پُستخانه

کد خبر: ۳۷۴۴۹۳

کوثر اوجانی 17 ساله از بابلسر: صدای فریاد اشکهایش میان کوچه‌های شهر ما تپیدن گرفته است. فریادش لمس خراشیدگی قلب پاک مهربانی است که شیشة مهر دلش را صاعقة سنگ تیرکمان کودکی بی‌ادب تکه‌تکه کرده است. کاش درک کند رود کردن الماس اشکهایش چاره نیست... تا شیشه هست، همچنان کودک بی‌ادب و تیر و کمان هم هست...

مهسا 16 ساله از افسریه: تازه می‌فهمم که نامرد به کی می‌گن... به دوست می‌گن، نه دشمن. چون دشمن از روبرو باهات می‌جنگه و بهت نامردی می‌کنه اما دوست اگه بد باشه یک جوری از پشت بهت خنجر می‌زنه که تا آخر عمر داغ اون خنجر و نامردی رو دلت می‌مونه و نابودت می‌کنه.

پایه یک بروبچ 20 ساله از اصفهان: روز 28 دی 88 تبدیل شده به یکی از بهترین روزهای زندگیم. همین الان که ساعت 11:30 دقیقه است بروبچ رو باز کردم اما نه با رغبت قبلی، ولی یهو دیدم همة صفحه مال یکیه... وقتی پایین صفحه رو خوندم سرم از زور خوشحالی چسبید به سقف؛ انگار دنیا رو بهم دادن... واااای به جان خودم اصلاً نمی‌دونم چه جور باید بهت نشون بدم که از برگشتنت دارم ذوقمرگ می‌شم. لطفاً خواهش می‌کنم دیگه این کار رو نکن، حتی اگه مجبوووور بودی، مجبوووورررر... (چون احتمالاً این نامة من سال دیگه به این موقع برات بیاد! الآن [تولدت رو] بهت تبریک گفتم)...

واااای‌ی‌ی... من دارم خواب می‌بینم! یعنی این دستخط، این خطوط خوشنویسیِ نام مستعار... همه‌ش واقعیته؟! بازم: واااای‌ی‌ی...! آخه مااااادر، تو نمی‌گی این دل من هزار راه می‌ره؟ دیگه داشتم کم‌کم می‌رفتم تو قسمت گمشده‌های روزنامه‌ها آگهی بدمااااا... فقط معطل مونده بودم که بگم هر کی از این بچه خبر داره بهش بگه حال ما رو نمی‌پرسه هیچ، بیخیال، حداقل بگین از حال خودش و این واحدهای نقاشیش یه خبری بده یا بگم یک عدد پایه یک گم شده، از یابنده تقاضا می‌شود در صندوق پست بیندازد! (کلک! رو پاکت نامه‌ت هم تاریخ امسال و همین چن هفته پیشا درج شده بودهااااا... نگی نفهمید و... این‌جوری‌یاااا!)

سابود 23 ساله از همدان: سلام خاله پاسخگو. شاید باورتون نشه بعد از 2 سال به طور کاملاً اتفاقی باز چاردیواری به دستم رسید. آخه من حدوداً 24 ماه بود که چاردیواری نخونده بودم. باورت می‌شه خاله؟ خیلی خوشحال شدم نوشته‌های بچه‌ها و جوابهای... شما رو خوندم. می‌خوام این خاطره من رو زود چاپ کنی. جون خاله نه نگو. پارتی‌بازی کن. آخه من حق آب و گل و آجر و غیره دارم. آخه چند تا از دوستام رو من عاشق چاردیواری کرده‌م که هنوزم بعد چند سال با هیجان چاردیواری می‌خونن اما این مدت من خودم به خاطر درسهای سنگین و مشکلاتم نمی‌تونستم بخونم... (سابود یعنی هلال نازک ماه)

ای خاله جوووون... چی بگم آخه؟ من اومدم این خاطره‌ت رو بچاپم بره، هی دیدم شونصد تا چش اخماشون رو این‌جوری... (نب‌بابااااا! اون‌جوری که نه! این‌جوری: ببین... اخمات رو تا منتها علیه حد واسط پیشونیت جمع کن! حالا دهنت رو هم بگیر جلو و دندونات رو فشار بده به هم!! این‌جوری!) دارن بهم نگاه می‌کنن و می‌گن بهش بگو بابا این همه خاطره، حالا حتماً باید بره سراغ جرجیس؟! (یه خاطره دیگه بگو، حق آب و گلت محفوظ)!

پریسا 15 ساله: مرا دریاب اگر خوارم/ ز هجرانت چو بیمارم/ اگرچه کار این دنیاس/ ز این بیشتر میازارم/ مرا دریاب که دلتنگم/ اگرچه بدتر از سنگم/ به اشک هر دو چشمانت/ چو آب چشمه بی‌رنگم/ مرا دریاب که تو شاهی/ رعیت را کن همراهی/ به یاد تو گذشت عمرم/ به یاد آور مرا گاهی...

مینا، شیشه‌ای شکسته از تهران: ...دلم واسه تو و همة بروبچ عزیز یه‌ذره شده بود. چند وقت پیش هم یه متن فرستادم ولی فک کنم نرسیده. چون اصلاً اسمم توی تلگرافخونه هم نبود. به همة کسانی هم که باعث یک‌صفحه‌ای شدن بروبچ شدند بگم: من یکی ازشون نمی‌گذرم... با این تدبیرای مدبرانه‌شون! ولی بهشون بگین که کیفیت این صفحه با کم شدن تعداد صفحه کم نمی‌شه و همیشه طرفدارای خودش رو داره. این ایمیل رو فرستادم که بگم سخت به یادتونم...

ئووووو... ببینین کی منّت گذاشته سرِ ما، قدم‌رَنجه کرده، یه حالی پرسیده، سخت هم به یادمونه! من که دیگه همه‌تون می‌دونین، دلم واسه همه‌تون آااااه... یه‌ذره‌س! (البته بگمااااا... یادم نیس این جناقش رو کی شکوندیم!) امیدوارم در کنار مشقاتون، گاهی یه فرصتی برای استراحت و تجدید قوا بذارین و اون وسطا، یه حالی هم از ما بپرسین، بل‌که ببینین زنده‌ایم؟ مُرده‌ایم؟ چی‌ایم آخه که خودمونم نمی‌دونیم!
هوم؟!

کفشدوزک: سلام به همه بروبچ پلاک 13. غرض از وقتگیری اینه که بگم می‌دونم بچه‌های قدیمی مثل لنگه‌کفش بیابانی، جوجه‌تیغی و... هنوزم این صفحه رو می‌خونن. می‌خوام بهشون بگم چرا دیگه اسمتون تو صفحه نیست؟... (اگه نوشته‌هام رو تکراری نوشته بودم، به خاطر این بود که اون نوشته‌هام چاپ نشده بود...) اینم نوشتة جدیدم: ...هنوز هم با شنیدن نامت تمام وجودم می‌لرزد. اشک در چشمانم حلقه می‌زند و آرزوی با تو بودن دوباره در وجودم موج می‌زند. کاش هیچ‌گاه دستهایم، دستهایت را تنها نمی‌گذاشت...

صب کنین بینم... مگه شماها این ضمیمة دوشنبه رو کی می‌خرین؟ خبرا دیر می‌رسه یا من یه سال تُند رفته‌م؟!!

فرشته محمدی از اصفهان: ...در شعرهای من دلی شکسته یافتند/ دلی ز غم پر به غم نشسته یافتند/ تو آمدی ز دوستی ندا دادی/ میان شعرهایم مرا ترانه یافتند/ دیشب که مرا به عشق می‌خواندی/ مرا در آسمان شب بی‌ستاره یافتند (من از شوما کمالی تشکر و قدردانیا دارم. آ...امیدوارم خدا بدون سلامتی بدد تا دلی این بچا را شاد کنین)

آ... منمااااا... اگی یکی دو سال پیش بودُ... اگی حالی واسه‌م موندی بووووودُ... خُرمام به نخیییییل... اُ... ای خرما سببی تلطیف لهجه می‌شداُ... حتماً از شومااااا... کمالی تشکر و قدردانیااااا... داشتم! ولی حالااااا، فقط نهایتی تشکری دارما... اُ کمالی قدردانیا! حالا تو قدردانیا، منظورت همی کمالیشونس؟ بوگو تا دلی خودتم شاد کنم! ( سوتی هارو با لهجه کسی بخون که اصفهانی بلد نیست ولی رفته شهر غریب که می خواد بگه منم بلدم ! هه هه هه ! )

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها