در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر من، مرد خارقالعادهای است. توانایی او تنها در شناخت و تشخیص جنبه مثبت زندگی نیست، بلکه او این نکتههای مثبت را در عمل به مرحله اجرا درمیآورد. در روزگاری که بیشتر مردم همواره در حال غیبت کردن و بدگویی از دیگران هستند، پدرم در مواقعی که تنهایی را حس میکند فقط با خدای خود خلوت کرده با او صحبت میکند. او وقتی رفتار کسی را نامناسب میبیند، با مهربانی و تیزهوشی نکتههایی را به او تذکر میدهد، طوری که آن فرد هم ناراحت و رنجیده نشود. اغلب مردم وقتی حرفی بد و نادرست در مورد فردی که غایب است میشنوند، بسرعت آن را به او منتقل میکنند، اما پدر من تنها آنچه را خوب است و باعث خوشحالی میشود به شما میگوید. او همیشه میگوید: «نمیخواهم مردم را با هم دشمن کنم، همه تلاشم این است که آنها را به هم نزدیکتر کنم.»تا به حال شنیدهاید هنگامی که مردها در جمع دوستان و اقوام حضور دارند، اظهاراتی نادرست و نه چندان محبتآمیز در مورد همسر خود بیان کنند؟ اظهاراتی که گویا از گفتن آن احساس قدرت میکنند. پدر همیشه در مورد این کار میگوید: «شاید آنها فقط میخواهند کمی شوخی کنند، اما باید بدانند کلمات هم مهم هستند.»
به همین دلیل پدر همیشه در نهایت احترام از مادرم سخن میگفت و تعریف میکرد. نتیجهاش هم مشخص است. مادر هم همین برخورد را با او داشت و یک عمر با خوشی کنار هم از زندگی لذت بردند.
آنها با فقر و بدون سرمایه کافی زندگی خود را شروع کردند و پس از ازدواج کسب و کار جدیدی راه انداختند، کسب و کاری که به موفقیت هم رسید.
با این که در محل کار همیشه پدر جلوی چشم مردم بود و همه این کار را با نام پدر میشناختند، اما او طوری برخورد میکرد که همه از حضور فعال و همیشگی مادرم خبر داشته باشند.
داستانی که میخواهم تعریف کنم در رابطه با همین حس پدرم است، حس احترام و قدرشناسی. من آن موقع 12 سالم بود. آن روز قرار بود فرشهای جدیدی را که خریده بودیم به خانه بیاورند.
هنگام ناهار، کارکنان پیتزا خریدند و در گوشهای مشغول خوردن شدند. پدر هم رفت تا با رئیسشان صحبت کند.
من هم در گوشهای ایستاده بودم و به صحبتهای آنها گوش میدادم.
رئیس گفت: «کار ما خیلی سخت است. از صبح تا شب باید بدویم و بار جابهجا کنیم، اما خانمها پول ما مردها را بیرویه خرج میکنند.»
پدر پاسخ داد: «خب، اگر آنها قبل از این که شما پولی داشته باشید، با شما میسازند و زندگی میکنند، پس پول خرج کردن و انجام دادن هر کاری که در توانتان است باید خیلی هم لذتبخش باشد و البته این کار وظیفه ما مردهاست.»
آن مرد انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشت. او که منتظر شروع بحثی منفی در مورد ولخرجی زنها بود حسابی جا خورد، اما دوباره سعی کرد و گفت: «اما آنها واقعا تا میتوانند پول خرج میکنند، این طور نیست؟»
همان طور که من حدس میزدم، پدر پاسخ داد: «وقتی آنها دلیل موفقیت شما هستند، وقتی آنها باعث خوشبختی شما میشوند، بنابراین شما هم باید آنچه را انجام دهید که آنها از آن لذت میبرند. من که فکر میکنم هیچ لذتی بالاتر از شاد کردن همسرم نیست.»
تا اینجا پدر دوبار جوابی غیرمنتظره داده بود.
اما رئیس ناامید نشد. یک بار دیگر سعی خودش را کرد: «و آنها تا آنجا که بتوانند به این کار ادامه میدهند؟»
و این بار پدر گفت: «آشنایی و ازدواج با همسرم بهترین اتفاق زندگی من بود. من هر کاری از دستم بربیاید برای شاد کردن او انجام میدهم.»
سعی میکردم نخندم. میدانستم رئیس انتظار دارد پدر حداقل یکدفعه حرفهای او را تایید کند، اما میدانستم که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد نه الان و نه حتی در یک میلیون سال آینده.
در نهایت رئیس از ادامه بحث منصرف شد. شاید او هم چیزی در مورد احترام به همسرش آموخته بود. شاید هم فقط از این بحث بیفایده خسته شده بود.
اما این اتفاق برای من که پسر نوجوانی بودم درس بزرگی بود. من آن روز نکاتی آموختم که در همه زندگی به من کمک کرد.
پدر و مادرم بتازگی چهل و سومین سالگرد ازدواج خود را جشن گرفتند. آنها هنوز هم دستان یکدیگر را میگیرند و با هم قدم میزنند. فکر میکنم هر روز بیشتر از قبل عاشق هم میشوند. به نظر شما آیا بهتر از این هم میشود؟ آیا شکی هست که با این همه احترام این عشق پا بر جا نماند؟
زهره شعاع
Famous-motivational-quotes.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: