندازد تا برف و بوران...! گفتندید اندر تهران کوه‌هایتان را دیده‌ور نیستندید؟ ولیکن ما هر باری کز گنبد‌های تو در تویمان و اطاق‌ها و حجره هایمان بیرون می‌بزنیم محو در کمند کوه هایمان می‌بشوییم و با صد هزار دیده آنها را نظاره گریم. کز حد وصف می‌بگذشته...! زمستان‌هایش دیگر بی‌مثال باشندی. می‌بتوانیم گیسوان سپید رنگ کوه‌هایمان را نیز دیده‌وری کنیم و تشخیص در دهیم کز بر فراز کوه‌هایمان احوالات آب و هوای چه طور گونه بر میگذرد! بدان‌سان بسیار خود را خوش وقت می‌بیابیم که راست می‌ بیفتاده‌ایم وسط رشته کوه‌های زاگرس...! ای بسا که زیستن در دیاری کوهستانی آخرش باشندی...! غرض از این داستان‌ها زدند و قصه‌ها گفتن بسببی است شایدی شما کز غرب کشور مقام کردندید...! چه بسا که کار خفگی هوا بدین منزلت رسید مرا گفتندی. گفتمی کز این دیار بزنید و بکنید و بروید از بهر سرزمینی با هوایی پاکیزه. ار (= اگر) سرسبزی را خواستارید شمال کز دم دستانتان عشوه‌گری می‌بکند. از گرما و شب‌های کویری و ستاره‌هایش را خواستارید رهسپار جنوب و شرق می‌بشوید وگر کوهستان را دوست می‌بدارید می‌بیایید طرف‌های ما. وگر آلودگی و حال آوردن (ناز کردن. ادا در آوردن) ‌های هوا را دوست می‌بدارید در همان تهران سکون ورزید. لاجرم گر قصد کوهستان را می‌بکردید و به حلقه اهل غرب می‌بپیوستید ما را ندا در دهید که سخت خوشنود شدندیم. تا بانگ و خروش بر آوریم و دوان و پویان چونان که عروس! می‌بیاورده باشندی بر پیشوازتان بر آییم و به یمن قدوم تان شتری. گاوی. پلنگی. (گوسپندی) چیزکی زمین زنیم و خون‌ریزانی سازیم و حق کافه‌نشینی را به تمامی گذارده آوریم.

وز قدیم‌الدهر نیز کرمانشاهان مطابق مرسوم در نظایرش مهمان نوازی‌اش یگانه روزگار باشندی و می‌بتوانید در اینجا سالاری‌ها فرمایید و هوای پاکیزه را تنفس! بلی!»

بابا ادیسون خانم اینقدر پز آب و هوای‌تان را به ما نده. خودمان یکی دو روز دیگر داریم می‌آییم همان طرف‌ها. بله...

مهتاب خانم خیلی خاطره خوب و آموزنده‌ای بود. بسی فیض بردیم در این سال‌ها.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها